در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سید، روحیه عجیبی داشت، انگار دنبال دردسر بود. طبق عادت، بچههای بسیجی هر وقت بوی عملیات به مشامشان میرسید با نامه و تلگراف همدیگر را خبر میکردند و سید مصطفی هیچ وقت خودش را از دسته نمیانداخت، میگفت: «شب موعود، همه عاشقان دور هم جمع باشند و من از می ساقی بینصیب بمانم؟».
سید، قد بلند و کشیدهای داشت و شوخ طبع و باوقار بود. به خاطر خوشاخلاقی توی دبیرستان، همه دوستش داشتند.
یک شب دم دمای غروب همه توی مسجد محله جمع بودند. عدهای وضو میگرفتند و بعضیها هم گرم صحبت بودند، من در حال خارج شدن از مسجد بودم که دیدم سید عقب وارد میشود، انگار بیرون را میپایید که با من برخورد کرد.
کلی خندید و من هاج و واج گفتم سید! باز چه نقشهای کشیدی؟ گفت: «پسر! اگه این دفعه حاج آقا بفهمه خلاص، دیگه جبهه بیجبهه» گفتم حاج آقا، سید کاظم رو از دست داده، تو بمان پیشش، حاجی مگه چند تا پسر داره؟ غیر از تو که امیدی نداره.
سید گفت: «بابا تو که از پیرزنها بدتری، من نصیحت بردار نیستم. همین یک دفعه، دیگه نمیرم. بعد یک چیزی از زیر لباسش درآورد، طبق معمول لباسهایش را یکی یکی از خانه خارج میکرد و مقدمات سفر را میچید که مادر بینوایش بویی نبرد. هر روز تکهای، بعد که توی مسجد لباسهایش جمع میشد نفسی به آسودگی میکشید.»
بعدازظهر آخرین روز از خانه خداحافظی کرد و به بهانه رفتن به باشگاه، راهی پادگان بسیج شد تا روز اعزام برسد.
یک روز حاج سید ابوالقاسم پدر سید مصطفی که مرد شریف و ریش سفید محله بود به سراغم آمد، اما من طبق قولی که به سید داده بودم حرفی نزدم. دو روز بعد به سید ملحق شدم. نزدیکیهای ظهر با عجله خود را به او که جلوی آشپزخانه ایستاده بود رساندم و گفتم که آقات آمده و همه جا دنبالت میگرده، قایم شو.
سید، دور و برش را نگاه کرد و بلافاصله سر یک دیگ را برداشت و رفت درون آن و به من گفت: سر دیگ را بذار! حاج آقا بعد از کلی گشتن، ناامید از دیدن پسرش در حال رفتن بود که مرام بچه بسیجی اجازه نداد به این قایم باشک بازی ادامه دهد. خودش را به حاج ابوالقاسم نشان داد و با گریه و التماس، دعای خیر حاجی را توشه راه خود کرد.
او قول داد اگر خدا بخواهد و برگردد، دربست در اختیار حاج ابوالقاسم باشد، دبیرستان را تمام کند و دانشگاه برود.
توی راهآهن، حاجی و سید با هم عکس یادگاری گرفته و بعد خداحافظی کردند. سید، خوشحال و بیتاب بود. توی منطقه مهران میگفت: «بوی نفسهای زمین را میشنوی، بوی خدا، بوی بهشت!» من آن روز معنی این حرفهای سید را نفهمیدم.
سید، اهل حال بود و قلم. توی سنگر، چهره بچهها را طراحی میکرد. خوب هم میکشید. وقتی سبزوار بود در بنیاد شهید این شهر مشغول به خدمت شد. او آنجا تصاویر شهدا را نقاشی میکرد.
حالتهای خاصی داشت انگار زاده شده بود تا تجربه کند. این اولین باری نبود که به جبهه میآمد. میگفت: «11 بار چیزی نیست اگر هزار بار هم بیایم، میخواهم به جایی برسم که خدا میخواهد.»
سالهای دوستی من و سید از سالهای خوب زندگی من است. توی سنگر همیشه دعای کمیل را بلند بلند با حالت خاصی میخواند و همه را تحت تأثیر قرار میداد. سید، عاشق جبهه بود؛ عاشق شبهای عملیات.
یک روز دشمن از صبح روی امواج بیسیم، پارازیت میداد. دستور حمله از سوی فرماندهی صادر شد. خاک تفتیده مهران یکپارچه خون و آتش بود. خیلی از بچهها شهید شدند و دشمن هم تلفات زیادی داد.
تعدادی از نیروها که من و سید هم با آنها بودیم، پیشروی کرده و به خاک عراق نزدیک شدیم. در همین حال ترکش خمپاره به پای من اصابت کرد و خون زیادی از من رفت. بیتاب بودم؛ طوری که فریاد میزدم.
سید گفت: «غصه نخور چیزی نیست، نجاتت می دم.» گفتم سید تو برو، اما او محکمتر گفت: «رفیق نیمه راه بودن تو مرام ما نیست» بعد هم مرا به پشت گرفت و شروع کرد به آرام آرام قدم برداشتن.
خطوط پیشانیاش درهم بود. نگاهش که کردم متوجه خونریزی دستش شدم. ترکش خورده بود اما به روی خودش نمیآورد.
گفتم سید! سید! مرا زمین بذار، تو مجروح شدی. سید این بار صدایش را بلندتر کرد و گفت: «گفتم چیزی نیست» به خاکریز نزدیکتر میشدیم و سید مرا زمین گذاشت، ناگهان صدای کر کننده شلیک تانک از دور به گوشم رسید.
سید مرا به طرفی هل داد و بعد خودش را روی من انداخت. لحظهای بعد او را دیدم که کبود روی زمین افتاده بود. دیگر چیزی نفهمیدم. مرا با آمبولانس به چادر امداد رساندند. بعد از چند روز سراغ سید را گرفتم، فکر میکردم مجروح شده، اما گفتند وقتی سید خودش را سپر بلای من کرده بود، موج توپ، مویرگهای سرش را پاره میکند و او به شهادت میرسد.
بعد از شهادت سید، مادرش در مسجد جامع سبزوار گفته بود: «من، دو پسر داشتم که هر دو را پیشکش کردم؛ امانتیهایی بودند که به صاحبش تقدیم کردم، اگر سید کاظم و سید مصطفای دیگری داشتم آنها را هم تقدیم میکردم؛ تقدیم اسلام و انقلاب.»
برگرفته از خاطرهای درباره شهید سید مصطفی حسین ثانی از کتاب خنده اشک نشر ستاره ها
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: