به دیدار شهدا میرویم، از هر سو زمزمهای و اشکی. درد، درد فراق است و خاطرهها. خاطرهها ماندهاند و سنگریزهای بر دست که بر قبر رفتگان میکوبیم تا دلتنگیمان آرام شود. دلتنگی رهایمان نکرد، تا پنجشنبه آخر رسیدیم.
با هیاهویی در هیچ غرق میشویم، هرکس با عزیز رفتهاش سخن میگوید، خواهری با برادر شهیدش آرام و نجواکنان درددل میکند، از او میخواهد در آن سوی آسمانها برایش دعا کند! گونههای خیس مادری که با نگاهی رازآلود سنگ قبر فرزند را نوازش میکند.
خدایا! این چه حکایتی است، حکایت دیدار با آنانکه ما را غریب و تنها گذاشتند و خود هیچگاه طعم غربت را نچشیدند؟
این چه حکایتی است، پنجشنبه که میشود میرویم تا خالی شویم.
غروب پنجشنبهها بوی گلاب میدهد و آیینهتر تابناکتر است هرچند غروب است و خورشید آهسته آهسته، نور را فرو میخورد. این پنجشنبه هم استثنایی است و حکایتی دیگر دارد؛ از فراق و دلتنگی! هر کوچه پر از یاد شهید میشود و هر خانه پر از عطر حضور. میتوان عبور کرد از میان تمام خاطرهها و لبخندها! میتوان با سبدی از نور در آخرین شب جمعه سال به یاد آنهایی بود که در ژرفترین سمت آسمان خانه دارند. یاد شهیدان و عزیزان از دست رفته، یاد پدران و مادران و آنان که دیروزها بودند و امروز یادشان آرامبخش دلتنگیهای ماست که به دنیا چسبیدهایم!
اینک میتوان دستهایشان را در خیالمان آرام بگیریم و بر آنها بوسه بزنیم و به آنها بگوییم: باز آمدم تا شادمانه پنجشنبهای دیگر را در کنارت باشم.
زیبا اسماعیلی/ جامجم