اگر کمی به سالها و چند دهه گذشته برگردیم، حداقل تا آنجا که سن من قد میدهد تصاویری که از تشییعجنازهها به یاد میآورم، این طور نبود. جدای از باورها و تأکیدات مذهبی، هر کسی در محل و در خیابان و کوچه بود، چه عابران و چه کسبه، همه خود را به صف تشییعکنندگان میرساندند تا گوشهای از تابوت را دست بگیرند و چند قدم پیکر فرد از دنیا رفته را تشییع کنند، اما این روزها...
مدرنیزه، فرهنگ شهری، عصر ماشینی. همه اینها واژگان و مفاهیمی است که امروز جامعه ما با آن روبهروست. شاید مدرن بودن و کراوات زدن در مراسم ترحیم و تاج گلهای آنچنانی فرستادن تبدیل به نوعی پز هم برای ما شده باشد. اما در دل این مفاهیم، انگار روح انسانی ما و مواجهه ما با فوت یک همنوع هم دارد ماشینی میشود. انگار آن فرد از دنیا رفته، قطعهای از این ماشین بوده که کارکردش به پایان رسیده است و در این میان رفتار ما با کسی که تا روز قبل مثل ما راه میرفته، نفس میکشیده و زندگی میکرده است، بلافاصله عوض میشود. کار داریم. دیرمان شده است. باید عجله کنیم. پیش خود هم توجیه میکنیم مگر آن مرحوم یا مرحومه فامیل و بستگان ندارد؟ توجیه میکنیم که بالاخره یکی هست که گوشه تابوتش را بگیرد و جنازه زمین نماند. ما باید به کارمان برسیم. غافل از اینکه یک روز هم شاید در مورد ما این حرف را خواهند زد. آن روز ما هم به چشم قطعهای از ماشین نگریسته میشویم که دیگر کارکرد ندارد. این نگاه ابزاری آینده غمگینی را برای انسان پرشتاب جامعه ما رقم میزند.
سجاد روشنی / گروه فرهنگ و هنر