چشمهایش را بر هم گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت. وقتی بال نقرهای خوب استراحت کرد، خیلی سرحال شد. چشمهایش را چند بار مالید و بلند شد تا برود. اما نمیتوانست، میخواست پرواز کند، ولی نمیتوانست بالهایش را تکان دهد. بال نقرهای فریاد زد و کمک خواست. حلزون که برای جمعآوری هیزم نزدیک درخت چنار آمده بود صدای او را شنید. حلزون رفت تا به درخت چنار رسید. نگاهی کرد، بال نقرهای را دید که در دام عنکبوت گرفتار شده و عنکبوت دارد به طرفش میآید.
حلزون به کمک عقاب طلایی به دوستان خود خبر داد همه پای درخت چنار جمع شدند. زنبور، کفشدوزک و کرمشبتاب گفتند: ما حشره هستیم. اگر به تار عنکبوت نزدیک شویم مانند بال نقرهای در آن اسیر میشویم. باید فکری کرد. حلزون گفت این کار از عقاب ساخته است.
عقاب جلو رفت و با منقار بلند و چنگالهای تیز خود، عنکبوت بدجنس را به سزای عملش رساند و بال نقرهای را نجات داد. همه از اینکه بال نقرهای سالم بود خوشحال بودند. زنبور طلایی از او پرسید: چطور شد که در دام عنکبوت افتادی؟
بال نقرهای جواب داد: من تار عنکبوت را نمیشناختم و همه ماجرا را توضیح داد و دست آخر گفت: من فکر میکردم که تار عنکبوت یک تور سفید است.
حلزون گفت: بال نقرهای، اطراف تو پر از خطر، دام و دشمن است. تو باید سعی کنی خطرهایی را که در اطرافت هستند، بشناسی.
زنبور طلایی با شوخی گفت: عنکبوت با خودش گفته شکار با پای خودش به دام افتاد.
اما گذشته از شوخی بزرگترین شانس تو این بوده که حلزون آن اطراف بوده و صدای تو را شنیده بود. عقاب طلایی گفت: تو تا امروز تار عنکبوت ندیده بودی و نمیدانستی عنکبوت چه حشره خطرناکی است. بال نقرهای گفت: راستی دوستان چرا عنکبوتها خودشان در تار خود، گرفتار نمیشوند.
قورباغه دانا گفت: برای این که عنکبوت پاهایش پر از کرک است و باعث میشود در دام خودش گرفتار نشود. بال نقرهای این مرتبه هم تجربه جدیدی یاد گرفته بود. از دوستان خود تشکر کرد و به خانهاش رفت.
نسرین هاشمیدهکردی