سالمندی اگر در خانهای در جمع دیگر سالمندان باشد، غصهاش قد میکشد، انگار این خانه روشنایی ندارد، انگار ساکنان آن برای مرگ به صف ماندهاند. اینها را ربابه خانم 78ساله میگوید. همو که گویا به نقطهای رسیده که میگوید، جوانیاش را به پای 2 پسر و یک دخترش ریخته و حالا احساس میکند، بازنده است.
اما همه آنها که دوره سالمندی را طی میکنند دنیا را اینگونه سیاه نمیبینند. ربابه خانم میتواند هنوز هم جوانی کند به شرطی که راه جوانی را بشناسد، به شرطی که دلش جوان باشد و چروکهای زیر چشمش را با دل ببیند. عاطفه زنی دیگر در سرایی دیگر است، صبحهای زود بیدار میشود، میگوید کمخواب است، اما کمخوابی را فرصتی میداند تا زودتر از همه در حیاط بدود و نرمش کند، صبحانه کامل میخورد و به آشپزسرا کمک میرساند، دوستانش را بیدار میکند، صدای خندههایش همه را بیخواب میکند.
عاطفه خانم 4 فرزند دارد، به قول خودش همه را دوست دارد و درک میکند که همهشان گرفتارند. میگوید: کی از بچه وفا دیده که من دیده باشم، اما گذر آنها هم به چنین سرایی میافتد! دلش خوش به گذشته است، به همسری که سالهاست مرحوم شده، اما دلیلی برای جوانی نکردن نمیداند، کتاب میخواند، آشپزی میکند، دلش میخواهد کامپیوتر یاد بگیرد و....
در روزگار سالمندی غصه و اضطراب به سراغ همه میآید، میتوان ربابه بود یا مانند عاطفه به دوران پیری تاخت و از آن فرار کرد. میتوان دل را جوان نگاه داشت یا حسرت گذشته را خورد. میتوان اطرافیان را به سیاهی بختمان متهم کرد یا خود را برای آیندهای روشن آماده کرد. چه کسی گفته آینده فقط از آن جوانان است؟
آوید طالبیان/گروه جامعه