شیرینی سفر به یزد

صدای الله‌اکبر اذان، از دور به گوش می‌رسد. اتوبوس در حال حرکت است، هر قدر جلوتر می‌رود از وضوحی صدای اذان کاسته می‌شود. هوا هنوز تاریک است. باور نمی‌کنم که به همین زودی صبح شده باشد. مهم‌تر از هر چیز شب گذشته هنگامی که می‌خواستم سوار اتوبوس شوم، تصور چنین گرمایی از اتوبوسی به ظاهر باکیفیت را نداشتم؛ زندگی خیلی مواقع گونه دیگری رقم می‌خورد، متفاوت از آنچه تو می‌اندیشی و در ذهنت می‌گذرد.
کد خبر: ۴۶۷۸۹۴

موقع پیاده شدن، ذهنم عقب‌گرد می‌کند به سرمای سرد دهه سوم بهمن تهران که با قدرت تمام ابرهایش را بر آسمان تهران پهن کرده است. وقتی که پیاده می‌شوم، یک بار دیگر تمام آنچه در ذهنم داشتم، به یک بار فرو می‌ریزد، نسیمی که سوز زیادی ندارد و دوست داری به آن دل بسپاری...

تلاش می‌کنم موقعیتم را بشناسم، یک پمپ‌بنزین، مسجد و بیابانی بی‌انتها و البته روشنایی زیادی هم نیست که دید چشم را به عمق دورتری برساند؛ همه از هم می‌پرسند که اینجا کجاست؟ ‌در نهایت یکی از همراهان پاسخ می‌دهد که نائین را پشت سر گذاشته‌ایم و اینجا نخستین مسجد خارج از شهر نائین است.

نائین، شهر دار قالی و عبابافی، شهر مساجد کهن و شهری که نشان از ایران دیرین دارد و اگر زمان امان بدهد، باید برای بازدید از آن وقت بگذارم؛ بویژه پیش از آن‌که کارگاه‌های عبابافی آن محکوم به تعطیلی همیشگی شوند.

پس از توفقی 20 دقیقه‌ای، اتوبوس آرام آرام شروع می‌کند به حرکت. خورشید در مرزهای رستن و روییدن و طلوع کردن، طلایی طلایی است. هر سمتی را که نگاه می‌کنی، بیابان است و اندکی بوته‌های کوچک که سرمای سرد کویر، آنها را به مرز زردی نشانده است.

«به سمت میبد و اردکان»؛ این نخستین تابلویی است که توجهم را به خود جلب می‌کند و این یعنی آغاز رسیدن به استان کویری یزد، شهر ادیان کهن، شهر مردمان دیندار و شهری که «قیام»، «قعود» و «قناعت» نماد آن است.

اردکان ـ میبد

ساعت از 7 صبح گذشته است؛ اندکی توقف جلوی پلیس راه اردکان و سپس ادامه مسیر. باید برای صبحانه توقف کنیم. هنوز نمی‌دانیم اردکان یا میبد؟ به همین دلیل یک بار بین اردکان و میبد تردد می‌کنیم. دوشهر همسایه که تقریبا فاصله‌ای بین آنها نیست ولی هر کدامشان هویت خاص خودشان را دارند و بر آن اصرار دارند. هر چند هنوز صبح زود است، اما بیشترین چیزی که در میبد جلب توجه می‌کند، تابلوی مغازه‌های کاشی و سرامیک است و سفال.

در نهایت پارکی در اردکان برای صرف صبحانه انتخاب می‌شود. هنوز احساس کویری ندارم، زمستان و چمن‌های سبز؛ این نخستین تلنگری است که مرا به وادی کویر می‌برد. پیرمردی آن سوتر شیلنگ در دست مشغول آب دادن چمن‌هاست و این تلنگر دومی است که با قدرت بیشتر به خاطرم می‌آورد که اینجا کویر است و برای سرسبزی درختان همواره نیاز است باغبانی باشد و با آب گونه‌های سبز گیاهان را نوازش کند.

صرف صبحانه زمان زیادی نمی‌طلبد. باید حرکت کنیم، اندکی گپ و گفت با پیرمرد باغبان. از حس خوبش می‌گوید هنگامی که سبزه‌ها را آب می‌دهد. او می‌گوید ما اینجا تقریبا تمام سال درختان را آب می‌دهیم. زمستان یا بهار گاهی چند روز استثنا می‌شود.

میدان امیرچمخاق؛ نماد یزد

فاصله بین میبد تا یزد حدود 50 کیلومتر است. بنابراین با سرعت خیلی آرام نیز کمتر از یک ساعت تا رسیدن به یزد زمان نیاز است. مثل همیشه کنجکاوم اطرافم را جستجو کنم. قبل از ورود به بافت قدیمی شهر، خیابان‌ها عریض است و البته هنگامی که به بافت قدیمی شهر، خیابان امام و خیابان قیام و میدان امیرچخماق می‌رسی، ترافیک و کمی سختی در رفت و آمد مشاهده می‌شود که البته اصلا قابل مقایسه با تهران نیست.‌ آفتاب یزد گونه‌هایم را نوازش می‌کند، در همین حال تلفن همراهم به صدا درمی‌آید، نخستین پرسشم درباره آب و هوای تهران است‌که می‌شنوم هنوز بارانی است و ابری. تفاوت زیبای آب و هوایی سرزمین من، از جمله زیبایی‌هایی است که مرا به این آب و خاک پیوند داده است. اردبیل در میان انبوهی از برف، رشت خیس خیس در زیر باران، تهران گاهی ابری و گاهی آفتابی و یزد آفتاب درخشان و...

برنامه بازدید صبحگاهی، دیدن میدان امیرچخماق است؛ بخش مهمی از جذابیت‌های شهر یزد پیرامون همین میدان واقع شده است. نخستین نمادی که در میانه میدان ، توجهم را به خود جلب می‌کند، «آب» است.‌ بیراه نیست اگر بین میدان امام اصفهان و میدان امیرچخماق مقایسه‌ای داشته باشیم. هر‌دو میدان نماد شهرند و آثار تاریخی شهر پیرامون آنها شکل گرفته است و مهم‌تر از هر چیز نمادهای شهر پیرامون آنها وجود دارد، مسجد، مدرسه، بازار و...

مسجد در شمال میدان واقع شده ‌ و هنوز پابرجاست، در شرق میدان، بازاری به نام حاجی‌قنبر وجود دارد. بنای اولیه میدان به قرن نهم بازمی‌گردد و بتدریج در دوران صفویه تکامل و بلوغ پیدا کرده و حوالی میدان نیز مغازه‌های مختلف قرار گرفته است.

ترمه و قند و شیرینی

در اطراف میدان بیش از هر چیز مغازه‌های ترمه‌فروشی و قندفروشی و شیرینی فروشی به چشم می‌خورد. قندفروشی‌های اطراف میدان خودشان قند درست می‌کنند و همان‌جا نیز می‌فروشند. کارگاه‌های کوچکی که با 5 ،6 نفر کار می‌کنند. اگر اغراق نباشد، از هر 3،4 مغازه یک مغازه قندفروشی است و نکته جالب اینجاست که در همه مغازه‌ها نیز کمابیش مشتری وجود دارد.

قند کله مدت‌هاست که از زندگی شهری حذف شده، اما در یزد وضعیت متفاوت است. امیر صاحب یک مغازه قندفروشی است. او می‌گوید قند از ترکیب شکر و آب درست می‌شود و در ترکیب آخر قبل از این‌که قند پخته شود، شکر مرغوب به آن اضافه می‌شود. از او می‌پرسم آیا مردم اینقدر قند می‌خرند و خیلی ساده پاسخ می‌گوید، مگر نمی‌بینید و اگر مردم خرید نمی‌کردند که این همه مغازه قندفروشی باقی نمی‌ماند.‌ فضای مغازه‌های قندفروشی مرا یاد فضای نانوایی می‌اندازد. گردونه‌ای که می‌چرخد و سفیدی که همه جای مغازه‌ را فرا می‌گیرد و قالب‌های قند که به صورت مایع درون آن ریخته می‌شود. پس از پخته شدن، هنوز قند کامل کامل خشک نشده است که اوستا با حرکتی ماهرانه قند را از قالب آن خارج می‌کند و همه قندها پشت سر هم ردیف می‌شوند.‌ همیشه تعامل‌های انسانی بیشتر از ساختمان‌ها و بقایای تاریخی برایم اهمیت داشته است. هرچند درون بافت قدیمی و بازار اطراف میدان امیرچخماق قدم می‌زنم اما بیشتر همین قندفروشی‌ها و البته ترمه‌فروشی‌های اطراف میدان، توجهم را به خود جلب می‌کند. جانمازهای سنتی مهم‌ترین نمادی است که برای ما آشنا هستند، نمادهای سنتی مثل جاموبایلی و کیف‌های کوچک ترمه نیز جلب توجه می‌کند؛ حتی اگر قصد خرید نداشته باشی، دوست داری چند دقیقه بایستی و چشمانت را با رنگ‌های متنوع و زیبای ترمه نوازش کنی.یکی از مهم‌ترین شعب شیرینی حاج خلیفه در اطراف همین میدان امیرچخماق است که تقریبا مردم برای خرید از آن صف کشیده‌اند.

مریم چهاربالش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها