حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
دیروز از راه رسیدهام و امروز خانه روی هواست و من چقدر دوست دارم که دورم شلوغ باشد و صدا به صدا نرسد. به خودم میگویم در سال تازه که هنوز به نظر نو و دست نخورده میرسد بیشتر بخندیم، بیشتر دور هم باشیم. به خودم قول میدهم که اینقدر سخت نچسبم به لحظههای غمزده، به ترافیک، به غرغر. با خودم دست میدهم و باز میدانم که زیر قولم میزنم. 3 روز مانده از تعطیلات که هر روزش را از روز اول با خسیسی شمردهام و هی به نظرم کم آمده. تعطیلات فاصله انداخته بود بین من و آنچه باید با آن مواجه شوم. 14 فروردین که برسد دیگر نمیتوانم فرار کنم.
14 فروردین روز بدی نیست. 14 فروردین 7 سال پیش من یک لوبیای کوچولو را روی صفحه سونوگرافی دیدم که قلبش تند و تند میزد و بچه من بود و من نمیدانستم که هست. آن نقطه کوچک تپنده روی آن صفحه سیاه برایم آنقدر عزیز و خواستنی بود که زدم زیر گریه. برای اولین بار توی عمرم از شادی داشتن چیزی زدم زیر گریه. آن نقطه کوچک با آن قلب ریز حالا حرفهای قلمبه سلمبه میزند. پیک نوروزی حل میکند و برای من شرط میگذارد که چنین و چنان.
هزار و یک کار هست برای این سه روز و من دلم میخواهد فقط لم بدهم روی کاناپه و به رفتن این سه روز نگاه کنم و فکر کنم که آیا آنقدر که لازم است برای شروع سال جدید نیرو دارم؟
از: وبلاگ روزنگار خانم شین
mrsshin.persianblog.ir
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....