متهم هستی داییات را به قتل رساندی، قبول داری؟
بله قبول دارم، من او را کشتم. از کاری که کردم بشدت پشیمان هستم و امیدوارم همانطور که مادر بزرگم در این دنیا من را بخشید، داییام هم من را ببخشد.
با هم مشکلی داشتید؟
نه، اتفاقا خیلی هم رابطه ما خوب بود. من و داییام از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و رابطه خیلی خوبی هم با هم داشتیم. درست مثل دو برادر بودیم. از دست دادن او خیلی برای من ناراحتکننده است.
با داییات در یک خانه زندگی میکردی؟
بیشتر اوقات یکجا بودیم، چون هر دوی ما معتاد بودیم و خانوادههایمان به خاطر این موضوع ناراحت بودند، به همین دلیل ترجیح میدادیم بیشتر اوقات را در آپارتمانمان بمانیم. من و داییام دوستان مشترک زیادی داشتیم و بیشتر اوقات با هم بودیم.
گفتی هر دوی شما مواد مصرف میکردید، به چه مادهای معتاد بودید؟
بیشتر شیشه میکشیدیم، اما اگر مواد دیگری هم برایمان میآوردند، استفاده میکردیم.
چطور معتاد شدی؟
اتفاقی پیش آمد. یکبار تفریحی استفاده کردم خوشم آمد بعد از آن هر چند وقت یکبار به صورت تفریحی مواد مصرف میکردم، بعد کاملا معتاد شدم و در نهایت هم آنقدر معتاد بودم که دیگر نمیشد کاری کرد مجبور بودم مواد بکشم اگر مواد مصرف نمیکردم نمیتوانستم روز را به شب برسانم.
داییات چطور معتاد شد. او هم به خاطر رفت و آمد آدمهای معتاد بود که اعتیاد پیدا کرد؟
هر دو معتاد بودیم تقریبا همزمان معتاد شدیم، ما هر دو باهم بودیم، همیشه و همهجا با هم بودیم و در اعتیاد و زندگی مشترک هم باهم بودیم.
رفتار داییات با تو چطور بود؟
داییام مرد عصبی و پرخاشگری بود. او بشدت مریض بود و گاهی هم سر مسائل بیدلیل بهانهگیری میکرد، چون میدانستم بیماراست سعی میکردم خیلی اذیتش نکنم؛ اما همیشه نمیتوانستم خودم را کنترل کنم.
روز حادثه چرا باهم دعوا کردید؟
من در زورگیری درگیر شدم، اما داییام مداخله کرد، اصلا طرف درگیری او نبود. من از اینکارش ناراحت شدم و نتوانستم خودم را کنترل کنم.
با چه کسی دعوا کردی؟
یکی از دوستان مشترکمان در خانه ما بود. من با او درگیری مالی داشتم، وقتی با هم دعوا کردیم عصبی شدم و داد و فریاد کردم یکدفعه داییام خودش را قاطی دعوا کرد و به سمت من حملهور شد.
چرا به سمت تو حمله کرد؟ او داییتو بود و باید از تو حمایت میکرد.
شاید به این خاطر که دوست مشترکمان مواد برایمان میآورد از او حمایت کرد. به هر حال من خیلی از اینکار داییام خوشم نیامد و باهم دعوای سختی کردیم.
چرا او را آرام نکردی، مگر نمیدانستی او مریض است؟
در آن شرایط نتوانستم خودم را کنترل کنم. داییام ناراحت بود و با شمشیر به من حمله کرد و من هم چارهای جز دفاع از خودم نداشتم.
چطور شد او را کشتی؟
با شمشیر دنبالم کرد خواست من را بزند که رفتم به سمت آشپزخانه و از آنجا یک چاقو برداشتم و به سمت داییام رفتم. دوباره حمله کرد و من هم او را زدم. البته فقط برای اینکه از خودم دفاع کنم اینکار را کردم.
اگر میخواستی از خودت دفاع کنی یک ضربه میزدی آن هم به جایی که خطرناک نباشد. تو چاقو را به شکم داییات فرو کردی؟
در آن زمان اصلا به این فکر نمیکردم که ضربه را کجا وارد کنم. خیلی عصبی بودم و چون ترسیده بودم، چاقو را پرت کردم و چاقو هم به شکمش برخورد کرد.
کاری برای نجات او انجام ندادی؟
قبل از اینکه کاری کنم ستاره (همان دوست مشترکمان) دست به کار شد. او به اورژانس زنگ زد، اما کار از کار گذشته بود. چاقو یکی از رگهای اصلی را قطع کرده بود و نتوانستند خونریزی را کنترل کنند و داییام فوت کرد.
چطور بازداشت شدی؟
زمانی که داییام را با چاقو زدم در خانه باز بود، میخواستم فرار کنم که نشد چون ستاره در را روی من بست و نشد که فرار کنم، بعد هم که ماموران آمدند.
ستاره همان دختری است که با داییات رابطه داشت؟
بله. آنها با هم رابطه داشتند، آن روز هم ستاره برای دیدن داییام آمده بود.
گفته میشود درگیری شما به خاطر ستاره بوده و چیزی که تو تعریف کردی درست نیست.
نه اینطور نیست، آنها دروغ میگویند. من به دختر مورد علاقه داییام هیچ نظری نداشتم، این توهمات داییام بود، چون بیمار بود اینطور فکر میکرد.
تو مرتب در مورد توهمات داییات صحبت میکنی، اما نمیگویی او دچار چه بیماری بود؟
خیلی مریض بود، بیماری عصبی داشت، چندبار در بیمارستان بستری شده بود. همیشه دارو مصرف میکرد. حتی سربازی هم نرفته بود، چون کارت قرمز داشت. او را به سربازی نبرده بودند.
از کاری که کردی پشیمانی؟
راستش را بخواهید خیلی پشیمانم. قصدم کشتن داییام نبود. از اتفاقی که افتاده خیلی پشیمانم، ای کاش زمان به عقب برمیگشت تا این کار اشتباه را نمیکردم.
چطور توانستی رضایت مادربزرگت را بگیری؟
او زن مهربانی است با اینکه ابتدا خواستار قصاص من شد، اما من اصلا باور نمیکردم او بخواهد مرا بکشد. او من را خیلی دوست دارد؛ اما میخواست با این درخواستش تنبیهم کند و واقعا هم موفق شد اینکار را بکند. من از کردهام پشیمان شدم و قسم خوردم دیگر به سمت کارهای خلاف نروم، توبه کردم و مادربزرگم هم متوجه شد که واقعا پشیمان هستم و توبه کردهام.در زندان نماز میخوانم و برای روح داییام دعا میکنم.
هنوز هم معتاد هستی؟
زمانی که زندانی شدم معتاد بودم، اما حالا اعتیادم را ترک کردم. در بند متادون هستم و عضو جمعیت انای (افرادی که اعتیاد را ترک کردهاند و سالم زندگی میکنند) هستم. به معتادان دیگر کمک میکنم و به آنها مشاوره میدهم تا چطور زندگیشان را نجات دهند و در ترک اعتیادشان باقی بمانند.سعی میکنم از این به بعد خوب زندگی کنم.
وقتی از زندان بیرون بیایی چه میکنی؟
دنبال یک زندگی سالم خواهم بود. دلم میخواهد مثل آدمهای درست و حسابی و با شخصیت زندگی کنم. میخواهم کاری پیدا کنم و زندگی خوبی داشته باشم دیگر به سمت اعتیاد و کارهای خلاف نروم؛ اگر معتاد نبودم هرگز دست به چنین جنایتی نمیزدم. از این به بعد زندگی سالمی خواهم داشت و این را به خانوادهام قول میدهم.
مرجان لقایی