حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
راستش را بخواهید الان همین حس را نسبت به زندگی داریم. هر کاری میکنیم تا تغییر یا تنوعی در زندگیمان ایجاد شود بیفایده است و رد دستمالهای کثیف همیشه روی دیوارهای زندگیمان هست، تا آنجا که الان سالهاست بیخیال هرگونه تغییر و تنوعی شدهایم.
به هر حال چون عادت کردهایم همیشه بیخود و بیجهت به تمام داشتهها و نداشتههایمان افتخار کنیم، الان هم به همین زندگی یکنواخت و تکراریمان کلی میبالیم!
راستی دقت کردهاید چه زندگی یکنواخت و بدون تنوعی داریم. چند وقت پیش شروع به نوشتن خاطرات روزانهمان کردیم، اما بعد از چند روز منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم از همان خاطرهای که روز اول نوشته بودیم به تعداد روزهای سال کپی بگیریم.
باور بفرمایید هر روزمان تکرار لحظه به لحظه روز قبل بود، خاطره هر روز ما این گونه بود: «صبح بیدار شدیم رفتیم سرکار. شب خسته و هلاک برگشتیم. کمی نگران بودیم. تلویزیون که نگاه کردیم خیالمان راحت شد چون نسبت به تمام مردم دنیا امکانات و رفاه بیشتری داشتیم. بعد از خودمان خجالت کشیدیم که چرا این همه غر میزنیم. بعد از اینکه کمی خجالت کشیدیم آسوده خوابیدیم!»
البته ما از کودکی با این بحران کمبود تنوع در زندگیمان دست به گریبان بودهایم. در خانه پدری ما هیچ چیز تغییر نمیکرد. طی آن سالها حتی یکبار هم جای کاسهها توی کابینت عوض نشد.
اگر ظرفی هم میشکست شبیهترین ظرف به همان ظرف شکسته جایگزین آن میشد تا مبادا خدای نکرده این تغییر ناخواسته بدعت تغییرات دیگر شود و همه از راه راست منحرف شویم. کلا همه چیز مشخص، ثابت و از پیش تعیین شده بود.
خانه ما نقطه ثابتی بود در دل شهر. (مستاجر هم نبودیم تا به هوای اسبابکشی کمی تغییر را احساس کنیم) شهر هم یک نقطه ثابت در دل کشور و کشور هم یک نقطه ثابت بین تمام کشورها و... خلاصه از همان ایام بود که فهمیدیم قرار نیست چیزی تغییر کند. تغییر هم نکرد. به گمانم مثل فیلم ماتریکس به ما هم از آن قرصهای آبی رنگ دادهاند!
بین خودمان باشد دیروز کمی فکر کردیم (ما در اوقات فراغتمان گاهی کمی فکر میکنیم!) دیدیم واقعا بیانصافی است اگر از روزهای متفاوت زندگیمان چیزی نگوییم؛ روزهای متفاوتی که ما به آن آخرین روز میگوییم.
آخرین روز هر چیزی، مثلا آخرین روز مدرسه، آخرین روز مسافرت و آخرین روز اقامت دوستانی که قرار است از فردای آن روز هزاران کیلومتر از ما دور باشند.
شاید باور نکنید اما بزرگترین تنوع زندگی ما نشستن در فرودگاه و بدرقه اعضای فامیلمان است؛ فامیلهایی که هر کدامشان روزی آمدند ما را بغل کردند، بوسیدند، خداحافظی کردند و رفتند. رفتند تا در گوشهای از این دهکده بیسر و ته جهانی زندگی کنند.
روز آخر، آنها عزیزترین موجودات فامیل بودند. همیشه اینجوری بوده اگر قرار به رفتن باشد عزیز میشوی، هرقدر دورتر، بیشتر. (اگر بمیری، چراغ امید کل فامیل بودهای و خاموش شدهای) روز آخر آنها به گلهای قالی هم آب میدادند و چون رفتنی بودند هر کاری میکردند درست بود! روز آخر آنها حتی اجازه داشتند کلاه پدربزرگ را سرشان بگذارند و به کله طاس همه دامادهای فامیل بخندند، روز آخر برای آنها روز آخر بود.
اما برای ما که مثل آسفالت به خیابانهای تهران چسبیدهایم یک روز معمولی وسط هفته. خلاصه این نهایت تنوع در زندگی امروزه ماست، اصلا حکایت زندگی ما حکایت همان یخفروشی است که از او میپرسند فروختی؟ گفت: «نه، ولی تمام شد.»
مهیار عربی - جامجم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....