ای ناامیدِ مدام، گوش کن که جای بسی استخاره نیست. ای از اهل فراموشخانهها، با انگشت اشاره آینده را بشارت بده، از گذشتهها دست بشوی و تصنیفی تازه بخوان؛ شفیرة اسارت را چاک بزن و بال بزن.
سید صادق رئیسزاده
شفیرة اسارت؟! هان؟ هر چی دشنام بود به «من» دادیهاااا...! (رئیسزادهای؟! مُخوای رئیسبازی دربیاری؟!)
تنهایی نامتناهی
نشستهام به روی نیمکت چوبی کنار دریا و به پرواز قاصدکها مینگرم. به نسیم مینگرم که چطور موهایم را به بازی گرفته، به امواج دریا که چطور محکم و استوار به سمت همدردی با ساحل میروند، به ماسهها که چطور ملتمسانه به پاهایم چنگ زده و ریشه در وجدانم دواندهاند [بل]که برای لحظهای هم شده، تنهایشان نگذارم. به خط افق دریا مینگرم، به آسمان که لباسی همرنگ لباس دریا پوشیده؛ میخواهم بدانم این تنهائی کی تمام میشود؟ آنقدر تنهایم که حتی عشق هم با نوای جادوئیاش نمیتواند کمکم کند. آنقدر تنهایم که از خودم تهی شدهام. کاش میشد من هم مثل آسمان باشم، تا هر وقت که دلم میگیرد آنقدر ببارم تا آسمان دلم آبی شود و بعد هم انگار نه انگار بارشی بوده و انگار نه انگار غمی داشتهام...
یه حبه قند
غصهش رو نخور! از آبوهوای بارانی فاصله بگیر، اون یه حبه قند رو ارتقاء نرمافزاری-سختافزاری بده تبدیل میشه به کله قند، میبینی که چطور میشه از زندگی لذت برد. بهار شده دیگه، جوانه بزن، سبز شو، نگاه احساساتی رو بنداز دور و از دور زندگیت خارجش کن (پاسپورت که داره برا خارج شدن؟ هوم؟).
فیلم
چند ماه پیش بود. پیرمردی زنگ خونهمون رو زد. با اینکه خیلی سرد [جواب] سلامش [رو] دادم، خیلی گرم جوابم رو داد. مهربونی چشاش، دل همه رو میلرزوند و صداقت کلامش، همه رو نشوند پای حرفاش. درسته واسهمون عجیب بود که بعد [از] این همه سال اومده بود خونهمون، ولی همین که عموی پدریمون رو واسه اولین بار میدیدیم، برامون کافی بود!
وقتی گوشی موبایلش رو پیدا کردیم، اونم خاموش، دل همه شور افتاد! نمیدونم اشتباه بچههاش زیاد بزرگ بوده یا دل پیرمرد خیلی نازک که باعث شده بود تو اون روز سرد با یه کیسه پر از قرص و دارو از خونه بزنه بیرون و این همه راه رو بیاد!
حالا عمو مرده... همونائی که دلش رو شکونده بودن، دارن خروار خروار اشک میریزن! نمیخوام باور کنم اینا اشکای شوقن اما... همه میدونستن که عمو جائی بین دلاشون نداشت. پس اشک واسه چیه؟! مگه خودشون نمیخواستن که نباشه؟!
جوجه 18 روزه
فالنامه
فروردین: آخر هفته خبر خوشی به شما میرسد و آن اینکه این هفته جمعه تعطیل است!
اردیبهشت: در حالی که پیراهنتان را چپه پوشیدهاید و سرتان را میخارانید و به آینده فکر میکنید، بهتر است کمی زیر گاز را کم کرده، نمک و فلفل را... (اِ... ببخشید اشتباهی رفتم تو صفحة آشپزی)!
خرداد: حالا چه وقت به دنیا آمدن است؟ هر چه سریعتر با دکتر مادرتان صحبت کنید تا عمل سزارین را به ماه بعد موکول کند.
تیر: سعی کنید دنبال بخت و اقبالتان در ته فنجان نگردید. کمی منطقیتر باشید.
مرداد: (راستی ببخشید متولدین خرداد به دکتر بگوئید نوبت را 2 ماه عقب بیندازد) شما واقعا خوششانس هستید. امروز 10 چراغ قرمز را رد میکنید. کمربند هم نمیبندید و 20 تا سرعت دارید ولی جریمه نمیشوید! فقط مراقب آن تیر چراغ برق روبرو باشید!
شهریور: برای مدرک تحصیلیتان یک کوزه بخرید. چون معلوم نیست فردا همان هم گیرتان بیاید.
مهر: بزودی خبر خوشی در راه است ولی توصیه میشود که مهریه را بالا نبرید که طرف میپرد.
آبان: اگر امروز قصد آشپزی دارید، اول از داشتن جعفری با جیم تازه در خانه مطمئن شوید.
آذر: این شلختگی عاقبت کار دستتان میدهد: به پائین نگاه کنید؛ باز هم بند کفشتان باز است!
دی: بزودی خبر بدی به شما انتقال داده میشود و شما دچار سرماخوردگی میشوید. بهتر است خونسرد باشید. اگر از متولدین آبان همسری انتخاب کنید باید گفت جان سالم به در میبرید چون برایتان حتماً آش میپزد.
اسفند: بیش از حد به هر مسالهای میخندید. بهتر است قبل از خندیدن به فکر ارتودنسی دندانهایتان باشید.
زینب فخار، 24 ساله
متولدین بهمن هم که کلهم اجمعین حساب نمیش ِدیگه؟! ( کوتاهتر بنویس که کوتاه نشه!)
همسخن نیمکتها
چند روز پیش که داشتم از پارک شهر رد میشدم توجهم به یه نیمکتی که خیلی درب و داغون بود، جلب شد. [...]همهش داشتم به این فکر میکردم این نیمکت چه خاطرات زیادی رو که همراه خودش نداره! اشک و لبخند آدمائی که حتی برای چند لحظه هم که شده روش مینشستن؛ یه زوج جوون که قرار بود تازه زندگی مشترک خودشون رو شروع کنن و راجع به آیندهای رؤیائی نقشه میکشیدن؛ یا دو تا مرد و زن پیر که از زندگی گذشتهشون با هم حرف میزدن و آه و افسوس چیزای از دست رفتهشون رو میخوردن؛ یا دو تا آدمی که سر پول با هم بحثشون شده بوده؛ یا یه مرد تنها که با حال نزارش نشسته بوده و از درد زمونه با نیمکت قصة ما میگفته.
[...]تو سرما و گرما این نیمکت ما بود که سنگ صبور قطرههائی میشد که از ابرای آسمون قهر کرده بودن و به زمین پناه آورده بودن. [...]انگاری داشت بهم میگفت که اونم یه روزی یه نیمکتی رو دوست داشته: یه نیمکت سنگی! اما نمیدونست چرا وقتی باهاش درد دل میکنه و از احساسش براش میگه اون هیچ جوابی براش نداره. بیچاره نمیدونست که اون اصلا احساس نداره و نمیشنوه که چی میگه. بالاخره یه روز میان و اون و یه تعداد نیمکت چوبی دیگه رو [هم] از توی اون پارک که خیلی بزرگ و قشنگ بود جمع میکنن و به یه جای کوچیکتر منتقل میکنن. از اون روز تنها میشه و زندگیش خلاصه میشه تو مرور سرگذشت آدما. یادم باشه فردا و فرداها اگه از پارکی رد شدم با دقت بیشتری به نیمکتاش نگاه کنم. شاید اونام باهام حرف بزنن.
سیاوش منصور
حالا فکر کن این فقط نیمکتِ ماجراست، اگه یه کَتِ کامل بود، چه فیلم هندیای میساختی! (کمکم داری به آرزوت میرسیها: خاطرت هس؟ خواستی بازیگر سینما شی، الان یه پله جلوتر اومدی شدی فیلم-نامه-نویس!)