وسوسه کار دستم داد

نام: سعید ـ د، مجرد سن و تحصیلات: 22سال ـ دبیرستان اتهام و مکان: آدم‌ربایی ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۷۹۱۹۶

سعید بهترین سال‌های زندگی‌اش را باید پشت میله‌های زندان بگذراند، آن هم به اتهام سنگین آدم‌ربایی. او روزی که بار سفر را بست و از همدان راهی تهران شد، هرگز تصور نمی‌کرد در چنین معضلی گرفتار شود. او می‌گوید: پدرم مرد ساده‌ای بود، کشاورزی می‌کرد و نان من و 4خواهر و یک برادرم را درمی‌آورد. آدم آبروداری بود و بقیه خواهران و برادرم هم زندگی آرامی دارند، در کل خانواده فقط من هستم که پایم به زندان باز شده؛ البته به نظر خودم گناهی ندارم فقط کمی وسوسه شدم و در این دردسر افتادم.

سعید 12 ساله بود که پدرش را از دست داد. او می‌گوید: بعد از مرگ پدرم وضع زندگی من کمی خراب شد، اما هرطور که بود روزگارمان را می‌گذراندیم؛ البته مادرم خانه‌دار بود، من خودم تا کلاس دوم دبیرستان درس خواندم و بعدش سرکار رفتم؛ البته فقط مشکلات مالی نبود که باعث شد ترک تحصیل کنم، خودم هم علاقه‌ای به درس خواندن نداشتم و آن موقع هم که مدرسه می‌رفتم همیشه تجدیدی می‌آوردم.

پسر جوان مدتی را در شهر خودشان به کار مشغول شد تا این‌که به سرش زد راهی پایتخت شود. خودش ماجرا را این‌طور شرح می‌دهد:گفتم در تهران کار بهتر گیر می‌آید و حقوقش هم بیشتر است. با این‌که کسی را نداشتم راهی اینجا شدم و مدتی سرگردان بودم تا این‌که بالاخره در یک رستوران در جنوب تهران کار گیر آوردم. حقوقم خوب بود، ماهی 400 هزار تومان؛ کمی از پول را هرماه برای مادرم می‌فرستادم. او زن ساده و مظلومی است، الان هم بیشتر از همه او غصه می‌خورد.

کار در رستوران تمام وقت سعید را پر می‌کرد ولی او به گفته خودش گلایه‌ای نداشت: «سرم به کار گرم بود و تا می‌توانستم پس‌انداز می‌کردم، بعد از مدتی یادم نیست دقیقا بعد از چند وقت پولم آنقدر شد که یک پراید مدل پایین خریدم.این بزرگ‌ترین پیشرفتم در زندگی بود و خیلی خوشحال بودم، اما همین ماشین کار دستم داد.»

متهم درباره این‌که چطور به زندان افتاد، توضیح می‌دهد: روزی که رستوران تعطیل بود با پرایدم در خیابان‌ها می‌چرخیدم که چشمم به دختر جوانی افتاد. پیش خودم گفتم او را سوار می‌کنم و کمی با هم حرف می‌زنیم. دلم بدجور گرفته بود و می‌خواستم با کسی صحبت کنم. دختر فکر کرد مسافرکش هستم و سوار شد، بعد هم کمی در خیابان‌ها چرخیدیم تا این‌که شروع به جیغ و داد کرد و گفت می‌خواهم او را بدزدم، هرچه گفتم چنین قصدی ندارم و فقط می‌خواهم کمی صحبت کنم، توجهی نکرد، من هم نگه نداشتم، البته بعد از مدتی که چند خیابان را پشت سر گذاشتم نگه داشتم و او پیاده شد و رفت.

پسر جوان یک ماه بعد از این ماجرا دستگیر شد. او می‌گوید: آن دختر شماره پلاک ماشینم را برداشته و به اتهام آدم‌ربایی از من شکایت کرده بود. بعد از دستگیری من منکر اتهامم شدم، اما کسی حرفم را باور نکرد؛ به نظر خودم جرمی انجام نداده‌ام، فقط می‌خواستم با آن دختر حرف بزنم اما ظاهرا سوء‌تفاهمی پیش آمده است.

متهم حرف‌هایش را این‌طور به پایان می‌برد: نمی‌دانم چه حکمی برایم صادر شود. من تا به حال زندان نبودم. آبرویم رفته و شغلم را هم از دست داده‌ام. خیلی ضرر کردم. ای کاش اصلا وسوسه نمی‌شدم و آن دختر را سوار نمی‌کردم. همه این گرفتاری‌ها به خاطر همان اشتباه است. امیدوارم زیاد من را زندان نگه ندارند و زود آزاد شوم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها