حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مادرم وقتی ازدواج کرد فقط 16 سال داشت؛ او به خواست پدر و مادرش، همسر مردی شد که سنش 4 برابر او بود و 3 زن دیگر هم داشت (مشخص است که هیچکس دوست ندارد چنین شرایطی را تجربه کند.) با همین مقدمه، کاملا طبیعی و قابل درک است که چرا مادرم هیچ وقت دوست نداشت به خانه این مرد برود؛ او بخوبی میدانست خیلی زود بیوه میشود و خودش باید به تنهایی زندگی را ادامه دهد. ابتدا قدری مقاومت کرد و گفت دوست ندارد با این مرد ازدواج کند، اما قوانین خانوادگی به او اجازه این کار و مخالفت با نظر پدر را نمیداد؛ او باید ازدواج میکرد و زود هم بچهدار میشد. مادرم هم به احترام پدر و مادرش همین کار را انجام داد و بدون مخالفت بیشتر به خانه همسر پیرش رفت.
پیشبینی مادر درست بود؛ پدرم 5 سال بعد فوت کرد و او را با 3 کودک قد و نیمقد تنها گذاشت؛ بنابراین ما یعنی من، خواهر و برادر و مادرم مجبور شدیم به خانه پدربزرگم برگردیم و همراه آنها زندگی کنیم. زندگی همراه مادربزرگ و خانواده مادری تجربهای دوستداشتنی بود اما متاسفانه این زندگی به نسبت آرام هم چندان دوامی نداشت؛ فقط 5 ماه بعد، همسر دیگری برای مادر انتخاب شد. این دفعه مردی که قرار بود با او ازدواج کند، دو برابرش سن داشت و گیاهشناس بود؛ آن مرد در روستای کوچکشان بیماران را به کمک طب گیاهی درمان میکرد و چون اهالی روستا افراد پولداری نبودند، چندان درآمدی نداشت.
این بار هم مادر به خواسته والدینش احترام گذاشت و به خانه آن مرد رفت تا زندگی جدیدی را شروع کند. همه چیز خیلی سریع پیش رفت و بعد از برگزاری مراسم سنتی روستا، زندگی جدید هم آغاز شد.با اینکه مادر این ازدواج و زندگی را هم دوست نداشت و به اجبار شرایط را پذیرفته بود اما توانست رابطه خوبی با همسر جدیدش برقرار کند. من هم به آن مرد احترام میگذاشتم و از اینکه راحتی و آرامش مادرم را میدیدم خوشحال بودم.
سالها گذشت و 2 فرزند دیگر هم به جمع ما اضافه شدند. حداقل از نگاه من همه چیز خوب و آرام بود و زندگی به شیوهای سنتی، آرام و لذتبخش پیش میرفت؛ مادرم سعی میکرد همسری مهربان برای ناپدریام باشد و او هم تمام تلاشش را میکرد تا زندگی آرام و راحتی برای ما فراهم کند، اما سال گذشته، پس از 20 سال زندگی مشترک ناپدریام فوت کرد و مادر برای دومین بار بیوه شد.
وقتی مادر تنها شد، با خودم فکر میکردم حتما از اینکه بالاخره میتواند به خواست خودش زندگی کند راضی است، اما برخلاف تصورم دیدم مادر نه تنها گلهای از زندگی گذشتهاش ندارد، بلکه همیشه از آن بخوبی یاد میکند.
آن روزها مادرم پول زیادی نداشت و برای همین ادامه زندگی برایش کار سادهای نبود، اما باز هم به جای اینکه غصه بخورد و از زندگیاش شکایت کند، دست به کار شد؛ او طی سالها استاد خیاطی و دوخت لباس شده بود و یک روز به ما گفت میخواهد علاوه بر ما برای تمام اهالی روستا لباسهای زیبا بدوزد.
حالا که سنم بیشتر شده و مادرم را بهتر درک میکنم؛ من عاشق او هستم و از اینکه چنین مادری مرا بزرگ کرده احساس غرور میکنم. مادری که با رفتارش به من یاد داد هیچوقت نباید تسلیم زندگی و شرایط ناخوشایند شوم و یادم داد با آرامش و اطمینان، همیشه میتوانم شرایطی بهتر و زیباتر برای خودم بسازم.
مترجم: زهره شعاع
motivateus.com
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....