شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است
ما مرغ بیپریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است
پر میکشیم و بال، بر پرده خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم، جز سایهای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است
بیدرد و بیغم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است
قیصر امینپور
زندگی رویا نیست
حمید مصدق
زندگی زیباییست
میتوان بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی
میتوان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
میتوان
از میان، فاصلهها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه شیرینی ست
کودک چشم من از قصه تو میخوابد
قصه نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو، تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفتهای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت، سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفتهای اینک، اما آیا، باز برمیگردی؟
چه تمنای محالی دارم
خندهام میگیرد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)