روانه شدن به سمت شمال ایران و دیدن سال به سال دریای خزر. بهار معنیاش جادههای سبز و شلوغ منتهی به شمال است و در به دری برای پیدا کردن یک پلاژ خالی. سفر، معادل است با بهار. اگر فصلی دیگر قصدی برای سفر باشد، ذهن کودکیهایم به من میگوید که بوی عید آمده است که حرف سفر است. بوی عیدی که با بزرگتر شدن نسبت معکوسی داشت. هر چه بزرگتر شدیم بوی عید کمتر شد، دغدغهها بیشتر. بعدها سفر بیشتر شد و عیدها کمتر. این روزها بهار هست، هر چند خبری از سفر نیست، سفر هزینه دارد و بهار نه. از آمدن بهار گریزی نیست و برای نرفتن به سفر چارهای هست! این روزها دلمشغولی آدمها واریز یارانه جدید است، دیر شدن گاه به گاهش است، هر چند مردم این سالها دیگر چندان در قید یارانهها نماندهاند و حتی حاضرند زیر بار قسط و وام بروند و بهار را جشن بگیرند. جشن میگیرند و وامها را پخش میکنند در کل سال.
2 ـ عید همین روزهاست، همین روزهایی که توپ تحویل سال هنوز شلیک نشده است، هنوز نقارهها سازشان را آواز نکردهاند، هنوز ماهی کوچک تنگ تکانی نخورده است و مردم در هیاهوی خرید خیابانها را قرق کردهاند. عید همین است. همین جنب و جوش و خروش شهرهاست، جنسهای تازه بازارها، همین فرشهایی است که از پشت بام خانهها آویزان شده است، فریادهای گوش خراش دادزنهای حراجیهاست. های و هوی ترقههای فروش نرفته چهارشنبهسوری است! همین که سال تحویل شد، همین که یا مقلب القلوب خوانده شد، همین که چشم پدر پرآب شد از تغییر فصل، همین که مادر عینک گذاشت و آرام قرآنش را زمزمه کرد، عید تمام میشود. همه آن جنب و جوش و هول و هراس و شوق و اضطراب جایش را به رخوتی میدهد که شهر را میگیرد. آدمها توی پیادهرو آرامتر راه میروند، بیاعتنا به مغازههای حالا خلوت شده گذر میکنند و به این فکر میکنند که ماهی قرمز حبس شده در تنگ را به خانه کدام فامیلی ببرند که هنوز حوض دارد!
بهار تنیده است توی وجودم. تماشای مردم این سالها معنی بهاری است که پیشترها طراوتش رنگ و بوی دیگری داشت.
3 - عید که آمد/فکری برای آسمان تو خواهمکرد/یادم باشد/روزهای آخر اسفند/دستمال خیسی روی ستارههایت بکشم/وگلدانی کنار ماهت بگذارم/زندگی همیشه که اینجورپیچ وتاب نخواهد داشت.
میثم اسماعیلی