هدیه‌ای به نام شادی

کد خبر: ۴۷۵۹۱۷

اوایل این جمله فقط برایم یک حرف ساده و معمولی بود ولی کم‌کم من هم آن را باور کردم و طبق عادت یا شاید هم برای این‌که جمله مفهوم جالبی داشت، آن را شیوه زندگی‌ام قرار دادم. مادر همیشه به من و خواهر و برادرهایم می‌گفت: «چرا وقتی دلتان می‌گیرد، کار خوبی انجام نمی‌دهید؟ مطمئن باشید در این مواقع اگر برای فرد دیگری کاری انجام دهید، حال خودتان هم بهتر می‌شود و همه چیز تغییر می‌کند.»

وقتی بزرگ‌تر شدم، دیدم مادرم اینقدر به این حرف اعتقاد داشت و بر اساس آن، عمل کرده بود که ما هم ناخودآگاه این شیوه را آموخته بودیم و نمی‌توانستیم روشی غیر از آن را پیش بگیریم.

البته کار خوبی که مادر برای دیگران انجام می‌داد، معمولا آشپزی بود؛ ولی جالب این است که این کار فقط به مواقع دلتنگی و بی‌حوصلگی‌اش محدود نمی‌شد و اغلب روزها دیگران را مهمان یک کیک شکلاتی خوشمزه می‌کرد.

هنوز هم بخوبی می‌توانم او را در آشپزخانه تجسم کنم؛ روزهایی که با پیشبند زیبای آبی رنگش در آشپزخانه می‌ایستاد و ظرف چوبی بزرگی مقابلش می‌گذاشت. تخم‌مرغ‌ها را داخل ظرف می‌شکست و آرد و شیر و شکر را هم به آن اضافه می‌کرد. همیشه وقتی داشت کیک را داخل ظرف می‌ریخت و رویش را با خامه و شکلات تزئین می‌کرد، موهایش پر بود از گرد آرد و دستانش پر از پودر شکلات.

12 سال آخر عمر مادر، قدرت بینایی‌اش کم‌کم از دست ‌رفت و برای همین​ همراه ما زندگی ‌کرد. در این سال‌ها تنها چیزی که مرا از او جدا می‌کرد، دیواری بود که آشپزخانه را به دو قسمت تقسیم کرده بود؛ مادر در آشپزخانه کوچک خودش کارها را انجام می‌داد و من هم در آشپزخانه خودم.

هر وقت در آشپزخانه بودم صدای باز و بسته شدن درهای کابینت، روشن شدن همزن برقی، برخورد پیمانه‌های فلزی با ظرف‌های پیرکس و... را می‌شنیدم و چند دقیقه بعد از آن هم بوی خوش کیک را حس می‌کردم. مادر همیشه کیک شکلاتی خوشمزه‌اش را آماده می‌کرد و به خیریه می‌برد تا اگر کسی خسته شده بود یا این‌که حال خوبی نداشت، تکه‌ای کیک به او بدهد.

این کار مادر اینقدر خوب بود که وقتی​ فوت کرد، یکی از خانم‌هایی که در مراسم او شرکت کرده بود، می‌گفت: «مارتا عشقش را به ما نشان داد؛ او هر روز با پختن کیکی خوشمزه به ما یادآوری می‌کرد چقدر ما را دوست دارد.»

حالا چند سال از مرگ مادر می‌گذرد. من و همسرم تام تصمیم گرفتیم دیواری را که میان آشپزخانه کشیده شده بود، برداریم تا فضای بیشتری برای یک آشپزخانه جدید و اتاق خوابی بزرگ‌تر داشته باشیم. یک روز قبل از آمدن کارگران، تصمیم گرفتم برای آخرین بار به آشپزخانه مادر سر بزنم؛ تام سه ردیف چراغ هالوژن اضافی در آشپزخانه نصب کرده بود تا مادر راحت‌تر بتواند محیط اطرافش را ببیند. درجه فر هم هنوز همان درجه‌ای بود که مادر برای پخت کیک‌هایش از آن استفاده می‌کرد. اما مادر دیگر آنجا نبود و فردا این آشپزخانه هم دیگر وجود نداشت.

از آنجا بیرون آمدم و در را پشت سرم بستم. دلم گرفته بود و حال خوبی نداشتم. از پله‌ها بالا رفتم تا ایمیل‌هایم را چک کنم و کارهایم را انجام دهم. وقتی ایمیلم را باز کردم، یک پیغام داشتم که در آن نوشته شده بود: «عزیزم، می‌دانم که شما عضو رسمی این خیریه نیستی ولی می‌شود همین یک بار را برای مادرت به اینجا بیایی؟ و یک چیز دیگر، اگر دستور پخت کیک را هم داری، لطفا یک کیک خوشمزه هم با خودت بیاور.»

گیج شده بودم، اگر کارگران فردا می‌آمدند و دیوار را خراب می‌کردند، چطور می‌توانستم بدون استفاده از فر، کیک را آماده کنم؟ تنها راه حلی که داشتم، این بود که همین امشب کیک را بپزم و آن را تا فردا در یخچال بگذارم.

شب، کیک را در یخچال گذاشتم و به اتاقم رفتم تا بخوابم؛ با خودم فکر می‌کردم حرف مادر چقدر درست بود که می‌گفت «وقتی ناراحتی، برای دیگران کاری انجام بده.»

آن شب احساس آرامش عجیبی داشتم و همان‌طور که از بوی خوش کیک شکلاتی لذت می‌بردم، آرام و راحت به خواب رفتم.

مترجم: زهره شعاع

guideposts.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها