من فقط میانجیگر بودم

نام: شایان ـ ب، مجرد سن و تحصیلات: 23 سال ـ راهنمایی اتهام و مکان: قتل ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۶۸۱۸۵

شایان هم مانند بسیاری از متهمان جرمش را قبول ندارد و می‌گوید بی‌گناه است و برایش پاپوش دوخته‌اند. او متهم است در یک نزاع خیابانی، جوانی را با وارد کردن ضربه چاقو به سینه‌اش از پادرآورده است. شایان فرزند بزرگ خانواده است و به والدینش علاقه زیادی دارد. او می‌گوید: یک خواهر و یک برادر دارم.

پدر و مادرم را خیلی دوست دارم و به عشق آنها زندگی می‌کنم. پدرم قبلا در کار خرید و فروش پارچه و لباس بود اما مدت‌ها بود که کار نمی‌کرد. یک شب دیر وقت وقتی داشت به خانه می‌آمد، پشت فرمان خوابش برد و با یک خودروی دیگر تصادف کرد و ماشینش آتش گرفت. شانس آورد که زنده ماند اما همه استخوان‌ها و دنده‌هایش خرد شد و مدت زیادی در بیمارستان ماند و وقتی هم به خانه برگشت باید در رختخواب می‌خوابید. او مدت طولانی در رختخواب ماند و در این مدت همه دارایی‌اش را فروخت و خرج ما و درمان خودش کرد.

متهم به قتل ادامه می‌دهد: من تا کلاس سوم راهنمایی بیشتر درس نخواندم و بعد از آن، مدتی در کار ساختمان بودم و بعدش هم خیاطی را شروع کردم ولی آنقدر درآمد نداشتم که از عهده خرج خانواده‌ام برآیم. بعد از این‌که دارایی پدرم تمام شد، عموهایم به ما کمک می‌کردند و هنوز هم این کار را می‌کنند و زندگی خانواده‌ام این طور اداره می‌شود. من می‌خواستم کار کنم و نان‌آور خانه بشوم ولی این اتفاق افتاد و زندانی شدم. من پدر و مادرم را خیلی دوست دارم. ای کاش کار به اینجا نمی‌کشید و می‌توانستم در این سختی و گرفتاری به آنها کمک کنم.

شایان داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: من پسر سر به زیری بودم و زیاد با کسی کار نداشتم. بیشتر وقتم را در محل کارم می‌گذراندم تا این‌که چند وقت قبل، یک شب وقتی داشتم به خانه برمی‌گشتم، دیدم یک موتورسوار با دوستم تصادف کرد و بعد آنها با هم گلاویز شدند. من برای وساطت جلو رفتم، دعوا بالا گرفت و چند نفر دیگر هم دخالت کردند. بعد از چند دقیقه رفتم اما دوستانم تلفن زدند و گفتند بهتر است چند روزی مخفی بشوم، من نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده، فقط فکر می‌کردم آن پسر موتورسوار به خاطر دعوا از من شکایت کرده است.

متهم بعد از تماس دوستانش بار سفر را بست و از تهران خارج شد. او می‌گوید: به جنوب رفتم و مدتی آنجا زندگی می‌کردم تا این‌که عکس خودم را در روزنامه دیدم و شوکه شدم. عکس مرا به عنوان قاتل فراری چاپ کرده بودند. من کسی را نکشته بودم و در آن دعوا فقط میانجیگری کرده بودم. برای همین همان روز با اتوبوس به تهران برگشتم و خودم را معرفی کردم تا بگویم بی‌گناه هستم اما کسی حرفم را باور نکرد، آن پسر در دعوا مرده بود و فکر می‌کردند من قاتل هستم. چاقو به سینه آن پسر خورده و فوت کرده بود. ماموران چهار نفر را که در دعوا شرکت داشتند، گرفته و همه گفته بودند من قاتل هستم؛ در حالی که قتل کار من نیست.

شایان حرف‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: خیلی سعی کردم بگویم بی‌گناه هستم ولی تا حالا که حرف‌هایم فایده‌ای نداشته و زندانی هستم. خانواده‌ام شرایط سختی دارند و من از این‌که آنها را در این اوضاع تنها گذاشته‌ام، احساس خیلی بدی دارم. ای کاش آن روز اصلا وارد دعوا نمی‌شدم یا این‌که فرار نمی‌کردم. اگر می‌ماندم آن چهار نفر نمی‌توانستند قتل را گردن من بیندازند و خودشان قسر دربروند. به هر حال فعلا در زندان منتظر هستم تا ببینم چه پیش می‌آید. امیدوارم اولیای دم مقتول، حرفم را باور کنند و رضایت بدهند وگرنه کار خراب می‌شود. از خدا می‌خواهم کاری کند که هر چه زودتر حقیقت رو شود و از زندان آزادم کنند تا بتوانم کمک حال پدر و مادرم باشم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها