آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
کیفم را برمیدارم. میایستم. یک ماشین لوکس که حتی اسمش را هم نمیدانم با سرعت از گودال آب مقابلم میگذرد. لباسهایم خیس میشود. هنوز مطمئن نیستم کدام طرف باید بروم! هنوز نمیدانم چرا اینجا هستم. بالای خیابان انگار اکسیژن بیشتر است. راه میافتم. درختها قامت تو را ندارند. دلم میخواهد دلداریشان بدهم. دلم میخواهد به همه آدمهایی که مثل تو نیستند هم دلداری بدهم. چراکه نقصان بزرگیست مثل تو نبودن!
خیابان بیست و هشتم غربی را نمیدانم کجاست. هیچوقت به کسی درست آدرس ندادهام. خودم گم کرده راه بودهام از آن وقت که یادم میآید! بالای خیابان نفسم بند میآید. کمیمینشینم روی جدول کنار خیابان. دستهایم بیحس شدهاند. به هم میسایمشان. اسمت را ها میکنم. گرم میشوم. زمستان را ها میکنم. تابستان میشود. پایین خیابان به نظر خنک میآید. سرازیری را دوره میکنم. یک ماشین لوکس که اسمش را هم نمیدانم برایم بوق میزند. لباسهایم خیس عرقاند. متنفرم؛ از تمام ماشینهای مدل بالا و از تمام خورشیدهای بیرحم. دستهایم را گره میکنم. اسمت دستم را زخم میکند. مینشینم روی جدول؛ نمیدانم خیابان بیست و هشتم شرقی کجاست. نمیدانم کجا هستم. شاید آنجا چسب زخم میفروشند. زخمم میخارد. دستهایم را میسایم به تنه درختی که مثل تو نیست. خون میریزد روی ردّ لاستیکها. اسمت سرخ میشود. زنی صدایم میکند. نمیداند که من فالهایم را خودم میگیرم. هر روز؛ همین جا؛ روی همین جدول!
از: وبلاگ کرگدن
karrgadan.blogfa.com
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....