4-کوتاه و نهایتاً در 120 کلمه بنویسید وگرنه به سبب کمبود جا، علامتِ [...] وارد متنتان میشود. 5-برای نوشتههای طنز و بانمک پارتیبازی خواهد شد! 6-پارتی ندارید؟ چفت و بستِ نوشتههایتان را درست کنید، هر موضوعی را که میخواهید، کمی خلاقانه، جامع و روان بنویسید هوایتان را خواهیم داشت. 6-تا رسیدن نوبت چاپ نامهها و ایمیلهایتان، دست و روی خود را شسته! چی ببخشید... بچچه را از روی گاز برداشته! نع... شعله را کم مینماییم...! (عح... اصاً هیچی... نشد یهذره جدی حرف بزنیماییمندیدندی همی هکذا یه بار! حرف زدن که هیچ، راه رفتن فراموشمون نشه!) آها یادم رفت: کبوتران خیالتان را بیخیال! مرغهای گران اندیشهتان را [هوم... بَهبَه!] به شناسة pasukhgoo در «جیمیل» ایمیل کنید؛ کبابش میکنیم!
حسنا گدازگر: قلبم را پردهای کشیدهام/ با طرح سنگ و/ رویش نوشتم:/ ورود ممنوع!
جُف چشای حافظ و سعدی دراومده الانم دارن همخونی میکنن: پرده را قلب کشیدم/ با سنگ و طرح/ پشتش نوشتم:/ خروج آزاد... (ببین چقدم خوششون اومده که هی به هم میگن: بهبه! چهچه!)
زهرا نصیری از خرمآباد: تمام هستیام، تمام آرزوهایم، تهِ تهِ آرزوهایم کار روزمرّة دختران دیگر بود. مادر، مادر، [ای] واژة آرزوهای من کجایی؟ چه خوش و سرزندهاند دختران دیگر. از چه رو این دل من اینگونه آشفته شده؟ دست من نبود. گمش کردم. گم شد. شاید من گم شدم. هر دو یکدیگر را گم کردیم. در تاریکیهای زندگی چراغ راهی ندارم که نشان دهد راه کدام است بیراهه کدام است. مادرم نیست تا در بر گیرمش و بگریم بر بالینش و بگویم بر من چه گذشت. چه گذشته که چنین ویرانم. تنهایم... تنها. مرا با غم و اندوهم گذاشتی تنها (تقدیم به مادرم).
خ.ن.: کیف حالک؟ ممنون از اینکه چند تا کتاب بهم معرفی کردی. راستش منم دوست ندارم رمان بخونم اما از اینکه دارم مدام کتاب درسی میخونم خسته میشم و دوست دارم کتابی بخونم تا بتونم یه جای دیگه و آدمهای دیگهای رو حس کنم. البته هر کتابی قدرت این رو که خوانندهش رو با خودش همراه کنه نداره ولی من از کتاب خوندن لذت میبرم. حالا هر موضوعی؛ البته میدونم خوندن رمان هیچ اثر مثبتی نداره اما نمیدونم... حس میکنم حرف زدنم نسبت به دوستام که زیاد اهل کتاب نیستن بهتره...
اِوا...! وری ول ساغل لدیکم فی خیالک! من کی گفتم خوندن رمان خوب نیس؟ گفتم در کنارش کتابهای دیگه مثل علمی و فلسفی هم بخون که نگاهت باز شه و درست شکل بگیره. تازهشم! همین که اهل مطالعهای خودش کلی پیشرفت واسهت میآره. تازهتر از تازهشم! خودتم که متوجه اثراتش با بهتر حرف زدن نسبت به دوستات شدییییی... دیگه چی میگی!
رضوان: (نرگس خیلی قشنگ مینویسه. خوش به حالش. راستی جون من بگو متنی که چاپ نمیشه ایرادش چیه؟) خواهان نوری اما خودت را گرفتار تاریکی کردهای. همچون عقاب شیفتة پروازی اما گوشهگیری پیشه کردهای. منتظر یه تحول بزرگی، یک فرصت! اما بدان فرصتها گاهی آهسته در میزنند. شیفتگی پروانه را به خاطر بیاور که گاهی به گرد نور لامپهای توی خیابان جان میسپارد... شاید رمز تحولت ایستادگی و مقاومت باشد.
این الان فال قهوه بود؟! هههه! متنی که چاپ نمیشه لابد ایراداش دیگه خیلی زیاده ولی معمولاً کم پیش مییاداااا... نههههه؟!
عاطفه شکرگزار: دستش که پرده رو کنار زد، خورشید یه دفعه مثل لشکر مغول حمله کرد به دیوارای اتاق. با یه شادی مرده بلند گفت: پاشو دیگهههه! اگه گفتی الان چی میچسبه؟ سرم رو به زور از بالش کندم و با ذوق قشنگی گفتم: ...یه خواب ابدی!
امیر عابدیان: جادههای خیالت/ جادو میکنند/ تا پا میگذارم/ ناپدید میشوم.
بچههاااا... موااااظب بااااشین... اون دیگه جاده نییییسسسس... پا رو اسید گذاشتین!
علیرضا ماهری: ستارهها اومدن و آهوم هنوز تو دشته/ چطور بگم چیزی رو که مابین ما گذشته:/ تو راه منُ با نیرنگ یه جوری دس به سر کرد/ شستم خبر نشد که رفت از من و خونه قَر کرد/ نگاه خیس بهتم هنوز به صندلیشه/ تو گوش من طنین صدای مخملیشه/ از ریزش نفسهاش شکسته قلب این مرد/ تو عکس بهم میخنده آروم و خوب و خونسرد/ تو بمون با من هزار سال زخم بزن و درکم نکن/ قسمت میدم به قرآن اینجوری تو ترکم نکن/ دیگه فایدهای نداره بستن دخیل به چل گیس/ باید از چشات میخوندم قهر تو موقتی نیس/ پیش تو یه مشتی نادون حرمت منُ شکستن/ تو رو بُر زدند و آخر زیر اون پاهات نشستن/ تو بمون با من هزار سال زخم بزن و درکم نکن/ قسمت میدم به قرآن اینجوری تو ترکم نکن/ تو مث دو بال زرین واسة شروع پرواز/ این باید نمیشد و شد: روی من تو روی تو باز/ مهمونی مجلل و شاد بال پرواز رو زمین بود/ من بلند کردم صدامُ همة جرم من این بود/ یاد من نبود ظریفی تو سقوط ناگریزم/ میشکنم جلو غریبه کوچیکم نکن عزیزم[...].