سمیه همان روز کفشهایش را پوشیده بود و در حیاط مدرسه به این طرف و آن طرف میدوید. سمیه یک دوست خیلی خوب داشت به نام سوگل. او دختر خیلی خوبی بود. سمیه که در حیاط مدرسه قدم میزد متوجه نگاههای سوگل شد و به سمتش رفت و گفت: سوگل کفشهایم قشنگه؟ سوگل گفت: آره خیلی قشنگه!
سمیه گفت: چرا تو کفشهای جدیدت را نپوشیدی؟
سوگل گفت: من هنوز نخریدم.
سمیه گفت: چرا؟ دیگه چیزی نمونده به عید.
سوگل گفت: من دوست دارم اول برادرهام صاحب لباس و کفش بشن بعد خودم.
سمیه گفت: وای سوگل چقدر تو مهربانی.
خانم ناظم پای بلندگو اعلام کرد: بچهها از فردا مدرسه تعطیل است و عید خوبی داشته باشید . در ضمن به دفتر مدرسه بیایید و پیک نوروزیتان را دریافت کنید.
بچهها یکی یکی پیکها را گرفتند و از هم خداحافظی کردند و به خانههایشان رفتند. اما سمیه دائما در فکر سوگل بود و نگاههای سوگل را که به کفشهای او میانداخت نمیتوانست فراموش کند.
سمیه با خودش گفت: وای خدای من کاش میتونستم کفشهام رو به سوگل بدم. وقتی به خانه رسید کفشهایش را درآورد و در نایلون گذاشت و پیش مادرش رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت: مامان میشه منوخونه سوگل ببرید تا کفشهایم را به او هدیه بدم؟
مادر گفت: نه عزیزم اگر کفشت رو در مدرسه نپوشیده بودی میشد، ولی وقتی پوشیدی اصلا درست نیست. سمیه گفت: آخه چرا؟ مادر گفت: چون وقتی سوگل این کفشها رو بپوشه و تو نپوشی همه بچهها میفهمن که تو اون کفشها رو به سوگل دادی و سوگل خجالت میکشه.
تو دوست داری دوستت خجالت بکشه؟ سمیه گفت: نه من دوست دارم خوشحال بشه. سمیه حرف مادر را قبول کرد ولی تمام عید به فکر سوگل بود.سمیه از اعضای خانواده و پدربزرگ و مادربزرگ و فامیلهایشان عیدی گرفته بود و پولهایش را جمع کرده بود. آخرین روز عید از مادرش خواهش کرد که با مقداری از عیدیهایش یکی دیگر از همان کفش سرخابی برای سوگل بخرد و به خانه آنها ببرند تا روز اول مدرسهها سوگل هم عین همان کفش را بپوشد و به مدرسه بیاید.
مادر سمیه قبول کرد و این کار را کردند ولی وقتی که به در خانه سوگل رفتند، با خبر شدند که مادرش مریض شده و در بیمارستان بستری است و سوگل هم پیش مادرش مانده است.
مادر مهربان سمیه با دخترش به سمت بیمارستان رفتند و وقتی به اتاق او رسیدند دیدند که مادر سوگل خوابیده و سوگل کوچولو هم کنار تخت مادرش خوابش برده است.مادر کفشها را به سمیه داد و گفت: برو آرام بذار کنار دست سوگل و بیا بریم.
سمیه هم کفشها را گذاشت و روی یک کاغذ نوشت یک عیدی کوچولو برای بهترین دوستم و برگشتند خانه. بالاخره روز رفتن به مدرسه بعد از تعطیلات نوروز فرا رسید. همه بچهها با پیکهای نوروزیشان به مدرسه آمدند و به هم نشان میدادند. اما سوگل هنوز نیامده بود و سمیه منتظرش بود.
در همین موقع سوگل وارد مدرسه شد و سمیه به سمتش دوید و همدیگر را بغل کردند. سوگل و سمیه هر دو یک جفت کفش مثل هم پوشیده بودند.
سمیه گفت: حالا ما دو تا خواهر دو قلو هستیم. سوگل گفت: بله دوست خوبم و از سمیه تشکر کرد و با خوشحالی با هم بازی کردند.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد