در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در سال 1359 دانشجویان، بیمارستان طالقانی را تصاحب کردند تا در اختیار دانشگاه باشد و من با کمک دکتر حاجقاسم که مدیریت وقت بیمارستان را به عهده داشت، با راهنمایی و مساعدت دکتر فریدون عزیزی و دکتر ایرج فاضل، بخش ارتوپدی بیمارستان طالقانی را راهاندازی کردم.
اولین بیماری که به بخش ارتوپدی مراجعه کرد، خانم مجروحی بود از سوسنگرد که خمپاره به مفصل رانش اصابت کرده بود و در بخش بسیار ابتدایی و بدون تجهیزات ما بستری شد. با هزار مشکل، امکانات و وسایلی را که لازم داشتیم تهیه کردیم تا توانستیم این مجروح را عمل کنیم. عمل جراحی روی پایش انجام شد و خوشبختانه سالم ترخیص شد.
نیازهای بخش را با کمک دانشجویانی که بیمارستان را گرفته بودند، به تدریج تأمین کردیم و به دنبال آن، بخش، کمکم تجهیز شد و بیمارستان، توانایی این را یافت تا مجروحان جنگی را پذیرش بدهد و روزی رسید که ما 60 تخت فعال در بخشمان داشتیم که اختصاص به مجروحان جنگی داشت.
آن زمان، من تنها ارتوپد بیمارستان بودم و با همکاری فقط یک رزیدنت به نام دکتر قاضیان به تنهایی اعمال سنگین جراحی را انجام میدادم، به نحوی که برخی اوقات، ساعتها مشغول عمل بودم و تا پاسی از شب مشغول ویزیت مجروحانی بودم که از نقاط مختلف جبهه به بیمارستان اعزام میشدند. سالهای بعد به تدریج سایر همکاران به تیم ما اضافه شدند.
در مورد پذیرش مجروحین هیچ محدودیتی نداشتیم و در طول جنگ، از مجروحین جنگی اسلایدهای بسیار جالبی تهیه کردهام که در یک آرشیو نگهداری میکنم.
یک روز آقای دکتر فاضل به من زنگ زد که فردا آماده باش به جبهه برویم. من نمیدانستم به کجا میرویم و کسی هم در این مورد صحبتی نکرد. فردای آن روز به اتفاق دکتر فاضل و دکتر هدایتالله الیاسی راهی شدیم.
سال 62 بود؛ ساعت 5 صبح به فرودگاه مهرآباد رفتیم. یک هواپیما منتظر بود که سوار شویم ولی به علت نامعلومی، تا ساعت شش بعدازظهر در انتظاری کشنده به سر بردیم تا اینکه بالاخره هواپیما با سر و صدا و با مکافات حرکت کرد.
غرق حرف زدن با همکاری بودیم و پس از مدتی که نمیدانم چند دقیقه طول کشید به کمکخلبان گفتیم کجاییم؟ خلبان پاسخ داد: ته باند فرودگاه مهرآباد. پس از کلی حرکت تازه به انتهای باند رسیده بودیم. حتماً سال آینده به مقصد میرسیدیم! بالاخره، با کلی دردسر هواپیما به پرواز درآمد و این بار کنده شدن از زمیناش را حس کردیم. ساعتی بعد در فرودگاه سنندج فرود آمد. یک شب آنجا بودیم و قرار شد با هلیکوپتر به منطقه برویم.
فردای آن روز در فرودگاه، از خلبان هلیکوپتر که آماده پرواز میشد، پرسیدم: هلیکوپترهات سالمه. اشارهای به هلیکوپتری که درباند بود کرد و گفت: اون یکی که همین دیروز سقوط کرده و انشاءالله که اینها سالمند تا شمار را برسانیم. سپس به یکی از همکارانش گفت: برو روغن هلیکوپترها را ببین. او رفت و روغن را دید و گفت یک خورده داره، شما را میروسونه!
با ترس و لرز سوار هلیکوپتر شدم و پشیمان بودم که چرا این سؤال را کردهام! بعضی وقتها عدم اطلاع از چیزی، گویا بهتر است.
با دلهره این سفر به پایان رسید. در طول سفر، خلبان سعی میکرد در ارتفاع پایینی پرواز کند تا در دید عراقیها نباشد، تا اینکه به مریوان رسیدیم. عملیات والفجر 4 بود. در آنجا درهای بود به نام کولان که روبهروی دریاچه زریوار بود. جای بسیار زیبایی که مناظرش چشمنواز و قشنگ بود. آن موقع مریوان کاملاً تخلیه بود و به هنگام عبور از آن، درها و پنجرههای باز خانهها را به وضوح میدیدیم.
در مدتی که آنجا بودم با همکاری چند رزیدنت ارتوپدی مشغول کار شدم. واقعاً کربلایی بود. مجروحهایی که میآوردند بیست ساله، هجده ساله که واقعاً همه با شور و شوق عجیبی به جبهه آمده بودند. بدون ظاهرسازی و بدون هیچ انتظاری از کسی. وقتی با آنها صحبت میکردم بیریایی و سادگی را در لحن گفتار و رفتارشان حس میکردم. فقط آمده بودند تا از مملکتشان دفاع کنند و در طول انتظار برای عمل، تنها اندیشه و فکرشان این بود که زودتر بهبودی پیدا کنند و به سایر همرزمانشان ملحق شوند.
در اتاقهای عمل این بیمارستان، روزانه دهها عمل جراحی صورت میگرفت. دکتر فاضل به اتفاق دکتر الیاسی و سایر همکارانشان، در یکی از اتاقهای عمل، اعمال جراحی و عروقی را انجام میدادند و من هم در اتاق عمل دیگری به اتفاق دستیاران و متخصص بیهوشی، اعمال جراحی ارتوپدی را انجام میدادم. این مجروحان پس از عمل و برای ادامه مداوا به بیمارستان طالقانی و سایر مراکز در تهران اعزام میشدند تا در بازگشت بقیه کارهای ترمیمی تا بهبودی کامل ادامه یابد.
بعضی وقتها اتفاق میافتاد که ساعتها، یک ریز عمل میکردیم و بین اعمال جراحی با زحمت میشد یک لیوان چای بنوشیم. در یکی از حملات چند مجروح جنگی عراقی آوردند. من تمایلی به معاینه آنها نشان ندادم و نمیخواستم حتی یکی از آنها را عمل کنم، چون به قدری از آنها خشونت و جنایت دیده یا شنیده بودم که تنفر داشتم با آنها روبهرو شوم. دستم به عمل نمیآمد. یکی از برادران پاسدار چون وضع را وخیم دید و این احساس مرا نیز کاملاً درک کرده بود به من مراجعه کرد و پس از کلی صحبت و وعظ و نصیحت درنهایت گفت: آقای دکتر شما بیا و این یکی را به خاطر رضای خدا ببین، آن وقت اگر نخواستی، عملش نکن. ما هم او را با همین حال میفرستیم عقب، من هم با اجبار و اکراه پذیرفتم.
وقتی اسیر عراقی را روی برانکارد در کنار اورژانس دیدم، با انسان مفلوک، بیچاره و درماندهای مواجه شدم که التماس از چشمهایش میبارید. این آدم آیا میتوانست دشمن من باشد؟ او مطمئناً آلت دست قرار گرفته بود. واقعاً با بعضیها که صحبت میکردم، متوجه میشدم که با چه ترفندها و تهدیدهایی آنها را به جبهه میفرستادند. بلافاصله دستور دادم او را به اتاق عمل ببرند و عملش کردم. خوشبختانه عملش هم خوب از آب درآمد.
همان شب، در حالی که خسته از کار شبانهروزی در فضای باز مقابل بیمارستان، به کوههای وهمانگیز و با شکوه دو طرف بیمارستان نگاه میکردم و به این همه عظمت میاندیشیدم، همان پاسدار که به نظر من واقعاً بنده ملخص خدا و حرکات و اطوارش در همه زمینهها برای همه الگو بود و همه به خاطر خلوصش به او احترام میگذاشتند، به من نزدیک شد و دست روی شانهام گذاشت و گفت، دستت درد نکند دکتر، شاید این کار امروز تو را نه کسی بشنود و نه کسی تقدیر کند ولی رضایتی که من در چشم آن اسیر عراقی دیدم، مطمئن باشید به قدری با ارزش است که نزد خداوند بیاجر نمیماند.
چیزی به یادم آمد. شاید به این موضوع و این حالی که داریم هیچ ارتباطی نداشته باشد ولی بد نیست اگر نمیدانید آن را بشنوید. زیر این سقف نیلگون و در این فضای آرام و روحانگیز که کم اتفاق میافتد در جبهه دیده شود، نقبی بزنیم به دنیای خارج از این وادی. اگر حوصله داری بگویم. در حالی که روی تخته سنگی مینشستم، دستش را گرفتم و کنارم نشاندم و گفتم: داشتم به همین چیزها فکر میکردم.
خدا بیامرزد پدرم را، یک روز همینطور که من دست شما را گرفتهام، دستم را گرفت و گفت: با هر بدبختی بود تو را یک پزشک کردم، وصیت من به تو این است که به خاطر من هرگز بیماری را به خاطر بیپولی از خودت نرانی و تا آنجا که میتوانی به کسانی که نیازمندند، کمک کن. پس از عمل این عراقی، به یاد حرف پدرم افتادم و از اینکه وصیتش را فراموش کرده بودم، دهها بار به خودم لعنت فرستادم. مطمئنم که دیگر تحت هیچ شرایطی این موضوع حتی برای بدترین دشمنانم اتفاق نمیافتد.(فارس)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: