کفش عید

کد خبر: ۴۶۶۱۴۷

سمیه همان روز کفش‌هایش را پوشیده بود و در حیاط مدرسه به این طرف و آن طرف می‌دوید. سمیه یک دوست خیلی خوب داشت به نام سوگل. او دختر خیلی خوبی بود. سمیه که در حیاط مدرسه قدم می‌زد متوجه نگاه‌های سوگل شد و به سمتش رفت و گفت: سوگل کفش‌هایم قشنگه؟ سوگل گفت: آره خیلی قشنگه!

سمیه گفت: چرا تو کفش‌های جدیدت را نپوشیدی؟

سوگل گفت: من هنوز نخریدم.

سمیه گفت: چرا؟ دیگه چیزی نمونده به عید​.

سوگل گفت: من دوست دارم اول برادرها​م صاحب لباس و کفش بشن بعد خودم.

سمیه گفت: وای سوگل چقدر تو مهربانی.

خانم ناظم پای بلندگو اعلام کرد: بچه‌ها از فردا مدرسه تعطیل است و عید خوبی داشته باشید . در ضمن به دفتر مدرسه بیایید و پیک نوروزیتان را دریافت کنید.

بچه‌ها یکی یکی پیک‌ها را گرفتند و از هم خداحافظی کردند و به خانه‌هایشان رفتند. اما سمیه دائما در فکر سوگل بود و نگاه‌های سوگل را که به کفش‌های او می‌انداخت نمی‌توانست فراموش کند.

سمیه با خودش گفت: وای خدای من کاش می‌تو​نستم کفش‌هام رو به سوگل بد​م. وقتی به خانه رسید کفش‌هایش را درآورد و در نایلون گذاشت و پیش مادرش رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت: مامان می‌شه منو​خونه سوگل ببرید تا کفش‌هایم را به او هدیه بد​م؟

مادر گفت: نه عزیزم اگر کفشت رو در مدرسه نپوشیده بودی می‌شد، ولی وقتی پوشیدی​ اصلا درست نیست. سمیه گفت: آخه چرا؟ مادر گفت: چون​ وقتی سوگل این کفش‌ها رو بپوشه و تو نپوشی همه بچه‌ها می‌فهمن​ که تو اون کفش‌ها رو به سوگل دادی و سوگل خجالت می‌کشه.

تو دوست داری دوستت خجالت بکشه؟ سمیه گفت: نه من دوست دارم خوشحال بشه. سمیه حرف مادر را قبول کرد ولی تمام عید به فکر سوگل بود.سمیه از اعضای خانواده و پدربزرگ و مادربزرگ و فامیل‌هایشان عیدی گرفته بود و پول‌هایش را جمع کرده بود. آخرین روز عید از مادرش خواهش کرد که با مقداری از عیدی‌هایش یکی دیگر از همان کفش سرخابی برای سوگل بخرد و به خانه آنها ببرند تا روز اول مدرسه‌ها سوگل هم عین همان کفش را بپوشد و به مدرسه بیاید.

مادر سمیه قبول کرد و این کار را کردند ولی وقتی که به در خانه سوگل رفتند، با خبر شدند که مادرش مریض شده و در بیمارستان بستری است و سوگل هم پیش مادرش مانده است.

مادر مهربان سمیه با دخترش به سمت بیمارستان رفتند و وقتی به اتاق او رسیدند دیدند که مادر سوگل خوابیده و سوگل کوچولو هم کنار تخت مادرش خوابش برده است.مادر کفش‌ها را به سمیه داد و گفت: برو آرام بذار کنار دست سوگل و بیا بر​یم.

سمیه هم کفش‌ها را گذاشت و روی یک کاغذ نوشت یک عیدی کوچولو برای بهترین دوستم و برگشتند​ خانه. بالاخره روز رفتن به مدرسه بعد از تعطیلات نوروز فرا رسید. همه بچه‌ها با پیک‌های نوروزیشان به مدرسه آمدند و به هم نشان می‌دادند. اما سوگل هنوز نیامده بود و سمیه منتظرش بود.

در همین موقع سوگل وارد مدرسه شد و سمیه به سمتش دوید و همدیگر را بغل کردند. سوگل و سمیه هر دو یک جفت کفش مثل هم پوشیده بودند.

سمیه گفت: حالا ما دو تا خواهر دو قلو هستیم. سوگل گفت: بله دوست خوبم و از سمیه تشکر کرد و با خوشحالی با هم بازی کردند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها