متهم از سوء‌ظن منجر به قتل همسرش می‌گوید

تاوان سنگین یک سوءظن

پنج سال قبل پسر جوانی به ماموران پلیس خبر داد که مادرش در خانه‌شان کشته شده ‌است و فکر می‌کند این قتل کار پدرش باشد. این گزارش آغاز رسیدگی به پرونده‌ای بود که فراز و نشیب زیادی را طی کرد‌ و با وجود این‌که متهم آن یک‌بار به قصاص محکوم شده ‌است، اما حکم نقض شده و او بار دیگر باید پای میز محاکمه برود. خسرو؛ مرد 50 ساله که پیش از این در شعبه دادگاه کیفری‌ استان البرز محاکمه شده‌ بود این بار در شعبه 79 دادگاه کیفری‌ استان تهران پای میز محاکمه می‌رود.
کد خبر: ۵۰۰۴۶۸

پنج سال است که پرونده قتل همسرت تشکیل شده و تو مظنون شماره یک آن هستی، اما هنوز به نتیجه نرسیده‌ است. توضیح بده چرا؟

پنج سال است که همسرم کشته شده البته قبول دارم که من این کار را کردم. بعد از قتل همسرم فرار کردم و چند سال فراری بودم، وقتی بازداشت شدم سه سال از این ماجرا گذشته بود.

چرا همسرت را به قتل رساندی؟

او خودش کاری کرد که من مجبور شدم بکشمش.

مگر همسرت چه می‌کرد که تو او را مستحق مرگ می‌دانستی؟

او به من خیانت می‌کرد.

مدرکی داری که ثابت کند همسرت خیانتکار بوده‌ است؟

بله. من حتی آن مرد را به پلیس معرفی کردم و او مورد بازجویی قرار گرفت.

اما در پرونده در این خصوص مدرکی نیست. در مورد مردی هم که می‌گویی تحقیق شده و از او بازجویی هم شده‌ است اما مورد تایید قرار نگرفت.

من مطمئنم که همسرم با آن مرد رابطه داشت. اگر نداشت دلیلی وجود نداشت که آن مرد را به خانه راه بدهد. به زنم گفتم این کار را نکن. گفتم من از آن مرد خوشم نمی‌‌آید و خواستم که با آن مرد صحبت نکند اما زنم می‌گفت او به ما کمک می‌کند.

همسرت چطور با او آشنا شده ‌بود؟

آن مرد از اقوام زنم بود. با خانواده همسرم رفت و آمد خانوادگی داشت. زنم می‌گفت من اصلا آدم خوبی نیستم و شکاکم. در حالی که من در نگاه آن مرد می‌دیدم به همسرم نظر دارد.

پسرت گفته تو مادرش را کتک می‌زدی؟

بله درست است. من با زنم خیلی درگیر می‌شدم. او زن نافرمانی بود. من چاره‌ای نداشتم جز این‌که کتکش بزنم تا بتوانم کنترلش کنم.

تو می‌توانستی او را طلاق دهی، چرا باید کتکش می‌زدی؟

ما بچه داشتیم و به خاطر پسرمان نمی‌خواستیم از هم جدا شویم. ضمن این‌که من اصلا دوست نداشتم زنم را طلاق دهم، او را دوست داشتم. زنم مال من بود، مگر می‌شود آدم زنش را همین طوری طلاق بدهد.

چند سال بود با همسرت زندگی می‌کردی؟

حدود 20 سال می‌شد که با هم زندگی می‌کردیم.

در تمام این سال‌ها با هم درگیری داشتید؟

تقریبا بله ما همیشه با هم دعوا داشتیم.

چرا قبل از این‌که بچه‌دار شوید همسرت را طلاق ندادی؟

در آن زمان با کسی رابطه نداشت. البته من از گذشته او خبر داشتم اما فکر نمی‌کردم به من خیانت کند.

مگر همسرت چه گذشته‌ای داشت؟

او یک‌بار ازدواج کرده و از همسر اولش چند فرزند داشت. می‌دانستم با همسر اولش هم مشکلاتی داشت اما فکر نمی‌کردم با من هم مشکلات این چنینی داشته ‌باشد.

از همسر اولش هم جدا شده‌ بود؟

نه شوهر اولش فوت کرده ‌بود اما این طور که شنیده ‌بودم با هم درگیری داشتند. زنم کلا آدم سرکشی بود.

پسرت می‌گوید تو مادرش را کتک می‌زدی و بی‌دلیل این کار را می‌کردی و می‌گوید که بارها به خاطر این موضوع به تو اعتراض کرده‌ است.

بله درست است. پسرم همیشه طرفدار مادرش بود و به من می‌گفت که نباید با مادرش چنین رفتاری بکنم، اما من کار درستی می‌کردم چون سعی داشتم زندگی‌ام را نجات دهم.

در مورد قتل همسرت بگو، چطور او را کشتی؟

روز حادثه پسرم در مدرسه بود. من و همسرم با هم تنها بودیم. دوباره سر موضوع آن مرد؛ مردی که با همسرم رابطه داشت جر و بحث کردیم، همسرم به من گفت تو دیوانه‌ای باید دکتر بروی.

می‌گفت کارهایش به من ربطی ندارد و از من می‌خواست که خانه را ترک کنم. یک‌دفعه خیلی ناراحت شدم کنترل خودم را از دست دادم و به طرفش حمله کردم، او را کتک زدم. اصلا کارهایم دست خودم نبود، نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. از دستش عصبانی بودم. بعد از این‌که کتکش زدم او روی زمین افتاد، نمی‌دانم چه شد که دستانم را روی گلویش گذاشتم. کارهایی که می‌کردم دست خودم نبود. نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. یک‌دفعه صورتش کبود شد و من دستانم را کشیدم.

بعد از مرگ همسرت چه کردی؟

نتوانستم در آن خانه بمانم. همسرم مرده ‌بود. کاملا مشخص بود که دیگر نمی‌شود کاری برای او انجام داد. مدارکم را از خانه برداشتم و فرار کردم.

چرا سعی نکردی به همسرت کمک کنی؟

او مرده بود نمی‌شد، کاری برایش کرد. من مجبور بودم فرار کنم، اگر می‌ماندم بازداشت می‌شدم ضمن این‌که می‌دانستم پسرم بزودی به خانه می‌آید و جسد مادرش را پیدا می‌کند.

بعد از قتل همسرت فرار کردی و به گفته خودت سه سال هم فراری بودی. به نظر می‌رسد از کاری که کردی پشیمان نیستی؟

پشیمان که هستم اما فکر می‌کنم چاره‌ای جز قتل همسرم نداشتم. او به من خیانت می‌کرد.

بعد از فرار کجا رفتی و این مدت را کجا زندگی می‌کردی؟

به غرب کشور رفتم و در آنجا شغلی پیدا کردم. کار می‌کردم و با درآمدی که داشتم زندگی می‌کردم. می‌خواستم از کشور خارج شوم اما فکر می‌کردم بازداشتم می‌کنند. به دلیل هم جرات نداشتم از مرز عبور کنم.

چطور شد که بازداشت شدی؟

با خانه پدری‌ام تماس گرفتم. دلم برای مادرم تنگ شده‌ بود، پلیس هم ردم را گرفته ‌بود و در نهایت بازداشت شدم.

تو یک مدرک دانشگاهی جعل کردی و از آن استفاده می‌کردی، چرا این کار را کردی؟

من آن مدرک را جعل کرده ‌بودم اما استفاده‌ای نکردم. همین طوری این کار را کرده‌ بودم. خوشم می‌آمد که یک مدرک دانشگاهی داشته‌ باشم.

تا کی می‌خواستی به زندگی پنهانی خود ادامه دهی؟

راستش نمی‌دانم. این اواخر دلم برای خانواده‌ام تنگ شده‌ بود. دلم برای پسرم و مادرم خیلی تنگ شده ‌بود. دوست داشتم آنها را ببینم.

می‌دانستی پسرت از تو شکایت کرده‌ است؟

بله می‌دانستم یعنی اطلاعی نداشتم اما حدس می‌زدم این کار را بکند. او مادرش را خیلی دوست داشت و همیشه از او طرفداری می‌کرد. این طبیعی بود که این کار را بکند.

فرزندان همسرت از تو شکایت کرده و درخواست قصاص کرده‌اند. فکر می‌کنی آخر این پرونده چه می‌شود؟

من آدمی عصبی هستم و داروهای اعصاب هم استفاده می‌کنم. آنها می‌دانند که من مادرشان را دوست داشتم. اما او به من خیانت می‌کرد. توقع دارم من را درک کنند و بدانند چرا این کار را کردم. من عاشق همسرم بودم، از او یک پسر داشتم و هنوز هم در غم او عزادارم. ای کاش آنها می‌فهمیدند که من چه می‌گویم و من را می‌بخشیدند.

تو یک‌بار به قصاص محکوم شدی و آنها اعلام رضایت نکردند، خودت چه فکر می‌کنی؟

پسرم من را می‌بخشد، این را می‌دانم اما فرزندان دیگر همسرم را که پدرشان کس دیگری است نمی‌دانم. شاید تصمیم انها همچنان قصاص باشد اما حرفم با آنها این است که واقعیت را ببینند. من یک‌بار به قصاص محکوم شدم و دیوان عالی کشور این حکم را نقض کرد. آنها قبول کردند که من بیماری روانی دارم. هرچند خودم فکر می‌کنم یک فرد سالم هستم و این زنم بود که به من خیانت می‌کرد، اما توقع دارم فرزندان همسرم احساساتی نشوند و درست تصمیم بگیرند.

در حال حاضر در زندان چه می‌کنی؟

روزهای سختی را می‌گذرانم. زندان جای بدی است. آدم را خیلی اذیت می‌کند. واقعا آدم تنبیه می‌شود البته من چند سال بود که در زندان بودم هرچند در ظاهر آزاد بودم، اما عذاب‌وجدان کشنده‌ای داشتم. نمی‌توانستم تحمل کنم.

این اواخر هر شب خواب همسرم را می‌دیدم با آن صورت کبود و سیاه و چشمان بیرون زده که به من نگاه می‌کند. هنوز هم این خواب را می‌بینم. دکترهای زندان به من داروی آرامبخش می‌دهند که اگر آنها را نخورم خیلی حالم بد می‌شود و کنترلم را از دست می‌دهم. من بیش از حد توانم آزار می‌بینم و تاوان سنگینی پس داده‌ام. درخواست دارم فرزندان همسرم گذشت کنند و مرا ببخشند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها