1-هر چی میخواد دل تنگت بگو آمممما: حاصل فکر و تلاش و قلم خودت رو بفرست [ولی خب، مسئولان یهچی دیگه میگن] 2-نام واقعی یا مستعار، یکیش چاپ میشه. اسامی خارجی و به قول همون مسئولا: مورددار و نامفهوم، میشن «بدون نام». 3-رونویسی از نوشتههای دیگران یا مطالب منتشر شده در اینترنت، حتی اگه از وبلاگ خودت هم باشه، ممنوعه! 4-کوتاه بنویس، وگرنه، واسه رفع کمبود جا، علامتِ [...] میآد تو متنت. 5-پارتیمارتیبازیام نهرییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک... پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! ولی زمینش با خودت! 6-تا اطلاع از رسیدن نامهت، یه یکی دو ماه (نااااقاااابل!) و ایمیلت، یه دو سه هفته (چیزی نیس باااا!) صبر کن. بچّهم رو گاااازه و نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
یه حوا: چاپ نکردی نه؟ چیز مهمی نی. فقط اگه با آدم و بروبچز یه دسته کلاغ برخوردی نگران نشی. ببین چقدر رو خشم اژدهایی خودم کنترل دارم...
دهع! چاپیدم که! اصلا منم میرم میگم کلاغبیل و بروسلی، توأمان بریزن سرتاااا!
احمد از بابل: مرد کودکش را سوار ماشین کرد و خودش هم سوار شد. ماشین را روشن کرد و راه افتاد. در خیابان تابلوی بزرگی را دید که نوشته بود: کمربند ایمنی، ضامن سلامتی. مرد زیر لب گفت: توی خیابون به این شلوغی که نمیشه با سرعت حرکت کرد، به کمربند نیاز نیست. نزدیک چهارراه دید که چراغ قرمز است و ماشینها توقف کردهاند. لاین حرکت را عوض کرد تا به قسمتی که ماشینی نبود برسد. ناگهان از مسیر سمت راست، ماشین دیگری از کنار خیابان بیرون آمد. مرد بسرعت پای خودش را روی ترمز گذاشت، کودکش از روی صندلی به جلو پرت شد و سرش به داشبورد خورد... مرد ناله و زاری کنان کودکش را سوار آمبولانس کرد و خودش هم سوار آمبولانس شد. موقع بسته شدن در آمبولانس نگاهش به تابلوی بزرگ دیگری در مسیر خیابان افتاد که نوشته بود: کمربند ایمنی، ضامن سلامتی.
ای بابا، حالا دیگه مد شده ضامن سلامتی رو میکشن؟! منفجر شد رفت؟! عَی بخشکی شاااانس! (تفو! تفو بر تو ای چرخ گردون...! عَه! واقعا که خیلی تفو!)
ابراهیمی: [...]ممنونم که برام وقت گذاشتین و یک قسمت از صفحة زیباتون ایمیل منم چاپ کردین. شما یک سنگ صبورین برای همة بچهها به خاطر اینکه تمام نامهها و ایمیلها را میخونید و به تکتک جواب میدین و این باعث شده که صفحهتون اینقدر طرفدار داشته باشه. خوندن صفحهتون را مطمئن باشید از دست نمیدم. این شعر باباطاهر را به پاس همة زحماتتون که ما نمیتونیم جبران کنیم، تقدیم میکنم[...]
جبران شد! خوبه الان؟ نمیگی یکی باباطاهر رو با این وض ببینه چی میگه؟!! نه... نمیگیییی؟!
احسان 87: در آن حیاط خلوت دنج/ که میخوابیدم/ محو انوار هزار رنگ میان مردمکهای گربهایت میشدم/ محو بلوغ رنگها در نگاه تو/ محو شعور نهفته در سلولهای نگاهت...!/ کمی قدم بزنم خوب است...!
خ.ن.: ممنون که دست رفاقت به من دادی. من هیچ وقت تو رفاقت از کسی زیاد نخواستم. همین فقط که بتونم باهاش حرف بزنم، بحث کنم، نظر بدم، درد دل کنم... ولی من احساس میکنم دوستام تو این جور مواقع به حرفام گوش نمیدن. شاید من از لحاظ فکری با اونا فرق میکنم، برای همین ترجیح میدم تمام اتفاقات اون روزم و فکرام رو روی کاغذ بنویسم و اینجوری خالی بشم. من آدم منطقیای هستم. هیچ وقت نخواستم احساساتم بهمن غلبه کنه ولی غلبه میکنه. من آدم احساساتی هستم ولی باور داری که عقل و دل راهشون کلی با هم فرق داره؟ پس چی میگن ببین دلت چی میگه؟ من به حرف دلم میکنم، ولی زمین میخورم. حالا باور داری که عقلانی بخوای تصمیم بگیری چقد سخته؟ اغلب که موفق نمیشی چون تا تهش نمیری، ولی به حرف دلتم که کنی شکست یا پیروزی بازم برات لذتبخشه.
ام... ئمممم... ئووووممم... آها... سفسطه نکناااا... ببین دیگه! (یه جا یه چی خوندم، نوشته بود: «لذت و آرامشی که در عقلانیت هست، در هیچ عاشقانهای یافت مینشود»! خُ لابد، منطق و احساس رو اونطور که باید نشناختی. هوووم؟).
محمد اسکندری: بیتو از هر جای دنیا خستهام/ بیتو از امروز و فردا خستهام/ بیتو دریا هم که باشم تشنهام/ با همه شور و نشاط پژمردهام/ با تو از عشق و همه دلدادگی/ بازمیگردد دوباره روزگار سادگی/ پس بمان ای بهترین شعر زمین/ تا نباشد قلب من بیتو غمین/ تو بمان روشنتر از هفت آسمان/ تا بمانیم در طلوعی بیکران/ (تقدیم به همسرم زهرا-ن.)
ببین... این شوورت داره زرنگبازی درمیآره جان خودم! پای شعرای تو رو از صفحه کشیده بیرون، خودش نشسته هی رابرا زمین و زمان رو به طلوع بیکران میدوزه! (ببین کِیه بهت میگم؟!) بگو خ عوض این تقدیم پقدیما و ئهئیحرفا، یه روز به شام و ناهار گیر نده، بذ بشینیم یه چیام ما بنویسیم بفرستیم واس بروبچ... بد میگم؟!
بدون نام: میخواستم بدونم میشه مطالب صفحهتون رو تو وبلاگم بنویسم؟
هان؟ اسم نویسندهها رو با «منبع: ضمیمة چاردیواریِ جام جم، صفحة بروبچهها» ذکر کن، یا میشه بِزه، یام که میشه بُزه و نمیشه بِزه! (هههههه! پَ فَمیدی چی شد؟! نع؟!)
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)