لطفا داد نزن!

کد خبر: ۴۶۷۷۱۹

تو، به من، به دست‌های من عقیده داشتی آنقدر که بارها با وضوی من نماز خوانده بودی. امروز چه شده است که بهانه‌ها، زندگی‌مان را در سراشیبی سقوط قرار داده است.

ما که لب‌هایمان از نفرین باکره بود، ما که دعاهایمان خورشید را به خانه چشم‌هایمان می‌کشاند، ما که هنگام دیدن هم زیارتنامه می‌خواندیم، با بهانه‌هایی کم‌بها دچار زلزله شدیم و ستون‌هایمان فروریخت. عزیز من داد نزن.

ای داد از این دادهای غیرمعمول​ فریاد از این فریادهای غیرمعمول​ من گوش‌هایم کر نیست. این منم ایستاده، نه شکسته در دوقدمی تو یا شاید نزدیک‌تر، که احساس می‌کنم خیلی از هم دور شده‌ایم. تو را چه شده است که مرا نمی‌شناسی، که احساسات و عواطف مرا نمی‌فهمی و خط قرمزها را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاری.

فریاد نزن، دارد خانه دور سرم می‌چرخد. من دور خانه می‌چرخم، من می‌چرخم یا خانه می‌چرخد یا هر دو می‌چرخیم. این چرخیدن‌ها به نفع ما نیست، پلکی سکوت کن.

ببین. این منم. همسر تو که کودکی‌هایش را با تو به پیری رسانده است و دست‌هایش بوی آرزوهای تو را دارند و زندگی‌اش را به پایت ریخته است تا تو بلندتر بایستی و بیشتر و بهتر ببینی.

این منم. همسر تو که هزار سال آمده و نیامده خودم را قربانی تو کرده‌ام و باران‌های باریده و نباریده هزار بهار برایت گریسته‌ام.

همسرم! خوب نگاه کنم. این دریا امن نیست، حتی این ساحل نهنگ می‌کشد، فریب افق‌های دوردست را نخور به چشم‌هایت و دلم برگرد.

همسرم بگذار زمستان بگذرد، بگذار آسمان از ابرهای سیاه خالی شود، بگذار کوسه‌ها به دریا برگردند، آنگاه خواهی دید که این آتش را ما با هیزم بدبینی برافروخته‌ایم.

سکوت کن، یک لحظه دندان به جگر بگیر،به دلت برگرد. هنوز ضربان قلب تو با پریدن پلک‌هایم هماهنگ است. من فقط بلدم در چشم‌های تو غرق شوم. با دلت نمی‌جنگم. من سپر انداخته تاریخی توام؛ چرا که من برای زندگی ازدواج کرده‌ام نه دعوا.

کودکان ما بچه‌ماهیانی هستند که نمی‌توانند از امواج خشممان به سلامت بگذرند. این بچه‌ماهی​ها در دریایی آرام به بلوغ می‌رسند و دریا را ورق می‌زنند، نه در ساحل، که به غلط امن می‌گویند و نه در دریای مواج و خشمگین. همسرم هیچ ساحلی برای هیچ ماهی‌ای امن نیست و ماهیان بیشتر در ساحل می‌میرند تا دریا. صدایت را پایین بیاور. من گوش‌هایم را به تو بدهکارم و تو دلت را. پس صدایت را پایین بیاور. ببین چشم‌های هراسان کودکانمان را که چون آسمان بهار می‌بارند و شادی‌هایشان چون برگ‌های درختان که در پاییز می‌پژمرند و می‌میرند ، می‌ریزند.

همسرم! دریا چشما به ماهیانی است که فراموش کرده‌اند دریا امن‌تر از ساحل است و رودخانه‌ها این روزها از چشم​‌‌های ما سرچشمه می‌گیرند. تو مادر کودکانمان نیز هستی که در سایه دست‌هایمان کابوس می‌بینند و گوش‌هایشان را بر فریادهای ما بسته‌اند با دل‌هایی که می‌لرزد.

همسرم! دریا باشی تا دمبازی هیچ ماهی یا|ماهی​چه‌ای نتواند تو را به موج بکشاند. دریا باش، دریا بمان تا ماهیان در سایه تو به حیات برسند.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها