هستی در خانوادهای با وضع مالی متوسط به دنیا آمد. او فرزند دوم و آخر بود و تنها برادرش کودکی خوبی را پشت سر گذاشت. زن زندانی میگوید: «در خانوادهمان مشکلی وجود نداشت. پدرم کارمند بود و مادرم خانهدار، هر دو خیلی به من و برادرم میرسیدند من هم بدون هیچ مشکلی تا دیپلم درس خواندم. بعد از آن وقتی نتوانستم در کنکور قبول شوم به پدرم گفتم میخواهم کار کنم. او هم مخالفتی نکرد و من در یک مانتوفروشی مشغول به کار شدم.»
هستی در همان مغازه با شوهر آیندهاش آشنا شد، او توضیح میدهد: «کاوه یک بار برای خرید به مغازه ما آمد. برای مادرش مانتو میخواست بخرد. بعد از آن هم هروقت برای کسی هدیهای میخواست به مغازه ما میآمد و اینطور بود که با هم آشنا شدیم.
بعد از مدتی فهمیدم رفت و آمدهایش به مغازه زیاد شده است و بالاخره هم گفت از من خوشش آمده و قصد ازدواج دارد، من هم مخالفتی نکردم البته قبل از آن، موضوع را با خانوادهام در میان گذاشتم آنها هم کمی بررسی کردند و گفتند به نظر میرسد کاوه پسر خوبی است، او مهندس بود و دستش هم به دهانش میرسید. ما بدون هیچ مشکلی با هم ازدواج کردیم و بعد از آن من دیگر سر کار نرفتم.»
کاوه خیلی دوست داشت همسرش ادامه تحصیل بدهد. برای همین هستی را تشویق کرد بار دیگر در کنکور شرکت کند. زن زندانی داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: «با تشویقهای شوهرم در دانشگاه قبول شدم، البته نه در تهران بلکه در شیراز. نمیخواستم بروم، اما کاوه گفت کمکم میکند تا ادامه تحصیل بدهم، اینطور بود که به شیراز رفتم. البته شوهرم نتوانست بیاید چون او در تهران کار میکرد؛ در شیراز خوابگاه گرفتم و از همان اول کار زندگیام خراب شد.»
تنهایی و غم غربت خیلی هستی را آزار میداد و او برای رهایی از این احساس با دختری از همکلاسیهایش رابطه صمیمانهای برقرار کرد و بعد از مدتی فهمید آن دختر معتاد است. او میگوید: «من هم کمکم معتاد شدم.
یعنی نمیخواستم اینطور شود. هروقت دلم میگرفت دوستم پیشنهاد میداد مواد بکشم، میگفت حالم را خوب میکند. آنقدر توی گوشم خواند تا اینکه من هم مصرف مواد را شروع کردم، فکر میکردم اگر تفریحی بکشم معتاد نمیشوم، اما خیلی زود کار از کار گذشت و چنان معتاد شدم که از دانشگاه اخراجم کردند. پدر و مادرم وقتی این را فهمیدند دیگر حاضر نبودند با من حرف بزنند. شوهرم هم شروع کرد به رفتارهای سختگیرانه تا اینکه به این نتیجه رسیدم بهتر است جدا بشوم.»
هستی در آن دوران فکر میکرد بعد از طلاق با خیالآسوده میتواند مواد بکشد و دیگر کسی مزاحمش نخواهد شد. او ادامه میدهد: «آن زمان به چیزی غیر از مواد فکر نمیکردم. اصلا حال و روز خوبی نداشتم، اعتیاد عقلم را از من گرفته بود، بالاخره از کاوه جدا شدم و او همه حق و حقوقم را به من داد. بعد از آن تنها زندگی میکردم تا اینکه به طور اتفاقی با مرد دیگری آشنا شدم و به عقد موقت او درآمدم.»
شوهر صیغهای هستی نیز معتاد بود و این زن را بیشتر آلوده کرد، او میگوید: «ما برای اینکه خرج موادمان را دربیاوریم چارهای نداشتیم جز اینکه فروشندگی هم بکنیم، چند باری به مشهد رفتم و با خودم جنس آوردم و اتفاقا پول خوبی هم گیرمان آمد، اما بالاخره گیر افتادم و مرا به زندان فرستادند.»
زن جوان در ادامه حرفهایش میگوید: «قبل از اینکه دستگیر شوم، شوهرم به مرگ طبیعی مرد. البته من حتی نتوانستم سر قبرش بروم چون او به خانوادهاش نگفته بود با من ازدواج کرده و کسی از این موضوع خبر نداشت. حالا هم که دستگیر شدهام کسی سراغ من نمیآید، پدر و مادرم دیگر مرا فراموش کردهاند و حتی حاضر نیستند اسمم را بشنوند، چه برسد به اینکه بخواهند کارهایم را دنبال کنند. من زن خوشبختی بودم، اما خودم زندگیام را خراب کردم و همه چیز دود شد و رفت هوا و به این حال و روز افتادم. حالا هم باید جور اشتباهات خودم را بکشم.»
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)