خانه بروبچه‌ها

نرگس‌بافی پیشرفته

کد خبر: ۴۷۷۶۸۵

گفته بودی بهار که آمد، مست بوی نبودنت راهی تنهایی کوچه‌ها شوم و تمامی ثانیه‌ها را به همدردی خویش کشانم. خندیده بودم که چشم ببندم و گوش بسپرم به تغییر زمین به تغییر زمان... و ناگاه صدای پای تو!

...حالا سالهاست نشسته‌ام و هی برای دلم نرگس می‌بافم که بیاویزد به در و دیوار این جزیرة متروک؛ شاید که سرش گرم شود به تابش خورشیدی که نیست. گناه از تو نیست... گناه از من است که سنگ نمی‌شوم!

شبنم اطهری از بروجن

همین دیگهههه... اگه به جای نرگس‌بافی یه مدت قُلاب‌دوزی می‌کردیییی، الان سنگ که شده بودیییی هییییچ، نابود هم شده بودی رفته بودی سراغ کار و زندگیت!

رابرت دلش نمی‌خواست بزرگ شه!

امروز سراغ جِرز دیواری رفتم که سال​ها پیش روی نوک پاهایم می‌ایستادم و دندانهای افتادة شیری را از ترس کلاغِ دندان‌دزدِ خرافاتِ زیبای مادربزرگ، در آن پنهان می‌کردم. می‌دانی چه شد؟ باید خم می‌شدم تا می‌دیدم!

من امروز زانو زدم در برابر تمام خاطرات کم‌سن‌وسالی که آن سوی دیوار چشم گذاشته بود و هنوز هم با امید لحظه‌ها را می‌شمرد...

مهدی ترکاشوند

نقش سوال

یه عالمه سوال و چرا تو ذهنم نقش بسته. وقتی هیچ جوابی برای سوالام پیدا نمی‌کنم فقط به این می‌رسم که عشق چه دنیای عجیب و مبهمیه؛ زیبا اما دردآور و بیرحم؛ و من این رو با گوشت و خونم لمس می‌کنم. این واقعیت رو نمی‌تونم تغییر بدم اما حداقل جواب سوالام رو بده. بگو چرا با این همه بازم نمی‌تونم چشمام رو روی تو ببندم؟[...]

دختر پاییزی

خُ پا شو برو چشم‌پزشک! سوال داره؟! چیشششش!

شغل پاک

هر چند می‌دونم ما که نیستیم بشدت خوشحالی... حقم داری؛ یه غرغرو کمتر (دستت درد نکنه! انتظار نداشتم! چه لبخندی هم می‌زنه!) ولی پیام بچه‌ها رو که می‌خونم سرتاسر گله است؛ اخیراً هم مهدیار. گفتم طفلی تو! همه ازت ایراد می‌گیرن ولی توجه نمی‌کنن تقصیر تو نیست بابا. یهو فکری به سرم زد. هم به نفع من، هم تو، هم صفحة بروبچ و خلاصه مسئولای روزنامه و... حالا فکره چی بود:

آااا می‌دونی...؟ من رشته‌م جهانگردیه. تمومش کردم. خب باید به فکر کار مرتبط باشم. کو کار؟ می‌گم تو از اون دایناسوراااا؟ کروکودیلهاااا؟ چی بود تو حیاط خلوت غارِت داشتی؟ یه دو سه تا بده من؛ که چه کار کنم؟ یکیش رو بفروشیم یه باغ وحش توپ یا یه جاذبة طبیعی با دایناسورا بزنیم. ئووَخ من می‌شم کارمند تو. یه حقوق می‌دی من. بقیه پولا واسه خودت (خیلی پول توشه با بازدید کننده‌های جهانی). بعد تو می‌دی مسئولای روزنامه که یا صفحة بروبچ رو زیاد کنن یا کلاً یه 16 صفحه بدن خودمون فقط بروبچ. بعدشم تو نامه‌ها رو می‌دی واسه چاپ، اون هواااا.

نتیجه: من یه شغل پیدا می‌کنم. بچه‌ها راضی می‌شن. تو... اولاً می‌شی رئیس، دوماً می‌شی پولدار، سوماً می‌شی مدیر مسئول روزنامة وزین بروبچ. تمام (فقط 30 ثانیه زمان برای فکر کردن و جواب داری. یک، دو، 30 ثانیه تمام! فردا می‌آم در خونه‌تون دایناسورا رو تحویل می‌گیرم. اذیتشون نکنی که می‌گم ستاد مبارزه با دایناسورآزارها بگیردت!)

بهار نارنج

بفرما... خبری ازش نبود نبود نبوووود، حالا یهو اومده دایناسور می‌خواد! شیر پاستوریزه جنگلی که نیس! خ دوروبرت رو نیگاه کن یه عالم هویجور ریخته هر جا؛ جاذبه‌ش کجا بوووود؟! (ببین نارنج، نارنج ​حالا الکی نرنج! نرنج، دلم تنگ شده بود واسه‌ت‌هاااا... آااا... می‌دونی...؟)

جنسِ فروخته شده...!

برای تسویه حساب آمده‌ام؛ برای طلب اشعاری که از خونبهای قلبم برایت سرودم؛ همانهایی که مفت‌مفت بازیچه شدند و برایش با عشق می‌خواندی! قلبم، وقتم، احساسم، عشقم، عمرم... روزی تمامشان تو بودی؛ لطفاً پسشان بده!

چسب زخم

نه دیگه... حاااالااااا؟! نه بابام جان... جنس فروخته شده، پس گرفته نمی‌شود!

دیروز و امروز

دیروز: با آهنگ مهربان صدایش بیدارم کرد. مثل همیشه سفرة صبحانه با نان تازه و عطر چای داغ از قبل آماده شده. برای من از خودش می‌گوید و با من درد دل می‌کند تا او را بشناسم. کمک می‌کند تا حاضر شوم و بدرقه‌ام می‌کند برای رفتن...

امروز: ساعت را کوک کرده‌ام که سر موقع زنگ بزند تا قرصهایش را بدهم که فراموش نکند من پسرش هستم! که فراموش نکنم او مادرم است!

مانی، 23 ساله از بندرگز

احسنت! به شیری که تو خوردی؟ یا اون تو رو خورد؟! اصا هم به فرم، هم به محتوا، هم به خودت! به قول کچل موفرفری: مانا باشی و اینا، مانیِ مامان اینا! (بعدشم باس بگماااا: با این اوصاف، کلاً خوش به حال مامانت اینا)!

مخفیگاه بارانی

1-زندگی سرشار از رابطه‌های دوطرفه است! هر رفتی برگشتی دارد و هر برگشتی، بازگشتی. سخت می‌شود وقتی قرار باشد تنهایی بار دوست داشتن را به دوش بکشی.

2-راهِ زیادی آمدم برای رسیدن اما دیوار نخواستنت بلندتر از این حرفهاست.

3-باران را که رد کنی، من پنهانم پشتِ آن پنجرة باران‌خورده!

4-می‌خندی و من خوب می‌دانم این آرامش قبل از توفان است؛ باید محکمتر بگیرم دستهایت را.

سکینه، رؤیای زمستانی

چشمولوژی

اینُ از چشات می‌خونم:/ تو دیگه دوستم نداری!/ واسة شکستن من/ می‌ری و تنهام می‌ذاری/ نگو بین ما جدایی‌ست/ تو برام خاطره هستی/ می‌دونم برنمی‌گردی/ تو که قلبمُ شکستی.

نرجس ارزبین، 26 ساله از لاهیجان

ئووووه! بااااباااا متخصص! چشمولوژیست! ما که نفهمیدیم: تو ارزبینی یا چش و چال بین و نگاه خون؟! (عح! نه اون خونه که اسمه بابا، این خونه که بن مضارعه! همین این... این آخری ینی!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها