نباید از خانه فرار می‌کردم

نام: شهره ـ ب،مطلقه سن و تحصیلات: 29سال ـ دبیرستان اتهام و مکان: کیف‌قاپی ـ استان فارس وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۷۸۰۷۰

شهره تنها دختر خانواده و بزرگ‌ترین فرزند است؛ او در شهری کوچک در استان خراسان رضوی متولد شد و تا 17 سالگی نیز همانجا ماند، اما بعد از آن خانه فرار کرد. شهره درباره دلیل فرارش از منزل می‌گوید: پدرم مرد بداخلاقی بود و با من بد رفتار می‌کرد و همیشه کتکم می‌زد، آنقدر می‌زد که گاهی وقت‌ها چند روز در خانه می‌خوابیدم؛ برای همین هم تا کلاس دوم دبیرستان بیشتر درس نخواندم و 17 ساله بودم که تصمیم گرفتم ازدواج کنم.

زن زندانی ادامه می‌دهد: خواستگاری داشتم که دلم می‌خواست زنش بشوم اما پدرم مخالف بود. یک سال بعد یکی از فامیل‌های دور مادرم به خواستگاری‌ام آمد او را دوست نداشتم پدرم هم مخالف بود و می‌گفت من نباید با فامیل مادرم ازدواج کنم، اما مادرم آنقدر اصرار کرد که ما صیغه محرمیت خواندیم، ولی اصلا دلم نمی‌خواست با آن مرد زندگی کنم. همان موقع‌ بود که از خانه فرار کردم، البته به خاطر بدرفتاری‌های پدرم. بعد از 7 روز که در خانه یکی از دوستانم ماندم به خانه برگشتم و این‌بار پدرم آنقدر کتکم زد که دستم شکست؛ بعد از این‌که حالم خوب شد دوباره فرار کردم و باز هم به خانه یکی از دوستانم رفتم.

سکونت در خانه آن دوست زندگی شهره را دگرگون کرد، او توضیح می‌دهد: دوستم با مادرش زندگی می‌کرد، مادرش در کار فروش موادمخدر بود خودش هم اعتیاد داشت، من هم در آن خانه اعتیاد پیدا کردم. بعداز چند ماه به تهران آمدم، مادر دوستم زنی را معرفی کرده بود تا برایش مواد ببرم وقتی به خانه آن زن رفتم همانجا ماندم. آن زن با چند مرد کیف‌قاپی می‌کرد، آنها این کار را یادم دادند و من هم سرقت‌ها را شروع کردم. با لباس پسرانه ترک موتور می‌نشستم و کیف مردم را می‌زدم.شهره زندگی پرمخاطره‌ای را شروع کرد و هر روز بیشتر در باتلاقی که در آن گرفتار شده بود فرو می‌رفت.

او داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد:یک بار وقتی داشتم کیف شخصی را می‌قاپیدم طرف مقاومت کرد و از روی موتور زمین خوردم و دستم شکست. نزدیک بود دستگیر شوم، اما همدستم با موتور سراغم آمد و فراری‌ام داد؛ مدتی را در خانه ماندم تا این‌که وقتی حالم خوب شد دوباره دزدی را شروع کردم اما خیلی زود دستگیر شدم و 6 ماه در زندان بودم.

شهره بعد از آزادی باز هم سراغ کار خلاف رفت، اما در این بین با مردی آشنا شد و تصمیم به ازدواج با او گرفت. او می‌گوید: آن زمان از خانواده‌ام خبر نداشتم فقط می‌دانستم نامزدم بعد از فرار من غیرقانونی به یونان رفته است. من دلم نمی‌خواست ازدواج کنم اما رضا خیلی اصرار کرد. او مرد خوبی بود و در یک مغازه آهن‌فروشی کار می‌کرد. من تمام داستان زندگی‌ام را گفتم و او هم قبول کرد و من صیغه او شدم، البته خانواده رضا از جریان خبر نداشتند شوهرم من را ترک داد و از آن به بعد دیگر خلاف نمی‌کردم.

مدتی بعد شهره باردار شد و با اصرار از رضا خواست عقدشان را محضری کنند. او می‌گوید: رضا خواسته‌ام را اجرا کرد، اما بالاخره پدر و مادرش ماجرا را فهمیدند و آبروریزی راه انداختند. آنها اصرار داشتند بچه را سقط کنم اما قبول نکردم و دخترم به دنیا آمد. ما زندگی خوبی داشتیم اما دخترم 5 ماهه بود که مرد، بعد هم پدرشوهرم رضا را مجبور کرد من را طلاق بدهد، بعد از آن بود که ناچار شدم به خانه دوستان قدیمی‌ام برگردم.

به این ترتیب زندگی شهره بار دیگر دگرگون شد. او ماجرا را این طور ادامه می‌دهد:چاره‌ای برایم باقی نمانده بود، برای همین دوباره سرقت‌هایم را شروع کردم، باز هم کیف‌قاپی می‌کردم تا دستگیر شدم. فعلا هم بازداشت هستم و تکلیفم روشن نشده است. احتمالا چند سالی برایم می‌نویسند و بعد از این‌که آزاد شدم دوباره باید سرقت کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها