چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

کد خبر: ۴۹۵۶۶۲

می‌شکنم مثل دانه‌های روشن باران بر سیاهی آسفالت‌های خیابان، بر صخره‌های سترون ساحل جنوب، بر جدول‌های سیمانی و موازی خیابان. من فقط می‌شکنم و تکثیر می‌شوم در شیشه‌های سکوریت مغازه‌ها.

زن هزار فصل نیامده من، بانو! کاش می‌دانستی من می‌شکنم، می‌بارم، ولی خوشحالم که هستم. هستم که می‌شکنم و با خودم وقتی در نیمه‌های تاریک شب که صدای سکوت گوش‌ تا گوش خیابان‌ها را پر کرده است، خلوت می‌کنم. به لبخند، خودم را زار می‌زنم که:

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

بانوی من، خانم! به من نگاه کن. به خود من، این چشم‌ها را می‌بینی؟ انگار تمام ابرهای جهان در دلم گریه می‌کنند، باران که ببارد هیچ سنگریزه‌ای در امان نمی‌ماند. چه بهار شیرینی داشتم با تو. فروردینی که در سایه نگاه بلند تو قد می‌کشیدم و کسی نبود که روحم را تازیانه بزند و جوانی‌ام شتک بخورد.

روزهای اردیبهشت را به خاطر می‌آوری؟ تمام کوچه‌های این شهر خنده‌های ما را پژواک می‌کرد و آینه‌ها اشتیاق باریدن‌هایمان را منتشر می‌کردند.

یادت هست، بهار نه در شاخه‌های سرازیر بیدهای مجنون، نه در دهان بسته غنچه‌ها، نه در شبنم‌های صبحگاهی خرداد ماه که در دل‌هایمان می‌وزید.

اما حالا این منم، همان دل جوانی که صدای آوازهایش گوش شهر را پر کرده بود که امروز، این‌گونه تا خورده‌ام، درست مثل لباس کهنه‌ای در ته صندوقچه قدیمی چروک شده‌ام.

به من نگاه کن. این مرد تا خورده، این کهنه لباس‌ چروک، این کسی که حتی حالا می‌ترسد حرف بزند که تو نپسندی، واهمه دارد که داد بزند که هیمنه تو فرو بریزد، می‌هراسد از اشک‌های خودش که آب تو را ببرد، این مرد، مرد افسانه‌ای توست.

این مرد که صدای شکستن استخوان‌هایش هم تو را می‌آزارد، همان است که وقتی می‌گفت دوستت دارم دلت باغ‌باغ شکوفا می‌شد. حالا دوستت دارم‌هایش هم چرندی بیش نیست و هر گاه که لب می‌گشاید به سکوت می‌رسانی‌اش با انگشت اشاره‌ای که «فوق‌الذکر» است.

کاش می‌دانستی هر گاه با انگشت اشاره او را نشانه می‌روی چهار انگشت دیگر دستت به سمت خودت است، کاش این را می‌دانستی بانو!

مهربان من! می‌خواهی سکوت می‌کنم. می‌خواهی زبانم را در گرو دلم می‌گذارم. من می‌توانم خودم را هزار بار دیگر بشکنم. می‌توانم مثل درختی باشم که شاخه‌هایش دسته تبر شده‌اند​ او تنه‌اش چوب‌های کبریتی که یک دانه‌اش جنگلی را به خاکستر می‌رساند.

بانوی آرزوهای دور و دراز من! باشد من سکوت می‌کنم مثل آتشی که باران خاموشش کرده باشد، مثل دریایی که فراموش کرده باشد تا ساحل بدود، مثل آتشفشانی که به سکوت رسیده باشد، مثل مزرعه‌ای که خوشه‌هایش را ملخ خورده باشد.

اما خوشحالم که هستم که می‌شکنم.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها