این توصیه مادر پسر کوچولو بود که میخواست برای مادربزرگش شیرینی ببرد.
در بین راه پسر کوچولو یکی از شیرینیها را خورد. یکدفعه صدای آقا سنجابه را شنید که میگفت: دیدمتها! چقدر خوشگله، یک دانه هم به من بده بخورم.
کمی که رفت تا به خانم پرستو رسید، یک دانه شیرینی هم به او داد تا بخورد و...
این قصه کتابی است به نام «دیدمتها» که میری دلانسه نوشته است و سیدمحمد مهدی شجاعی آن را ترجمه کرده و موسسه فرهنگی منادی تربیت، آن را در شمارگان 3000 نسخه و با قیمت 2000 تومان منتشر کرده است.
اگر میخواهید بدانید آخر و عاقبت شیرینیهای مادربزرگ به کجا میرسد، این کتاب را تهیه و مطالعه کنید.
در بهار خرگوش سفیدم را یافتم
بهار، تابستان، پاییز و زمستان هر فصل سال، یک رنگ دارد. در بهار که رنگ جوانهها و شکوفههاست، مادرم روی پیراهن من شکوفهها را گلدوزی کرد...در تابستان پدرم برای من یک جفت کفش سبز خرید، کفشم را پوشیدم و به باغ همسایه رفتم...من یک قناری زرد داشتم. در پاییز قناری من از قفس گریخت و روی برگهای زرد درختان نشست...من یک خرگوش سفید هم داشتم، در زمستان خرگوش سفیدم به کوچه دوید و ناپدید شد...باز بهار آمد. صبح زود با آواز قناری بیدار شدم، برفها آب شده بود، به کوچه دویدم، یک سفیدی در کوچه میدوید. این خرگوش سفید من بود. فریاد زدم: تو آزاد هستی، خرگوش کوچک سفید! بعد پیراهن پر شکوفهام را پوشیدم، بازی کردم، دویدم، خندیدم...
بچههای کتابخوان! اینها بخشی از قصه کتاب «در بهار خرگوش سفیدم را یافتم است که احمدرضا احمدی نوشته و نازنین عباسی خیلی زیبا تصویرگری کرده است.
انتشارات کتاب نیستان، آن را منتشر کرده و قیمت آن 2500 تومان است. حالا که بهار نزدیک است، میتوانید این کتاب را تهیه کنید و در تعطیلات نوروز برای خود و دوستانتان بخوانید.