حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سرگرد شهاب زودتر از دو نفر دیگر وارد اتاقش شد. به ستوان ظهوری گفته بود سر امیر را در راهرو کمی گرم کند تا او بتواند مدارکی را که روی میزش داشت جمع و جور کند. چند دقیقه بعد دو مرد دیگر هم وارد شدند. چشمان امیر سرخ بود، به رنگ خون و صدایش هنوز میلرزید. مصیبت به بدترین شکل ممکن برایش رخ داده بود. درست وقتی از ماه عسل برگشته و خواسته سری به پدرش بزند جنازه او را آویزان از سقف دیده بود.
کارآگاه دنبال فهرستی از دوستان و آشنایان مقتول بود. او شک نداشت قاتل هرمز یکی از نزدیکانش است. او بخوبی میدانسته امیر در سفر و هرمز در خانه تنهاست و مهمتر از آن اطلاع داشته هرمز شبها پنجره اتاق خواب را باز میگذارد و او میتواند از پشتبام خودش را به آنجا برساند. قطعا کینه عمیقی هم از مرد 61 ساله داشته چون برای قتل مدتی طولانی برنامهریزی کرده و تمام سعیاش را به کار گرفته بود تا چیزی را از قلم نیندازد و صحنه را طوری نشان بدهد که همه خیال کنند هرمز خودکشی کرده است.
قفل بودن درهای خانه از داخل، دست نخورده ماندن وسایل و حلقآویز شدن جسد از جمله شواهدی بود که حتی ماموران کلانتری را هم در وهله اول به اشتباه انداخته اما حقیقت بالاخره فاش شده بود.
امیر همانطور که صندلی فلزی را تاب میداد در ذهنش اسم دوستان پدرش را مرور میکرد، اما نمیتوانست به هیچکدام از آنها تهمت بزند. اکثرشان مردان سن و سال دار و محترمی بودند. او به شهاب گفت: «از وقتی مادرم مرحوم شد پدرم خیلی احساس تنهایی میکرد. برای همین معمولا به پارک میرفت و در آنجا با چند نفر هم سنوسال خودش آشنا شد و بعضی وقتها هم سری به هم میزدند ولی فکر نمیکنم قتل کار آنها باشد.»
شهاب هم با امیر موافق بود قاتل قطعا جوان بود و بدنی ورزیده داشت وگرنه نمیتوانست با حرکات آکروباتیک خودش را از پشتبام به طبقه پنجم برساند، اما شاید یکی از همان پیرمردان به دلیلی از هرمز کینه به دل گرفته و برای کشتن او آدمکش اجیر کرده بود. به هر حال امیر اسم و مشخصات دقیق دوستان پدرش را نمیدانست و فقط مطمئن بود میشود آنها را در پارک پیدا کرد. این کار را باید به فردا موکول میکردند.
امیر یکسری برگه را امضا کرد و اجازه مرخصی گرفت ستوان ظهوری هم بعد از او راهی خانه شد، اما سرگرد مدتی را در محل کارش ماند و به این قضیه فکر کرد. شیوه قتل به نظرش آشنا بود. شاید آن را در کتابی خوانده یا در فیلمی دیده بود هرچه به ذهنش فشار آورد دقیق یادش نیامد. بالاخره او هم راهی خانه شد.
صبح روز بعد دو همکار تحقیقاتشان را از ساختمان نیمهکارهای که در مجاورت محل قتل قرار داشت شروع کردند. تکتک کارگران بازجویی شدند، اما هیچکدامشان ورود و خروج غریبهای به ساختمان را ندیده بودند. نگهبان که جوانی افغان بود و لهجه غلیظی داشت اطمینان داد کسی نمیتواند بدون اطلاع او و مخفیانه وارد ساختمان شود.
ـ شبها راه ورودی را با ایرانیت میبندم و اتاق خودم هم همین جلو است. پشه پر میزد میشنیدم.
شهاب وقتی موقعیت را بررسی کرد به این نتیجه رسید که نگهبان زیاد هم بیراه نمیگوید. پس قاتل چطور خودش را به پشتبام رسانده بود؟ هرچه زمان پیش میرفت معما به جای حل شدن پیچیدهتر میشد.
دو مامور که از این مرحله از تحقیق نتیجهای عایدشان نشده بود طبق قراری که با امیر داشتند روانه پارک شدند تا دوستان هرمز را پیدا و از آنها تحقیق کنند. این کار به جستجوی زیادی نیاز نداشت حلقه مردان مسن روی نیمکتی در همان ورودی پارک تشکیل شده بود بعضی از آنها امیر را شناختند حتی یکیشان گفت در مراسم عروسی او حضور داشت البته امیر یادش نمیآمد او را در سالن دیده باشد. طبیعی هم بود داماد در آن شرایط روحی و در آن شلوغی، نمیتواند چهره تکتک مهمانان را به خاطر بسپارد.
پیرمردان همگی سراغ هرمز را گرفتند و گفتند نگرانش هستند حتی گفتند به در خانه او رفتند، اما هرچه زنگ زدند کسی در را باز نکرد. ستوان ظهوری وظیفه ابلاغ خبر تلخ را به عهده گرفت و به همه گفت چه اتفاقی افتاده و آنها حالا دنبال قاتل میگردند.
شهاب تمام حواسش به واکنش دوستان هرمز بود. نگاهش روی صورت آنها میدوید تا کوچکترین واکنش مشکوک را تشخیص بدهد اما رفتار پیرمردان عادی بود یعنی عادی برای زمانی که خبر مرگ دوستی را میشنوند. همگی تقریبا وا رفته بودند و نمیتوانستند کلامی به زبان بیاورند بعد از چند دقیقه سکوت انبوه سوالاتی را که به ذهنشان هجوم آورده بود به زبان آوردند و ستوان را حسابی گیج کردند بعد نوبت به فرضیهبافیهای بیربط و عجیب و غریب رسید. شهاب که کلافه شده بود پنج مرد را به آرامش دعوت کرد و در حالیکه سعی میکرد لحنش محترمانه باشد گفت کاری واجبتر از گوش دادن به نظرات آنها دارد. سپس پرسید: «در روزهای آخر حرف مشکوکی از هرمز نشنیده بودید؟ یا اینکه به شما نگفته بود با کسی اختلاف دارد؟»
سکوت بار دیگر بر حلقه دوستان حاکم شد و آنها به فکر فرورفتند. نکته خاصی به ذهنشان نمیرسید. همگی میدانستند هرمز مردی خوشقلب و مهربان بود و تاجایی که میتوانست به دیگران کمک میکرد و دست نیازمندان را میگرفت بنابراین دلیلی نداشت کسی از او کینه به دل بگیرد. بالاخره فکری به ذهن یکی از پیرمردان رسید و آن را سریع به زبان آورد: «شاید کار مهران باشد. »
ـ مهران؟
چهار مرد دیگر با تعجب نام مهران را تکرار کردند و بعد بحث بینشان بالا گرفت. یکی میگفت محال است و دیگری موافق بود. مرد دیگری عقیده داشت نمیشود بیدلیل به کسی تهمت زد. شهاب بار دیگر جماعت را به سکوت دعوت کرد و درباره مهران پرسید.
یکی از مردان داوطلب شد تا توضیحاتی را در اینباره بدهد: «مهران حدودا 30 ساله است او هم مثل ما تنهاست. او تازه به این محل آمده بود و بعدازظهرها بعد از کار به پارک میآمد این طور بود که با او آشنا شدیم.
هرمز وقتی مشکلات مهران را فهمید، قول داد کمکش کند. مهران میخواست ازدواج کند و حتی هرمز قبول کرد برایش به خواستگاری برود. پدر و مادر خود مهران فوت شدهاند و او خیلی تنهاست. حتی فکر کنم با خانواده دختر صحبتهایی هم کرد.»
نکته عجیب این بود که از زمان قتل هرمز از مهران هم دیگر خبری نشده و کسی او را ندیده بود. البته هیچکدام از پیرمردان تا قبل از این به چنین موضوعی فکر نکرده بودند و تازه این مسأله یادشان افتاده بود. شهاب مشخصات دقیق مهران را پرسید، اما هیچکدام غیر از نام این جوان اطلاعات دیگری درباره او نداشتند و فقط میدانستند کارمند بانک است. حتی قول داده بود برای آنها وام جور کند.
کارآگاه به مهران مشکوک شده بود برای همین از هر پنج مرد خواهش کرد همراه آنها به آگاهی بیایند تا لااقل شاید بتوانند از این مظنون چهرهنگاری کنند. آنها در اداره هم بساطی راه انداختند هر کدام یک حرف میزد.
مسئول چهرهنگاری مرتب ابروها را تغییر میداد، چشمها را عوض میکرد اما هر کاری میکرد پیرمردان به اتفاق نظر نمیرسیدند تا اینکه بالاخره بعد از سه ساعت و نیم تلاش اولین نسخه از تصویر فرضی مهران آماده شد و کارآگاه به دستیارش دستور داد عکس را در بانک اطلاعات مجرمان سابقهدار بررسی کند تا ببیند سوءسابقهای از جوان گمشده پیدا میشود یا نه.
علیرضا رحیمینژاد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....