جواد 6 ساله بود که یک روز مادرش دست او را گرفت و به خانه مادربزرگ برد و گفت وقت جدایی فرا رسیده است. خودش توضیح میدهد: «یک سال قبل از این، پدر و مادرم از هم جدا شده بودند و مادرم نمیتوانست من را پیش خودش نگه دارد، چون میخواست دوباره شوهر کند و من مزاحم بودم، برای همین من را پیش مادر پدرم برد. پدرم آن موقع زن گرفته بود و زندگی خودش را داشت و فقط هر از گاهی که به مادرش سر میزد، من را هم میدید که البته خیلی دیر به دیر بود.»
جواد در کودکی بشدت احساس تنهایی و یاس میکرد و آنطور که خودش میگوید شبهای زیادی با چشمان گریان سر روی بالش گذاشت: «همیشه غصه میخوردم، اما چارهای نبود باید تحمل میکردم، مدرسه که رفتم بهتر شد یعنی دوره ابتدایی خیلی خوب بود، اما از راهنمایی همه چیز بد شد، بچهها دستم میانداختند. نمیدانم از کجا فهمیده بودند پدر و مادرم من را ول کردهاند، از بین معلمها هم فقط یک نفر با من خوب بود بقیه چون درس نمیخواندم خیلی گیر میدادند. دوره دبیرستان هم همینطور بود تا اینکه کلاس دوم تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم.»
بعد از آن بود که جواد به موادمخدر روی آورد. او میگوید: «با چند نفر رفیق شده بودم و بیشتر وقتم را با آنها بودم، همانها هم معتادم کردند. بعد از مدتی کار به جایی رسید که دیگر به خانه مادربزرگم هم نمیرفتم. حتی وقتی فوت کرد دو روز بعدش فهمیدم، دیگر خانواده برایم اهمیت نداشت یعنی هیچکس برایم مهم نبود. مگر کسی به من اهمیتی میداد که من بخواهم برایش ارزش قائل باشم؟!»
متهم، داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: «آنموقعها کمی پول داشتم و برای خرید مواد مشکلی نداشتم. این پول را وقتی مادربزرگم زنده بود از او گرفته بودم. هر چندوقت یکبار از او پول میگرفتم و خستهاش کرده بودم تا اینکه گفت 500 هزار تومان یکجا میدهد به شرط اینکه دیگر مرتب به او گیر ندهم، من هم قبول کردم و همه پول را در کارت عابربانکم ریختم، اما 500 هزار تومان که تمام شد به بدبختی و فلاکت افتادم، تصمیم گرفتم سراغ پدرم بروم و او را تیغ بزنم. پدرم دو بار کمکم کرد، اما دفعه سوم از خانهاش بیرونم انداخت و گفت اگر یک بار دیگر آن طرفها پیدایم شود پلیس را خبر میکند، من برای اینکه انتقام بگیرم یک شب از خانهاش دزدی کردم. او شکایت کرد، اما وقتی فهمید سرقت کار من است برای اینکه جلوی زنش آبروریزی نشود رضایت داد و من فقط دو روز بازداشت بودم.»
جواد انگار که از حرفزدن خسته شده باشد، کمی استراحت میکند و بعد ادامه میدهد: «چارهای نداشتم جز اینکه من هم مثل بقیه رفقایم دزدی کنم، چوب خطم پیش ساقی پر بود و باید پول گیر میآوردم. با یکی از بچهها شروع کردیم به زورگیری، اما شانس نیاوردم و همان سرقت سوم گیر افتادم و حالا هم که اوضاعم به هم ریخته و فعلا بازداشت هستم، حالا چقدر برایم حبس ببرند نمیدانم زیاد هم برایم مهم نیست.»