شبها که هستم در رختخوابم
سقفی پر از گل هست این لحافم
بر روی گلها من میخورم تاب
با بوی گلها من میروم خواب
در بین این باغ لالا چه زیباست
چون بوی مادر در بین گلهاست
کفشدوزک
کفشدوزک کوچولو
حسابی غصه داره
چون که برای دوختن
دیگه کفشی نداره
سوزنشو گذاشته
کنار گل تو باغچه
کاشکی براش بیارن
یه لنگه کفش کهنه
نخهاشو قیچی کرده
تا که باشه آماده
وقتی کفشی نداره
نخها چه سودی داره
از اون دورا میادش
انگار صدای خشخش
داره میاد هزارپا
با یه بقچه رو دوشش
تو بقچهاش گذاشته
هزار تا کفش پاره
حالا دیگه کفشدوزک
هیچ غصهای نداره
باران
باز برای آسمون
از راه رسید یه مهمون
یه ابر چاق سیاه
با خندههای قاهقاه
ابر ِسیاه شیطون
دوید توی آسمون
نشست کنار خورشید
دامنشو روش کشید
آسمونو سیاه کرد
خندهای قاهقاه کرد
خورشید به ابر نیگا کرد
پرنده رو صدا کرد
پرنده زود پر کشید
رفت تا به ابرک رسید
پاهاشو قلقلک کرد
به خندههاش کمک کرد
ابر سیاه هی خندید
اشک چشاشو ندید
خنده ابر بارون شد
خورشید خانوم خندون شد
لحاف بهار