سپیدی میبارد از آسمان سیاه در سردترین فصل سال. لطیف و نرم چون حریری بر ستبر شانههای مردان چوخاپوش چوپان که هیهیشان در کوه طنین میاندازد.
شاعر زلب زمزمه میکند:
بر لحاف فلک افتاده شکاف
پنبه میبارد از این کهنه لحاف
قلهها چون قویی سپید تن میشویند در زلالی ابرها و من آوازهای از بر شدهام را میپاشم در دشت تا فردا درناهایی که از سفر میآیند، دانه برچینند و به آسمان ببرند.
خوب که نگاه میکنم، میبینم این منی که سرازیرتر از بیدهای مجنون در تمام «مناسک گذرم» سپید پوشیدهام. آنگاه که در قالب نوزادی نورس زندگی را با گریه آغازیدم سپیدپوشم کردند و چون به تماشای خودم ایستادم در دوران بلوغ و قرار شد سنگینترین بار انسانیت و تعهد بر شانههایم بنشیند در جشن بلوغ، سپید پوشیدم تا در مقابل بزرگ بزرگان، خدای رحمان در قامتی سپید به نیایش بایستم و انگشتانم از آستینی سپید چون شاخههای درختان برای نیایش در آسمان قد بکشند.
و آنگاه که مرا به تخت نشاندند و به خانه بخت بردند. سپیدپوشیدم تا ثابت کنم پاکتر از برف به خانهای میروم که برکت زمین را دارد.
به نماز ایستادم، به سجده افتادم و به رکوع رفتم. گفتند در هیات سپید بهتری و باز هم سپید. به خانهاش رفتم، به طواف او قدم برداشتم و هفت سنگ به نفس خودم زدم، باز هم ناچار از سپیدپوشی بودم.
میدانم روزی که به دیدارش بروم در سرزمینی که قطعا درختانش از آتش نیست مرا در سپیدی مضاعفی خواهند
فرستاد.
سپید و سپید و سپید. از طرف او آمدم سپیدپوشم کردند، به نیایشش برخاستم سپید پوشیدم، به فرمانش سرنهادم تا دینم کامل شود، سپید پوشاندنم. به خانهاش رفتم گفتند سپیدبپوش و به دیدارش بروم مرا سپیدپوش میکنند.
خدا سیاه چشمی چون مرا سپید بختکن.
علی بارانی