ریحانه طالبی از چمگردان: عزیزم... دلت را به «زندگی میگذرد» خوش نکن! زندگی میماند! این ما هستیم که میگذریم. بیا تا خوب بگذریم.
ایول! راهنمات رو بزن، با احتیاط بزن کنار، برو که قبولی!
نسترن، 15 ساله: نقشههام نقشِ بر آبه، زندگیم مثل سرابه/ بخت من، این بخت تیره، همیشه در حال خوابه/ عاشقی مثل حبابه! حال فرهادم خرابه/ مجنون قصه جا لیلی، فکر مستی و شرابه/ گل من خشکه و تبدار، صورتش زرده و بیمار/ توی این پائیز تبدار، نیومد لحظة دیدار!/ رنگ عشق من پریده، یکی قلبش رو خریده/ انگاری مرغ خوشبختی، از روی بومش پریده/ توی این شبای یلدا، راهیه اون، پی فردا/ مجنونِ اون زیر خاکه، دنیا موند دست نامردا/ بهارم مثل خزونه، گل من نامهربونه/ بدی اون ندیده از من، ولی پیشم نمیمونه!
حافظ گفت بهت بگم نسبت به سن و سالت، یه استعدادایی داریها نااااقلاااا؛ پ نذار هرز و هدر بره. کتابهای شعر و دربارة شعر بیشتر بخون تا اصولش رو بیشتر و بهتر یاد بگیری.
الف.ب.گلشن: این روزها که میگذرد، حال و هوای عجیبی ندارم. از کنار تمام زشتیها، زیباییها میگذرم. این روزها که میگذرد دلهایمان همچنان گرفته است. با هیچ خندهای باز نمیشود. این روزها که میگذرد همچنان در آرزوی رسیدن به فردایی بدون رنج [برای] آدمیان میمانم.
آخ آخ... ینی کلید طلایی دارم واسهت آااالووووچه! تُرشههاااا... ولی با مزهش حال کنییی، خوشمزهس. میفرماد: «ای فرزند! بدان که فردای بیرنج، بیرنج امروز میسور نشود همی؛ چنان که هیچ دوچرخهسواری نبوَد، بی زانویی خونین و بی شلواری پارهپوره! پس گَرَت ماندهای تنها به آرزو، دل خوش مدار؛ که رنجت دائمیست»؛ [برگرفته از کتاب مستطاب: الافاضات فی کلام الحسامی، باب پنجم: العاقل یکفی الاشاره! صفحة دوم، خط یکی مونده به آخر! ...اِوا! یه یادداشتم مصحح محترم تحشیه کرده: به عمل کار برآید، نِی به آرزو!]
یه حوا: سَلیییی... خوووفی؟! منم خوب نبیدم! چرا نداره که...! کِی خوب بودم و عالی بودم؟ خیلی وقته احساس رضایت از زندگی رو از دست دادم. کلاً نمیدونم نقشم تو زندگی چیه! میدونی؟ انگار هیچی یادم نیست! خالیام... از چی؟ نمیدونم! فقط احساس میکنم یه چیزی رو بشدت کم دارم. چیزی که نمیتونم به دستش بیارم. میدونی؟ الان که داشتم چاردیواری رو دانلود میکردم و میخوندم دیدم راست میگی؛ تو یا حرفات نیست که عوض شده، این منم که سعی نمیکنم چیزی رو ببینم، بشنوم، درک کنم...
سَلیییی... زیاد غصه نخور، خیلیا همین طورن! اطلاعاتمون زیاده، زیادم میخونیم... اما دقتمون کمه، اونوخ در تحلیل و پردازش اطلاعاتمون از چیزایی که میخونیم هم میلنگیم! برآیند همهش میشه همین حالتی که تو داری: از دست دادن احساس رضایت و کم داشتن یه چیزی در زندگی و... از همه مهمتر: نمیدونیم چطو به دستش بیاریم! فرصته رو از دست میدیم میره پی کارش! (کلید طلاییههاااا... باز نیای بگی چرا کیلید میلید ندادی ما یه ساعت پشت در موندیم!)
بدون نام: [...]اشکهای چشمم وابستة چشمان تو شده/ نگاهت را که از من میدزدی/ میشوند بدرقة راهت بلورهای گرم قلب سرخ و پر تبوتابم/ ...و تنها خاطرم را نوازش میکند رؤیای بهار بودنت.
بدون نام: گاهی مجبور میشی یه زنگ تموم پای تابلوی زندگی تکپا وایسی. تازه اون موقعس که حرف بچگیات رو پس میگیری و میگی: «شاید بد نبود اگه من آدم دو پا هم گاهی لیلی بازی میکردم».
پیمان مجیدی معین: دلم برات تنگ نشده، واسه عشقمون چرا. واسه خودت که نه، واسه خودمون چرا. دلم با تو نیست دیگه، ولی انگار بیتواَم. دیگه عشقت رو نخواستم، حتی این نفرت به تو رو هم. اون روز که میرفتی گفتی خیلی زود برمیگردی، تو هم خیلی زود برگشتی: [اگرچه] از حرفایی که میزدی! ازم خواستی ببخشمت، اینم از آخرین خواستهت. تو رو میبخشم به همون دنیای بیمعرفت. دلم هنوز ازت پره اما دیگه چه فایده؟ وقتی میدونم دل تو از من خالی شده. هیچوقت دوستت نداشتم، شاید نه قد الان. اینم یه جور شروعه، شروع یک [جور] پایان.
سوزنی سمرقندی، عوض سوزن یه جوالدوز دستش گرفته هی بالا سرش تکون میده و میگه: بهش بگو نکنه فکر کنه اینا شعر و ترانه بودهاااا. شعر که فقط همقافیه کردن فایده با شده، یا الان با پایان نیییی... حواسش هَ؟ (جوش نزن! من عوض تو بهش گفتم: آره باباجوووون، حواسش هَ! خودتُ زیاد نگران نکن پَ!).
زهرا نصیری از خرمآباد: امشب میخواهم تا خود صبح به یاد غمهای گذشتهام اشک بریزم. گذشتهام برای دیدنت به امروز تبدیل شد، به دست بیرحمترین دختر دنیا. این دختر دنیا و آرزوهایم را از من گرفت و بخت مرا لباس سیاه پوشاند تا به آرزوهای پلیدش برسد. نفهمید حس من دروغین نبود[...].
رضا: شما معمولاً کی آنلاینی؟
همین؟ من معمولاً اینلاینم! تو خودت کدوم لاینی؟!