«ازدواج همیشه خوشبختی نمیآورد و برای خیلیها متارکه بهترین اتفاقی است که در زندگی افتاده است. در مورد زندگی مشترک من و همسر سابقم هم حقیقت این بود که هر دو از وجود دیگری در عذاب بودیم و هرگز نفهمیدیم چرا تن به ازدواجی دادهایم که نه عشقی در آن وجود دارد و نه لذتی میبریم. وجود دخترم بود که سبب میشد همه سردیها و اتفاقات ناخوشایند زندگی را تحمل کنم و با وجود تمام سختیها با مردی 15 سال بزرگتر از سنم، ادامه زندگی بدهم و دم بر نیاورم.
اما این صبر و حوصله همیشگی نیست و جایی میرسد که بعد از سالیان سال تحمل و بردباری دیگر حتی لحظهای گذشت غیرممکن میشود و تنفر تمام آن چیزی میشود که از ازدواج باقیمانده است. رفتارهای غیرمنطقی مردی که هرگز نفهمیدم، چرا با من ازدواج کرد یا حتی چرا از من بیزار بود، سبب شد اعتماد به نفسم به حداقل برسد و بالاخره هم مشکلات روحی سبب شد دست به رفتاری بزنم که پشیمانی را تا ابد برایم همراه خواهد داشت. کاری که من کردم، بخشودنی نیست و از دخترم شرمسارم. میتوانستم بعد از طلاق با مشکلاتی که بود زندگیام را دوباره بسازم اما تنفر چشمم را کور کرد.»
ناتالی لانگ زن 36 سالهای است که به اتهام به قتل رساندن شوهر سابقش بازداشت شده و بزودی دادگاهی میشود. این زن متهم است بیل کری 51ساله را در حالی که خواب بوده با شلیک 5 گلوله از پا درآورده تا تقاص همه آزارهایی را که طی سالها زندگی مشترکشان به او روا داشته، بگیرد. بیل تنها چند ماه قبل پس از درخواست طلاق ناتالی از او جدا شده بود، اما حضانت دختر 7 سالهشان را به طور کامل گرفته و سبب شده بود تنفر همسر سابقش نسبت به او چند برابر شود. دادگاه بزودی در مورد خانم لانگ تصمیم میگیرد و رای خود را صادر میکند.
او خودخواه بود
«بیل بشدت خودخواه بود و بجز خودش به هیچ کس دیگری اهمیتی نمیداد. نمیدانم چرا فکر میکرد اگر با من ازدواج کرده و مرا به عنوان همسرش برگزیده، پس حق دارد هر رفتاری را که میخواهد، با من داشته باشد. میدانست یکی از بزرگترین نقطه ضعفهای من، نداشتن خانوادهای است که بتواند از من حمایت کند و از همین نقطه ضعف من هم بیشترین استفاده را میبرد. از لحاظ مالی به او وابسته بودم و این هم یکی دیگر از مشکلاتمان بود.
ازدواج که کردیم، من حتی به دانشگاه هم نرفته بودم، چون نه درآمد خوبی داشتم که کمک حالم باشد و نه خانوادهای که هزینههایم را تقبل کند. او حدود 15سال از من بزرگتر بود و تجربههای زیادی در زندگی داشت. وقتی با من ازدواج کرد، نیمی از دنیا را دیده بود و یک مهندس رایانه مجرب بود که برای طراحیهایش میلیونها دلار پول کاسب میشد، اما من زنی عادی بودم که هیچ تجربهای نداشت و حتی در مورد کوچکترین مسائل هم ایدهای از خودش نداشت. نمیدانم در من چه دیده بود که برای زندگیاش انتخاب کرد، اما احساس میکردم مرا انتخاب کرده تا زنی باشم که همواره در خانه منتظر اوست تا زمان بازگشت از جلسات دیر هنگام و شبانهاش بتواند همه مشکلات روزانهاش را روی او تخلیه کند و خدمتکاری داشته باشد که همه وسایل لازم زندگیاش را مهیا کند و کوچکترین اعتراضی هم نداشته باشد.
اصلا مرا به عنوان شخصیتی مستقل نمیشناخت و اهمیتی نمیداد من به چه چیز علاقهمندم یا از چه موضوعاتی ناراحت میشوم. تنها مسائل مهم برایش پول و خوشگذرانی بود که به هر دو دسترسی خوبی داشت و به نظر میرسید کمبودی در زندگیاش نداشته باشد. من احساس میکردم فردی اضافه هستم که همچون وصلهای ناجور در منزل گرانقیمت او زندگی میکنم و به این دلخوشم که زن خانه هستم. در حالی که کوچکترین اختیاراتی نداشتم و به محض اولین اعتراض بشدت تنبیه میشدم.»
وقتی قتل اتفاق افتاد
پیکر بیجان بیل کری توسط خدمتکارش کشف شد. او بلافاصله با دیدن جسد با پلیس تماس گرفت و ادعا کرد مهندس میانسالی که صاحبکارش بوده، غرق در خون در اتاق خوابش روی زمین افتاده و نفس نمیکشد. تحقیقات اولیه پلیس نشان داد او تنها چند ساعت قبل از زمانی که در خانه تنها بوده، نیمههای شب با شلیک گلوله از پا درآمده است.
به محض جمعآوری اطلاعات اولیه، ماموران پلیس به دنبال مظنون یا مظنونانی رفتند که میتوانستند انگیزه اقدام به این قتل را داشته باشند. خدمتکار خصوصی آقای کری عنوان کرد که او پس از متارکه با همسرش و گرفتن حضانت دخترشان، مدام با همسر سابقش مشکل داشته و بارها و بارها او شاهد دعواهای مفصل آنها بوده است. با این اطلاعات در حالی که فرضیه سرقت از خانه این مهندس هم وجود داشت، ماموران سراغ خانم ناتالی لانگ رفتند و بازجویی از او را آغاز کردند. او ادعا میکرد شب حادثه تنها زمانی بوده که او میتوانسته با دخترش در خانه خودش سپری کند و هرگز اقدامی به قتل نکرده است.
اما تحقیقات بیشتر حقیقت بیشتری را افشا کرد. دختر بچه این زوج ادعا کرد نیمههای شب که خانه مادرش خوابیده بوده، او را دیده که از اتاق خواب بیرون رفته و برای چندین دقیقه بازنگشته است. این دخترک که به خاطر سن و سال کمش نمیتوانست شاهد موثقی باشد، با این ادعا توانست ماموران را یک قدم به حقیقت نزدیک و در نهایت مادرش را مجبور به اعتراف کند. خانم لانگ پس از چند جلسه بازجویی اعتراف کرد پس از خریداری سلاحی به قیمت 6000 دلار نیمههای شب به منزل همسر سابقش که تنها چند کوچه دورتر از خودش زندگی میکرد، رفته و خیلی سریع نقشه قتلش را عملی کرده تا دخترش متوجه خروج او از خانه نشود. با این اعترافات این زن به عنوان متهم به قتل عمد معرفی شده و بزودی دادگاه رای خود را برایش صادر خواهد کرد.
طلاق کافی نبود
«آنقدر از بیل در عذاب بودم که جدا شدنمان برای آرام شدنم کافی نبود. گرچه ندیدن چهرهاش و سر و کله نزدن با او لذت بیشماری داشت، اما در عین حال آنقدر از دستش خشمگین بودم که نمیتوانستم احساساتم را براحتی کنترل کنم. بعد از سالها زندگی زجرآور با مرد خوشگذرانی که کوچکترین اهمیتی به من یا تنها دخترش نمیداد، بالاخره جرات این را پیدا کرده بودم تا از او جدا شوم، اما بیل با گرفتن حضانت فرزندمان از من، آخرین تیر خلاص را هم به من زد. انگار طلاق کافی نبود و ما به هیچ عنوان نمیتوانستیم دست از زجر دادن دیگری برداریم. او میگفت ناراحتیها و نارضایتیهای دائمی من، زندگی را سالها به کامش تلخ کرده و من جز خاطرات بد، چیزی از او در ذهن نداشتم.
دخترمان آنقدر شاهد دعوا و درگیریهای مداوم ما بود که برخلاف دیگر دختربچههای همسن و سالش که باید شاد و پرشور باشد، همیشه گوشهگیر بود و خرید انواع و اقسام لوازم جذاب از سوی پدرش هم هرگز او را خوشحال نمیکرد. میدانستم از رفتارهای ما خسته و پژمرده است، اما کاری از دستم بر نمیآمد. هر چه سعی میکردم لااقل تنشها را در مقابل چشمان او کمتر کنم، بیفایده بود. انگار بیل خودخواه همیشه دوست داشت کسی شاهد رفتارهای وحشیانه و بیمنطقش به من باشد و در این میان، دخترمان بیشترین آسیب را میدید. وقتی تصمیم به جداییمان قطعی شد و به یک تفاهم نسبی در مورد داراییهایمان رسیدیم، با خودم فکر میکردم دیگر مشکلات تمام شده و من و دخترم روی آرامش را خواهیم دید، اما اشتباه میکردم.
وقت طلاق آنقدر مرا عذاب داد و با عنوانهای مختلف حق و حقوقم را ضایع کرد که با دیدنش تنم میلرزید و دچار استرس شدید میشدم. در آخرین اقدام، حضانت فرزندمان را هم از من گرفت و کاری کرد که دادگاه تنها چند ساعت در هفته اجازه ملاقات به ما بدهد.
این کارش دیگر بیانصافی بود و جدا کردن دختربچهای از مادرش جای بخشش نداشت. ادعاهای دروغ علیه من در دادگاه مبنی بر این که من روانیام و تعادل روحی ندارم، سبب شده بود دخترکم براحتی از من گرفته و به پدرش سپرده شود.
آنقدر از او منزجر بودم که باید راهی برای همه بدبختیهایی که طی سالهای اخیر در زندگیام ایجاد کرده بود، پیدا میکردم. نقشه قتلش تنها چیزی بود که برایم آرامش داشت. این بود که آن را عملی کردم و با این اشتباه بزرگم این بار نه برای چند روز و چند هفته، بلکه برای همیشه دخترم را از دست دادم. شاید اگر صبوری بیشتری میکردم و بیل به این نتیجه میرسید دخترم نزد من خوشحالتر است، بزرگترین مشکل من با او حل میشد و کار به جایی نمیرسید که من قاتل و او مقتول باشد.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز