ماجراهای‌کارآگاه شهاب - قسمت اول

یک رشته سیم برق

سرگرد شهاب حس عجیبی داشت. نمی‌دانست واقعا دچار بدبینی شده یا این‌که شم پلیسی‌اش درست کار می‌کند. شاید هر کسی جای او بود مرگ این مرد را یک حادثه قلمداد می‌کرد، اما موضوع به نظر کارآگاه عجیب بود. می‌دانست بچه‌های اداره مبارزه با سرقت مدت‌هاست دنبال سارقی می‌گردند که شبانه به سوپرمارکت‌ها دستبرد می‌زند.
کد خبر: ۴۷۶۳۷۹

شگرد سارق که در 2 ماه گذشته حداقل 31 سرقت انجام داده به این شکل بود که قفل کرکره را می‌برید و داخل می‌رفت و اگر پول در دخل بود، برمی‌داشت وگرنه تا جایی که می‌توانست خوار بار و برنج و روغن بار ماشین‌اش می‌کرد. حالا به نظر می‌رسید این سارق حین یک دزدی شبانه دیگر در سوپرمارکت دچار برق‌گرفتگی شده و جان باخته است. البته این یک برداشت سطحی بود و کارآگاه دلایلی داشت که می‌شد با کمک آنها ثابت کرد این مرد گرفتار حادثه نشده، بلکه به قتل رسیده است. جنازه را صبح اول وقت صاحب مغازه پیدا کرده و به پلیس خبر داده بود و تا شهاب و دستیارش، ستوان ظهوری به محل حادثه برسند تقریبا ظهر شده بود.

کارآگاه در نگاه اول جنازه مردی را دید که یک رشته سیم لخت کنارش افتاده و سر دیگر سیم به برق وصل بود. اگر واقعا این ماجرا یک قتل نبود باید معلوم می‌شد متوفی به چه دلیل به برق نیاز داشته، در حالی‌که منطقی این است که وقتی کسی شبانه به دزدی می‌رود ترجیح می‌دهد در تاریکی مطلق کار خودش را انجام دهد. ضمن این‌که هیچ لامپی به سیم وصل نبود. سوال دوم درباره ماشین بود. تا آنجا که سرگرد خبر داشت سارق سوپرمارکت‌ها با استفاده از خودرو به محل‌های دزدی می‌رفت و اموال مسروقه را جابه‌جا می‌کرد. در حالی‌که در آن محدوده هیچ خودروی بلاصاحبی پیدا نشده بود. ستوان ظهوری برای هر دو سوال رئیس‌اش جواب داشت.

ـ به نظر من سرقت‌ها کار حداقل 2 نفر است. نفر دوم وقتی دیده همدستش مرده با ماشین او فرار کرده، برای همین هم ما هیچ ماشینی پیدا نمی‌کنیم. درباره لامپ هم شاید اشتباه از ما باشد و آنها اصلا نمی‌خواستند لامپ روشن کنند. شاید می‌خواستند سر سیم را به وسیله دیگری بزنند که این اتفاق افتاده و نفر دوم هم آن وسیله را برداشته تا ردی از خودش به جا نگذارد.

شهاب حتی اگر فرضیه‌های دستیارش را باور می‌کرد باز هم نمی‌توانست به خودش بقبولاند که مرد ناشناس دچار حادثه شده، چون روی انگشتان سبابه هر دو دستش جای فرورفتگی‌های کم‌عمقی دیده می‌شد و این‌طور به نظر می‌رسید که کسی سر سیم را به انگشتان او گره زده و درواقع مقتول به میل خودش سیم را به دست نگرفته است.

به هر حال هیچ وسیله‌ای از مغازه سرقت نشده بود و سرنخی در آنجا وجود نداشت. به همین سبب کارآگاه موافقت کرد جسد را به پزشکی قانونی ببرند. خودش هم به ستوان دستور داد تا هرچه سریع‌تر به اداره برگردند و ببینند می‌توانند مقتول را با توجه به اثر انگشتش شناسایی کنند؟ این کار چندان دشوار نبود، چون به محض این‌که ظهوری نمونه اثر انگشت مرد ناشناس را به رایانه داد پرونده او روی نمایشگر ظاهر شد: حسن غلامرضازاده با 3 فقره سابقه سرقت. تخصص‌اش سرقت از مغازه‌ها بود و می‌توانست همان شخصی باشد که از 2 ماه قبل تحت تعقیب قرار داشت.

شهاب ترجیح داد درباره این پرونده با همکارانش در اداره مبارزه با سرقت مشورت کند، برای همین تلفنی با افسر پرونده صحبت کرد و با هم در حیاط زیر پنجره اتاق کارآگاه قرار گذاشتند. افسر جوان با پرونده‌ای قطور خودش را به سرگرد رساند و وقتی ماجرا را از زبان او شنید، گفت: ولی من فکر می‌کردم یک نفر دیگر پشت این سرقت‌هاست و به یک سابقه‌دار به اسم بابک مظنون بودم. چند جایی هم دنبالش رفتم، اما نه به پاتوق‌هایش می‌رود و نه به خانه. آب شده و رفته زیر زمین. برای همین هم حدس می‌زدم دزدی‌ها کار خودش باشد، اما حالا که شما جنازه یکی دیگر را پیدا کرده‌اید شاید من اشتباه می‌کردم.

شهاب نظریه دستیارش را با افسر جوان در میان گذاشت: شاید بابک و حسن همدست بودند.

ـ ‌نه، به نظر من سارق تک‌رو است چون در هیچ مغازه‌ای اجناس سنگین جابه‌جا نشده. در واقع طرف زورش نرسیده، اما اگر دو نفر بودند در هر دزدی‌ می‌توانستند اجناس بیشتری بدزدند. مثلا فقط گونی‌های 10 و 20 کیلویی برنج سرقت شده و گونی‌های 50 و 100 کیلویی دست نخورده. برای همین هم من به بابک مظنون بودم، چون بابک دیسک کمر دارد و نمی‌تواند بار زیادی بلند کند.

یک احتمال دیگر هم وجود داشت و آن این‌که قتل حسن ربطی به ماجرای سرقت‌های سریالی نداشته باشد. البته برای فهمیدن این موضوع کمی صبر نیاز بود. سارق سریالی به طور متوسط یک شب در میان دزدی می‌کرد. اگر سرقت‌ها متوقف می‌شد احتمال ارتباط داشتن حسن با دستبردها بیشتر می‌شد اما اگر سرقت‌ها ادامه پیدا می‌کرد ماجرا وارد فاز تازه‌ای می‌شد.

کارآگاه بعد از اتمام جلسه خصوصی همراه دستیارش راهی خانه حسن شد تا بلکه با بازجویی از خانواده او بتواند سرنخی پیدا کند. حسن زن و بچه نداشت. پدر و مادرش هم سال‌ها قبل فوت شده بودند و او با تنها برادرش که او هم از مجرمان سابقه‌دار بود، زندگی می‌کرد. برادر حسن وقتی در خانه را باز کرد و با 2 مامور پلیس مواجه شد با این تصور که برای دستگیری خودش آمده‌اند سعی کرد فرار کند، اما ستوان ظهوری با یک جست او را گرفت و بعد هم سرگرد خیلی رک ماجرا را به او خبر داد: حسن کشته شده.

مرد جوان خشکش زد. نمی‌دانست این حرف واقعیت دارد یا یک ترفند پلیسی است. شهاب ادامه داد: دیشب در یک سوپرمارکت کشته شده. با برق.

جوان روی پله حیاط نشست و در حالی‌که سرش را با دو دست گرفته بود، زیر لب گفت: کار بابک است.

ستوان بابک را نمی‌شناخت، اما رئیس‌اش فرصت را غنیمت شمرد و گفت: از بابک خبری داری؟

- دیشب دنبال حسن آمد و گفت یک جای خوب برای دزدی پیدا کرده. بعد هم او را همراه خودش برد.

ـ حالا بابک کجاست؟

ـ نمی‌دانم.

ـ حرف بزن، او قاتل برادرت است.

ـ چند وقتی است جا و مکان مشخصی ندارد اما طرف‌های شهریار می‌پلکد.

شهاب نشانی دقیق‌تری می‌‌خواست و جوان تا جایی که می‌توانست کمک کرد. ظاهرا کارها داشت خوب پیش می‌رفت و چیز زیادی تا حل معما باقی نمانده بود.

صبح روز بعد ظهوری برگه نیابت قضایی را گرفت و با یکی از همکارانش به شهریار رفت تا شاید با کمک بچه‌های آگاهی آنجا بتواند بابک را دستگیر کند. این کار برخلاف تصور اولیه ستوان، چندان دشوار نبود و بابک خیلی راحت در یک قهوه‌خانه دستگیر شد و عجیب این‌که هیچ مقاومتی هم به خرج نداد. وقتی متهم دستبند به دست جلوی کارآگاه نشست کاملا خونسرد بود. شهاب اتهام مجرم حرفه‌ای را به او گوشزد کرد و بابک جواب داد: من خیلی وقت است حسن را ندیده‌ام. اصلا هیچ خبری هم از این چیزها ندارم.

کارآگاه گفت شاهد دارد که آنها شب قتل با هم بوده‌اند. بابک انکار کرد و شهاب اصرار و بالاخره بعد از نیم ساعت بازجویی متهم اعتراف کرد در سوپرمارکت همراه حسن بود: من او را نکشتم. ماجرا فقط یک اتفاق بود؛ برق گرفتگی.

عقب‌نشینی بابک، کارآگاه را مطمئن کرد که در مسیر درستی پیش می‌رود، برای همین باز هم به سوال و جواب‌ها ادامه داد و بعد از دو ساعت کلنجار رفتن با متهم او بالاخره قبول کرد همدستش را کشته است: سر پول اختلاف داشتیم. چند جایی با هم دزدی کرده بودیم و او سهم من را نمی‌داد. برای همین هم این بلا را سرش آوردم تا دیگر نتواند پول کسی را بالا بکشد.

شهاب دستور داد بابک را به بازداشتگاه ببرند اما خیالش راحت نبود. احساس می‌کرد یک جای کار اشکال دارد. مجرمی حرفه‌ای مثل بابک نباید به این سادگی دستگیر شود و به همین راحتی اعتراف کند. اگر بازداشت کردن او به همین راحتی بود چرا تا قبل از قتل بچه‌های مبارزه با سرقت نتوانسته بودند ردش را بزنند؟ باز هم حسی به سرگرد می‌گفت کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است، اما مطمئن نبود و شاید این بار واقعا بی‌دلیل دچار بدبینی شده بود.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها