بهار یعنی مهربانی؛ وقتی که سودای پایان به پایان میرسد، نه برگ هنگامی که جوانه میزند، نه غنچه هنگامی که جامه میدرد و نه رود هنگامی که بیمحابا جاری میشود و تند و خروشان به پیش میتازد، هیچیک به سودای پایان نمیاندیشد....
بهار یعنی مهمانی مهربانی بخشش بدون پرسش، سرشاری بیپایان، هنگامی که زیبایی عیان میشود، پردهها فرو میریزد و فقط و فقط «زیبایی» میشود تجلی روزگار....
بهار یعنی مهمانی مهربانی نسیم که تا پوست استخوانت نفوذ میکند، اندکی سرمایش تمام وجودت را میگزد، ولی حیات میبخشد نه تنها جسمت را بلکه روحت و در آن لحظه دوست داری که تا ابد خویشتنت را به دست باد بهار بسپاری، زمان متوقف شود و تو همچنان چرخ بزنی در مهربانی بیکران آن....
بهار یعنی مهربانی آسمان که تا بینهایتش را به رویت میگشاید، حس پرواز را در درونت جاری میکند، آنقدر که فراتر از ابرها برایت میشود یک تجربه زمینی، میتوانی آنسوتر از ابرها رفتن را لمس کنی و بر فرازشان بازی ابر و آفتاب را نظاره بنشینی....
بهار یعنی آنقدر مهربانی که ارزش دارد برای آن زندگی را با تمام ذرههای نفست نفس بکشی، حسش کنی و زندگی کنی....
بهار نوشجان...
مریم چهاربالش / جامجم