مریم اینقدر از روباه خوشش آمده بود که یک عکس کوچک از این حیوان زیبا را روی در کمدش چسبانده بود، اما خیلی دلش میخواست تا درباره روباه بیشتر بداند و آن را از نزدیک ببیند. برای همین یک روز که بابا توی خانه بود کنار او نشست و گفت:
ـ باباجون، یه سوالی بپرسم.
ـ بپرس گلم.
ـ بابا، روباه کجا زندگی میکنه؟
بابا با تعجب نگاهی به مریم انداخت و گفت: روباه! چرا میپرسی؟
ـ آخه میخوام ببینمش.
ـ ببینیش؟! چیکارش داری؟
مریم ماجرای دیدن فیلم و علاقهاش را به روباه برای بابا تعریف کرد و او هم در جوابش گفت: تا اونجا که من میدونم روباهها توی جنگلها و دشتها زندگی میکنن و همه میگن که اون حیوون فریبکاریه و توی قصهها همیشه روباه رو حیلهگر معرفی کردن....
مریم حرف بابا رو قطع کرد و گفت: بابا، روباه به این قشنگی چرا این حرف رو میزنن؟
بابا یک لحظه ساکت شد و بعد گفت: راستش منم درست نمیدونم، فقط از وقتی یادمه روباه رو همین جوری صداش میکردن، تو قصهها، توی کارتونها، فیلمها و خلاصه همه جا، اما یه جایی خوندم که روباه موقعی که میخواد شکار کنه خودش رو یه جوری بیحرکت روی زمین میاندازه که معلوم نیست مرده یا زنده است و وقتی جونورای کوچیکتر بهش نزدیک شدن یهو میپره و اونارو میگیره؛ شاید این یه دلیلش باشه، ولی به نظر من حیوون بامزه و خوبیه، بخصوص دمش که خیلی قشنگه.
مریم کمی بابا را نگاه کرد و بعد پرسید: بابا ما میتونیم بریم جنگل؟
بابا خندید و گفت: دخترم به این آسونیام نیست که بریم و روباه رو ببینیم.
ـ چرا نمیتونیم؟
ـ آخه روباه از آدما میترسه و فرار میکنه.
ـ پس حالا چه کار کنیم.
ـ نگران نباش من یه جایی رو بلدم که میتونی روباه رو اونجا ببینی.
دخترک با خوشحالی گفت: کجا؟!
ـ باغ وحش.
ـ آخ جون، بابا کی منو میبری؟
و قرار شد بابا فردا که تعطیل بود مریم را به باغ وحش ببرد تا بتواند روباه را ببیند.
آن شب دخترک خیلی خوشحال بود و تصمیم گرفت یک چیزی برای روباههای باغ وحش که توی قفس بودند ببرد، خیلی فکر کرد و دست آخر به این نتیجه رسید همان عکسی را که روی کمدش چسبانده است بردارد و روی آن چند خط بنویسد و به باغ وحش که رفتند بدهد به آنها و کنار عکس نوشت: «روباه مهربان تو نه حیلهگر هستی و نه فریبکار، به نظر من تو خیلی هم باهوش و قشنگ هستی و اصلا هم وحشی نیستی و حرف کسی هم برایت مهم نباشد. من برایت دعا میکنم که یک روز آزاد بشوی و بروی توی جنگل پیش بقیه دوستانت و بدان که من خیلی ترا دوست دارم.»
رضا بهنام