حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
یک دسته گل دستش است و شاید یک جعبه شیرینی هم به همراه داشته باشد.
چه کسانی همراهیاش میکنند؟ مادرش، خواهرش، پدرش...
نمی دانم. خدا کند آدمهای زیاد تیز و باهوشی نباشند. اگر راز خانواده ما را بدانند چه میشود؟
برای این که فکر داماد و مادرش را از ماجرا منحرف کنم میروم یک کمی دیگر به خودم میرسم.
میخواهم از همیشه خوشگلتر باشم و در عین حل موقر و متین به نظر برسم. قشنگترین و سنگینترین لباسهایم را پوشیدهام و مراقب هستم که برنامه خواستگاری به درستی پیش برود.
کارهایی را که باید بکنم مرور میکنم که یک دفعه صدای زنگ درمیآید. سریع خودم را به آیفون میرسانم. خودشان هستند. با صدایی شاد میگویم: خیلی خوش آمدید بفرمایید و در را باز میکنم.
سراسیمه به مامان میگویم: آمدند. یه وقت بابا نیاد وسط، آبروریزی بشه.
مامان میگوید: من از همه این ماجرا میترسم. آخرش که باید بفهمن. فکر میکنی با پنهانکاری همه چیز حل میشه؟
دوباره التماس میکنم: تو رو خدا هیچی نگو. اگر حسین منو نخواد از غصه میمیرم. حاضرم هیچ چیز نخوام و بروم همه کارهایشون رو بکنم، اما منو از این خونه ببره. دیگه تحمل ندارم. تا کی باید خواستگارها ننشسته بلند شن و برن. من این یکی رو واقعا دوست دارم.
حرفهای ما تمام نشده است که خواستگارها میآیند پشت در آپارتمان.
برنامه را چنان که از قبل چیدهایم، اجرا میکنم.
هوا گرم است، آبمیوه خنک میآورم. بعد حرف زدن شروع میشود. بعد از هواشناسی و وضع اقتصادی کشور و بررسی سطح سواد من و آقا داماد و اقلیمشناسی و شجره نامه نوبت به ما میرسد که دو کلمه حرف حساب بزنیم.
به تنها اتاق خانه میرویم. در را باز میگذارم. مادرها صدایشان پایین میآید. رویم نمیشود به حسین نگاه کنم. میگوید: چیه؟ تو فکری؟
نمیتوانم به او بگویم. برایم ریسک بزرگی است.
وقتی به چشمهایش نگاه میکنم اشک را توی چشمانم میبیند.
میپرسد: مگر همین را نمیخواستی. حالا که آمدهام همه چیز را تمام کنم چرا گریه میکنی؟
میگویم: میترسم همه چیز تمام شود... .
نمیداند از چه حرف میزنم. میگوید: خب عروس خانم اگه من شوهرت بشم از من عصبانی بشی منو باچی میزنی؟
از حرفش خندهام میگیرد و کمی خلقم باز میشود. میگویم: اگر من زنت بشم تا آخرش پام میمونی یا به هر بهانهای کنار میکشی؟
می گوید: من آمدهام که تا پای جانم با تو باشم. چرا این حرف را میزنی؟
می گویم: اگر یک روز از من یا خانوادهام بدت بیاید چه؟
میگوید: از تو که خوشم میآید با خانوادهات هم که زندگی نمیکنم، اما قول میدهم از آنها هم خوشم بیاید. یعنی تو حرف دیگری نداری که بزنی.
کمی دلم قرص شده است. میخواهم در مورد ایدهآلهایم در زندگی بگویم که صدای به هم کوبیده شدن در آپارتمان دلم را میریزد پایین.
بابا آمده است! بیاختیار از حسین فاصله میگیرم و ته اتاق میخزم. بابا با لحن کشدار و وارفته میگوید: به به سرکار خانم مهمان داشتن. چرا ما رو دعوت نکردید؟
دستهگل و 4 تا لیوان شربت را که ببیند میفهمد و من که اینجا توی اتاق با خواستگار نشستهام...
مامان زود بلند میشود و بابا را کنار میکشد و آرامش میکند: نمیخواستم بیخودی تو رو هم به درد سر بیندازم. معلوم نیست دختر و پسر همدیگر رو بپسندند یا نه. تورو خدا شلوغش نکن شاید این دختر هم سر و سامان بگیرد. بابا مامان را هل میدهد و میگوید: بیخبر من خواستگار میآورید؟ این دختره رو میفرستی با مرد غریبه خلوت کنه؟
انگار یک میلیون سوزن به سر تا پایم فرو میکنند. حسین بیچاره که مثل یک تکه آقا محترم و معقول با اجازه و با مادرش آمده برای خواستگاری و دست از پا خطا نکرده این حرف برایش گران تمام میشود و بیشتر از آن وقتی قیافه خمار و داغون بابا را میبیند خشکش میزند و حرف توی گلویش گیر میکند. به جای اینکه جوابی بدهد به سمت مادرش میرود و میگوید: شرمنده از اول هم نباید مزاحمتان میشدیم. فکر نمیکردیم اینقدر با هم فرق داشته باشیم.
ناخودآگاه اشکهایم سرازیر میشود. دارد همان تراژدی همیشگی تکرار میشود. هیچ کس راز من را تحمل نمیکند. هیچ کس دختر یک پدر معتاد را نمیخواهد. حتی حسین که میگفت تا پای جان با تو میمانم.
رازی که رابطه را به آتش میکشد
شما ممکن است سالها پیش اشتباهاتی مرتکب شده باشید که امروز دیگر آنها را انجام نمیدهید. ممکن است رازهایی داشته باشید که مربوط به گذشته است و پرونده آن بسته شده است، اما وضعیت خانوادگی چیزی نیست که بتوانید پروندهاش را ببندید.
اینکه رازهای زندگی خود را به شریک آینده زندگیتان بگویید یا نه چالشی است که خیلی از جوانان ابتدای زندگی مشترک با آن درگیر هستند.
مشاوران خانواده به دختران و پسران دم بخت توصیه میکنند اگر مشکلی در خانواده وجود دارد که میتواند در ازدواج شما اثر بگذارد مثل اعتیاد آشکار پدر یا یکی از اعضای خانواده خوب است قبل از رسمی شدن مراسم آن را به خواستگار خود بگویید. خصوصا اگر از قبل با او آشنا باشید و دفعه اولی نباشد که او را میبینید این کار بسیار سادهتر است. اگر خواستگار شما همکار یا همسایه یا برادر دوست شما باشد کافی است صادقانه به او بگویید: من مسائل خاصی در خانواده دارم که گرچه در رفتار و کردار من اثر ندارد، اما ممکن است در دیدگاه شما نسبت به من موثر باشد. میخواهم اگر با دانستن آن از خواستگاری خود منصرف شدید آن را مثل یک راز حفظ کنید. بعد بدون تزلزل مشکلی را که در خانواده دارید بگویید. طلاق یکی از اعضای خانواده، شغل و رتبه اجتماعی پایین پدر یا مشکلاتی نظیر اعتیاد چیزی نیست که بتوانید یک عمر پنهانش کنید. پس بهتر است قبل از اینکه متهم به دروغگویی و پنهانکاری شوید این را به همسر آینده خود بگویید و اگر با آن مشکلی نداشت از او بخواهید یا آن را مثل رازی نگه دارد یا خودش خانوادهاش را در این مورد نیز راضی کند.
در نهایت هیچ چیز برتر از صداقت نیست، اما واقعیات لازم و ضروری را بیان کنید نه همه چیزهایی که حتی لزومی به گفتن آن نیست. مطمئن باشید اگر کسی شما را دوست داشته باشد با شرایط خانواده شما هم کنار میآید. هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
ماندانا ملاعلی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....