حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
چند دقیقهای صبر کردم و بالاخره به طرف او رفتم. کارول به من نگاه کرد و گفت: «کتابم فروش خوبی نداشته»میدانستم درباره آخرین رمانش صحبت میکند؛ کارول با تمام وجودش و با عشقی غیرقابل وصف این کتاب را نوشته بود.
ـ «فقط چند ماهه که از چاپش گذشته. فکر نمیکنی خیلی زوده که اینو بگی؟»
ـ «شاید تو این طوری فکر کنی، اما ناشر چنین نظری نداره. اون میگه یه کتاب خوب میتونه طی 6 هفته خوانندههاش رو پیدا کنه.»
نمیدانستم باید چطور برخورد کنم؛ هم میخواستم حمایتم را نشان دهم و هم اینکه از این ناامیدی بیدلیلش انتقاد کنم. اما قبل از اینکه من چیزی بگویم، کارول گفت: «نباید اینقدر به این کتاب دل میبستم. چقدر امید داشتم. اما دفعه آخر بود؛ دیگه هیچ وقت انرژی و وقتم را به امید چیزی که وجود نداره، هدر نمیدم.»
دلم میخواست حرفی بزنم چون او نباید امیدش را از دست میداد. اما چیزی مجبورم کرد ساکت بمانم؛ نمیدانم شاید تجربه 28 زندگی کردن با کارول چنین رفتاری را به من آموخته بود.
بعد از کمی پیادهروی کنار دریا، به هتل برگشتیم. بعد از ناهار و کمی استراحت، کفشهای پیادهرویام را پوشیدم. از هتل بیرون آمدم و آرام شروع کردم به دویدن. همین طور که میدویدم، در ذهنم به کارول و حس ناامیدی او فکر کردم؛ دلم میخواست به همسرم کمک کنم و تمام فکرم مشغول پیدا کردن راهحلی برای آرام کردن او بود.
خورشید پایین و پایینتر میرفت. هوا کمکم تاریک میشد و من هم به لیستم فکر میکردم؛ فهرستی از کارها که از طریق آنها میتوانستم به کارول کمک کنم. او ناامید و ناراحت بود و من باید حس او را تغییر میدادم. همینطور که میدویدم و به سمت هتل برمیگشتم، فکر جدیدی به ذهنم رسید.
کارول 4 سال روی این کتاب کار کرده و تمام خطرات آن را هم پذیرفته بود. هیچ ناشری سفارش چنین کتابی را به او نداده بود و آن روزها کارول فقط به خاطر آنچه در ذهن و روح خودش میگذشت، نوشتن کتاب را شروع کرده بود.
حالا او احساس شکست میکرد و من بخوبی حساش را درک میکردم. به محض اینکه این فکر به ذهنم رسید، ایستادم و دوباره لیستی را که در ذهنم آماده کرده بودم، مرور کردم. این دفعه مورد جدیدی به موارد قبلی اضافه شد؛ باید به حرفهای کارول گوش میکردم، بدون هیچ اقدامی برای تغییر وضعیت. شاید باید به خداوند اعتماد میکردم و کارها را به او میسپردم.
بالاخره سفر ما تمام شد و به خانه برگشتیم. گاهی خبری از یکی از خوانندههای کتاب میشد و تعریف یا انتقادی از او میشنیدیم. اما من همچنان ساکت بودم و حرفی نمیزدم. ولی سکوت و اعتماد من موثر بود؛ یک روز یکی از کتابهای کارول به عنوان فیلمنامهای موفق انتخاب شد. کارول اعتماد بهنفسش را به دست آورد و مشغول بازنویسی کتاب برای فیلم جدیدش شد.
وقتی شور و هیجان او را دیدم، فهمیدم، اعتماد من درست بوده و برای همین تصمیم گرفتم همیشه به جای اینکه خودم برای تغییر شرایطی ناخوشایند آماده شوم، کارها را به خدا بسپارم که بهتر از هر کسی میداند بهترین راهحل چیست.
مترجم: زهره شعاع
guideposts.org
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....