حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
همیشه ساده خندیدهام و سادهتر از آن گریستهام. همیشه حتی زمانهایی که فانوسهایِ باورم یک به یک رو به زوال رفتهاند، شعلههایِ کوچک باقی مانده برایم را با سیاهشبانِ ترسیده از تاریکیِ مطلق تقسیم کردهام. همیشه بودهام برایِ همه. همیشه حتی در کدرترین خاطراتِ دیرینهام ایستادهام و در این بیوقتیِ روزها دستی کشیدهام، هایی کردهام، غباری از رویشان زدودهام. نگذاشتهام مدفون شوند زیرِ سایه پلیدِ انتقام. همیشه آنقدر با تمامِ با همه بودنم تنها ماندهام که چایِ عصرگاهیام را مهمانِ پنجره اتاقم و آن تکه آسمانِ مستطیلیِ پنجاه در هشتادش شدهام. برایِ درختِ انجیر آنقدر سنگِ صبوری کردهام که نخِ نگاهش هر صبح پاهایم را از عوضکردن مسیرِ هر روزهام باز میدارد.
من آنقدر ساده با همه حرف زدهام که دیگر کسی سلامِ ساده چشمهام را هم معنا نمیکند. درختانِ کوچه بغض میکنند اگر روزی بهشان سلام نکنم. همیشه سعی کردهام قضاوت نکنم و قضاوت شدهام. همیشه خواستهام همصحبتی با درختان، با کتابهایم، با آسمان، با باران را هدیه کنم به اطرافیانم ولی نخواستهاند، ولی نشده. همیشه به فکرِ پیچکهایِ ریشهزده در گلدان و تکیهزده بر دیوار بودهام. همیشه نخ به دست گرفتهام و وقت گذاشتهام تا تنِ سبز و ظریفشان را عاشقانهتر بپیچم به تنِ دیوار. گاهی شبها همراهِ ستاره یک دلِ سیر گریه کردهام. گاهی آرامشِ حکاکی شده در بطنِ یک تصنیفِ کهنِ سنتی را به دستِ ترنجهایِ نقشههایِ فرشهایم سپردهام. گاهی برایِ سکوتِ دلگیرِ خانه کتاب خواندهام. گاهی برایِ چشم انتظاریِ پنجره از خدا گفتهام. گاه رویِ یک کاغذ بارها نوشتهام و خط زدهام تا بهترین شود برایِ بهترینهایم. گاه لابهلایِ ترانههایِ قدیمی، سرودهای را زندگی کردهام. گاه در میانِ آدمها احساسِ بدِ غریبی کردهام!
من به همه بیجانهایِ اطرافم جان دادهام و با همه جاندارهایِ اطرافم جان دادهام... من حتی سطحِ سپیدِ دیوار را تهی نگذاشتهام. میانِ خودمان باشد، اما کفِ دستهایِ سپیدش هر شب با انگشتِ اشاره حرفها نوشتهام و طرحها کشیدهام. من گاهی شده به هوایِ راکدِ بظاهر جاریِ اطرافمان نفس دادهام. من پیش آمده سقوط کرده باشم در قعرِ چاهِ نمور و سیاهِ بیکسی. من حتی شده برایم بیمحبتی را بارها بمیرم.
من شده بیارده به مهر تا صبح به خوابِ چشمانِ دلی رنجور خیره شده باشم و مهربانیاش را دعا کرده باشم. من برایم بارها شده همه این حرفها را نقطه پایانی بگذارم و بیایم سرِ سطر و دوباره از نو آغاز کنم و باز هم در انتها برسم به این جمله که: همیشه بودهام با همه و دوست داشتهام گاهی وقتها که نباشم!
از: وبلاگ ماه بیتردید
aviinn.blogfa.com
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....