«وقتی نقشهام را در ذهن مرور میکردم اصلا قرار نبود کسی کشته بشود یا حتی کوچکترین آسیبی ببیند. میخواستم فقط فردی را که در حق من و شریکم نامردی کرده بود کمی ادب کنم و هیچ قصدی غیر از این نداشتم، اما بعد از این درگیری او کشته شد. این که مارک از دنیا رفت اصلا به من مربوط نیست و هیچوقت هم زیربار اتهام قتلش نمیروم. او یک هفته پس از دعوا و کتکهای من از دنیا رفت پس چطور ممکن است که من به عنوان قاتل او معرفی شوم؟ کار من به قتل نینجامید، بلکه مصرف مواد مخدر سبب شد جانش را از دست بدهد و همه را گرفتار کند. مرگش تنها یک مقصر دارد و آن هم خودش است.»
مارک ماکالی 35 ساله، با خونریزی شدید و چند دقیقه بیهوشی بر اثر ضربات شدیدی که به سرش وارد شده بود در بیمارستان بستری شد. 7 روز پس از آن، پزشکان او را از بخش ویژه مرخص و به او تاکید کردند به خاطر آسیبهای جدی که به مغزش وارد شده باید از مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر به طور کامل پرهیز کند، اما مارک تنها 7 ساعت بعد، اقدام به نوشیدن الکل کرد و ساعاتی بعد جانش را از دست داد.
به گزارش پلیس، جان ترو 31 ساله- که به کتکزدن مارک یکهفته قبل از مرگش اعتراف کرده بود- ناچار به عنوان قاتل دستگیر و دادگاهی شده است. اتهامی که جان معتقد است کاملا بیمورد است و از نظر قانون هم، او در مرگ این مرد که صاحب 2 فرزند 4 و 5 ساله است هیچ نقشی نداشته است.
من او را نمیشناختم
«شریک و دوست صمیمیمن، مارک را چند ماه قبل به من معرفی کرد. میدانستم که او بارها به خاطر مصرف بیش از حد مواد مخدر در بیمارستان بستری شده و از لحاظ روحی نیز شرایط متعادلی ندارد. آنطور که شنیده بودم به خاطر مشکلات زندگیاش به ناچار از مشروبات الکلی و مواد مخدر استفاده میکرد که بشدت به بدنش آسیب رسانده بود. تعریفهایش را گاه و بیگاه میشنیدم، اما تا زمانی که برای فروش اجناس صوتی تصویری با ما شریک شد او را ندیده بودم. شریکم به من گفت که مارک مقداری پول دارد که میخواهد هر طور شده آن را سرمایهگذاری کند. من که تعدادی وسیله قاچاق از مکزیک وارد آمریکا کرده بودم و پول احتیاج داشتم، قبول کردم که او را در این فروش شریک کنم. ما کار را انجام دادیم و سود خوبی هم بردیم، اما در این میان تنها کسی که مشکل داشت مارک بود.
او روزی دهها بار با من تماس میگرفت و مدعی میشد که سهم او از آنچه پرداختهایم بیشتر بوده و سرش را کلاه گذاشتهایم. اوایل سعی میکردم بحث زیادی با او نکنم و مدام میگفتم اگر شکی به این معامله داشته میتواند در معاملات بعدی ما شرکت نکند، اما زیربار نمیرفت. کمکم احساس کردم هر بار که با من تماس میگیرد تمام روزم را خراب میکند و اعصابم را بشدت به هم میریزد. به شریکم گفتم که با مارک صحبت کند چون با اخلاق او آشنایی بیشتری دارد، شاید دست از این رفتارهایش بردارد اما اوضاع بدتر شد. او دستبردار نبود و کم کم هم من و هم شریکم را کلافه کرد.»
پادرمیانی کار را خرابتر کرد
وقتی شریک جان بهناچار سعی در پادرمیانی در معامله بین او و مارک کرد، اوضاع بین آنها دچار پیچیدگیهای بیشتری شد. جان که دیگر حاضر نبود به هیچ عنوان حتی یک دلار هم بابت معاملهای که انجام شده بود به مارک بپردازد، مدام خط و نشان میکشید. از سوی دیگر مارک هم که ظاهرا قانع نمیشد، مسائل مالی آنها کاملا روشن و حقش همانقدر بوده که پرداخت شده، مدام تهدید میکرد که موضوع این معامله را بالاخره به پلیس لو خواهد داد. درگیری میان این سه نفر روزبهروز بیشتر میشد و به نظر میرسید راهی برای خروج از آن وجود ندارد. بحث و جدل میان آنها شرایط متشنجی به وجود آورده بود که هر سه آنها خودشان نمیدانستند چطور میتوانند این مشکل را حل کنند. انگار پادرمیانی کار را خرابتر کرده بود و بنبست واقعی در ارتباط آنها ایجاد شده بود.
خسته شده بودم
مارک خستهمان کرده بود. کلافه شده بودیم و انگار گرفتار دیوانهای بودیم که منطق نداشت. واقعا دیگر نمیدانستم که چه کار باید بکنم. از یک طرف دلم برای مارک میسوخت چون میدانستم صاحب 2 فرزند است و مشکلات خانوادگی زیادی دارد که رسیدگی به آنها هم کار مشکلی است. از سوی دیگر مدام تهدیدمان میکرد که قضیه را لو میدهد و ما را به زندان میاندازد. باید در موردش فکری میکردیم، اما قبل از آن که کاری انجام دهیم او زودتر
دست به کار شد. مارک با استفاده از چند نفر از آشنایانش مشغول فعالیت در همین زمینه شد و سعی کرد که کار و کاسبی ما را از رونق بیندازد. ظاهرا او میدانست اگر با چند نفر دیگر که از رقبایمان بودند وارد کار شود میتواند حتی به مبالغ بیشتر پول هم دسترسی پیدا کند و این دیگر موضوعی نبود که من و شریکم بتوانیم آن را تحمل کنیم.
وقتی فهمیدم که سراغ رقبای من رفته دیوانه شدم. نمیتوانستم باور کنم مردی که دائمالخمر است و حتی در حرف زدن عادیاش هم مشکل دارد توانسته با زرنگی بسیار اینطور به ما خیانت کند.
از اطلاعاتی که از شیوه کار من داشت میتوانست خیلی راحت کارمان را بفروشد و رقیبمان را خوشحال کند که اتفاقا همین کار را هم کرده بود. من فهمیدم برای کار کردن با آنها در قبال اطلاعاتی که از ما داشته حتی به او اجازه دادهاند در اولین واردات غیرقانونی کالا از مکزیک به آمریکا پولی پرداخت نکند، اما از سود آن بهره ببرد که خودش لطف بزرگی بود. کنترلم را از دست داده بودم و نمیتوانستم خودم را به هیچ عنوان توجیه کنم. کارش بسیار بد بود و هر چه به شریکم میگفتم که کاری کند از آن طفره میرفت. شاید هم حق داشت آخرین باری که او واسطه شده بود جز دعوا و بدتر شدن ماجرا چیزی به ما نرسیده بود. تنها یک راه مانده بود. شریکم بهمن گفت لااقل باید پولهایی را که به او دادهایم از او پس بگیریم تا بفهمد که حق چنین کاری را نداشته است. در واقع میتوانستیم تهدیدش کنیم که در صورت پس ندادن پولها دردسر زیادی ایجاد میکنیم که راه خلاصی از آن نداشته باشد. تنها راه چاره من بودم. هیکلم از او بسیار بزرگتر بود و به همین خاطر میتوانستم از پس او که انرژی زیادی هم نداشت براحتی برآیم.
وقتی در خیابان، جلویش را گرفتم باز هم به شکل بسیار غیرعادی از موادمخدر استفاده کرده بود و حالت طبیعی نداشت، اما در عین حال متوجه شد دیدن من زنگ خطر بزرگی برایش است. ابتدا سعی کردم با آرامش حرفهایم را به او بگویم. به او گفتم کارش بسیار بد بوده که ما را به رقبایمان لو داده و باید به این خاطر تنبیه شود و تنها تنبیه او پس دادن پولهایماست. او که تصور میکرد شوخی میکنم شروع به فحش و ناسزا گفتن کرد. داد میزد که همه فعالیتهای قاچاقی ما را لو میدهد و راهی زندانمان میکند. میدانستم که میتواند این کار را بکند به همین خاطر به آنچه که شریکم گفته بود متوسل شدم.
باید کمی کتکش میزدم تا بلکه از ترس جانش دست از تهدیدها و آزارهایش بردارد. اما انگار اشتباه کرده بودم. او آنقدر دچار مشکلات روانی شده بود که هر چه بیشتر کتکش میزدم بیشتر میخندید و عصبیترم میکرد. نمیفهمیدم چکار میکنم، کنترلم را از دست داده بودم. میدانستم که برای تنبیه کردنش آمدهام. این بود که پس از کتک مفصلی رهایش کردم. حالش خوب نبود و باید به بیمارستان منتقل میشد اما ارتباطی بهمن نداشت. من محل را ترک کردم تا خودش به هر شکلی که هست به بیمارستان برود.
اما چند روز بعد پلیس سراغم آمد. انگار پس از انتقال مارک به بیمارستان، پزشکان اعلام کرده بودند که شرایط بسیار وخیمی دارد. ضربات متعددی که به سرش وارد شده بود آسیبهای جدی به مغزش وارد کرده بود که جبران آن بسیار سخت بود.
تنها راه برای او عدم استفاده از الکل و موادمخدر بود که اعتیاد شدیدی هم به آنها داشت و مثل روز روشن بود نمیتواند ترکش کند و ماموران به من گفتند با وجود زنده ماندن مارک بعد از درگیری فیزیکی میان ما، او یک هفته بعد جانش را از دست داده و من هم قسمتی از این ماجرا هستم. از نظر آنها، کتکهای من همراه قرصها و داروهای بیمارستان و خونریزیها سبب کشتهشدن مارک شده و باید پاسخگو باشم. من هرگز زیر بار اتهام قتل غیر عمد نمیروم و حاضر نیستم لحظهای به آن فکر کنم. مارک جان سپرد چون معتاد به الکل و مخدر بود و حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان نیز نتوانست جلوی خودش را بگیرد. من بیگناهم و اتهامم مسخره است. او قرار نبود بمیرد.
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز