البته این شلوغی همه جا هست و به چشم میخورد؛ فقط کوچه و خیابان نیست که انگار ولولهای درش افتاده؛ خیلی از خانهها هم اینچنین است.
همان بحث همیشگی خانهتکانی، خانههایی که این روزها شلوغتر از همیشه سال است؛ شلوغیای که در کنار همه مسائلش میتواند آرامشی را به ارمغان آورد؛ آرامشی که بوی سال نو میدهد؛ سال نویی که با بهار آغاز میشود؛ بهاری که نشان از حیات، تازگی و نوشدن دارد؛ همان نوشدنی که باید بیاموزیم در زندگی جاریاش کنیم؛ همان که بدون آن زندگی طعم زندگی ندارد.
ما ایرانیها همیشه تاریخ به مردمانی فرهنگی شهره بودهایم. مردم فرهنگی هم هیچگاه نباید دچار خمودگی و رخوت شوند. رسم و رسومشان هم نباید بوی کهنگی بگیرد. کهنگی در یکجا ماندن ریشه دارد؛ پس باید یاد بگیریم روان شویم.
میگویند مرداب از رود پرسید، چه شد که تو اینقدر زلال شدی؟ رود پاسخ داد: گذشتم.
شاید این رسم زلالماندن باشد؛ شاید راه و روش دیگری هم داشته باشد.شاید برخی از این رسوم را بدانیم، شاید هم ندانیم؛ اگر نمیدانیم چه خوب که بپرسیم و چه زیبا که یاد بگیریم.
دلتکانی کنیم
نمیدانم کدام رسم بهتر است و کدام راه کوتاهتر و در این دوره و زمانه چه روشی موثرتر میافتد، ولی میدانم که باید رسم خانهتکانی را خوب بیاموزیم؛ آنقدر خوب که هرگاه لازم شد بتوانیم خانه دلمان را هم تکانی بدهیم.
همه شنیدهایم که مادران نمیخواهند حتی آب در دل بچههاشان تکان بخورد، اما همین مادرها اگر فرزندانشان را به واقع دوست دارند، باید یادشان بدهند که دلهاشان گاهی به تکانکی و برخی اوقات به تکانهایی نیاز دارد. این تکان هم از آن دسته کارهاست که خودمان باید انجامش دهیم. مادربزرگها را یادتان هست؟ وقتی بحث خانهتکانی میشد، میگفتند خودمان باید خانهتکانی کنیم. کار هیچ بنیبشری را هم قبول نداشتند، بالا میرفتی و پایین میآمدی مرغشان در این فقره یک پا بیشتر نداشت که نداشت.
خانهتکانی دل از آن کارهاست که باید برایش وقت بگذاریم. از آن کارها که حسابی صبر و حوصله میخواهد. نمیتوانیم دل خوش کنیم که بالاخره
یک طوری میشود
خانهتکانی دل هم یک چنین همتی میخواهد. دل از آنجاهاست که غریبهها را نمیتوان و نباید به حریمش راه داد. باید خودمان آستین بالا بزنیم و آن را تکانی بدهیم، گاه هم حسابی تکان لازم دارد این دل لاکردار. آنچنان تکانی که یک چیزهایی حالیش بشود. باید یادش بدهیم که بدیهایش را چگونه دور بریزد، مانند همان کوزههای کهنه که مادربزرگ شب چهارشنبهسوری میزد و میشکست. باید یاد بگیرد که برای یادگرفتن زانوی ادب به زمین بزند و از خوبان روزگار درس بگیرد. باید بداند که چگونه باید گذشت. باید بداند حساب و کتابی در کار است.
راه میانبر نداریم
خانهتکانی دل از آن کارهاست که باید برایش وقت بگذاریم. از آن کارها که حسابی صبر و حوصله میخواهد. نمیتوانیم دل خوش کنیم که بالاخره یک طوری میشود. این راهی است که اگر خودتان را دوست دارید باید بروید. چراییاش را نمیدانم، اما میدانم این راه میانبر ندارد.
پس اگر میخواهید سال نو یک جور دیگر آغاز شود، اگر میخواهید یک سال را خوب پیش بروید و وسطهای راه نفستان نگیرد و موتورتان ریپ نزند، این روزهای آخر سال را دریابید.
میگویید چطور؟ خب عرض میکنم. اگر اهل تهران هستید همین امروز یک سری به میدان تجریش یا انقلاب یا بازار بزرگ بزنید؛ اگر هم در یکی از شهرهای دیگر این دیار عزیز روزگار میگذرانید، یک نوک پا به مرکز خرید همان جا بروید. نگاهی به بساط دستفروشها بیندازید و انرژیای که این روزها دارند و تلاشی که برای فروش بیشتر از خود نشان میدهند را خوب تماشا کنید.
فکر کنید شما هم فقط همین چند روز را فرصت دارید و تا فرصت از دست نرفته باید کاری بکنید. اگر اینگونه بود، چه میکردید؟
فکرش را بکنید، خداوکیلی چگونه داد میزدید و همه را به سوی خودتان میخواندید؟
حالا هم بساط دلتان را پهن کنید. در درون و از درونتان همانطور داد بکشید و بدیها را از خودتان برانید و خوبیها را کنار بساطتان بخوانید.
دوباره به مدرسه برویم
هر چه کار سختتر، نتیجهاش شیرینتر؛ قبول ندارید؟ از کنکوریها بپرسید. اصلا چطور است ما هم امسال مثل دانشآموزها عمل کنیم؟ کمر همت را محکم ببندیم تا کارنامه خوبی بگیریم.
بیایید دوباره به مدرسه برویم؛ مدرسهای که یک کمی با مدرسههای عادی فرق میکند. در این یکی فقط یک نفر را میبینیم. یک نفر که مدیر است، ناظم است، معلم است، دانشآموز است و... اصلا بیایید از بابای مدرسه شروع کنیم. همین حالا بروید و یک استکان چای خوشرنگ برای خودتان بریزید و بیایید بنشینید توی دفتر، آخر شما مدیر هم هستید دیگر.
حالا یک کارنامه درست کنید و بدهید به آقا یا خانم معلم، دستور دهید درسها را یکییکی تویش بنویسد، مدیریت کنید که کارها درست انجام شود.
فهرست درسها را هم خودتان تعیین کنید. میشود این درسها را توی کارنامه نوشت.
دوستی و محبت، یکدلی، راستگویی، غیبتنکردن، تهمتنزدن، یکرنگی، زلالی... خب بقیهاش را خودتان بنویسید. بعد به این درسها نمره بدهید، نمرههای دانشآموزی که خودتان هستید. راستی چایتان سرد نشود.نمرهها را که دادید، کارنامه را به ناظم سختگیر بدهید تا نمره انضباط را هم بگذارد و کارنامه را مهر و امضا کند و بدهد به دست دانشآموز، که البته خودتان هستید.
حالا بنشینید و خوب این کارنامه را برانداز کنید. خداوکیلی چطور است؟
نمرههای خوبی گرفتهاید؟ تجدید که نشدهاید؟ اما حتما در بعضی درسها نمره قانعتان نمیکند. اشکالی ندارد؛ همه همینطور هستند. البته اگر درست با قلبشان خلوت کنند و پارتیبازی هم نکنند. ما همه یکجاهایی کم میآوریم؛ برو برگرد هم ندارد.
یادتان هست گفتم این مدرسه با مدرسههای عادی یک کمی فرق میکند؟ اینجا مهم آن است که متوجه شویم. همین برای قبولی کافی است.
وظیفه معلمها آن است که ما را متوجه کنند و در بهترین شرایط راهی را نشانمان دهند. بقیه کارها بر دوش خودمان است. ما هستیم که باید بخواهیم. ما هستیم که باید راه درست را انتخاب کنیم. ماییم که باید مراقب دلمان باشیم. اگر نخواهیم و نرویم و درست نشویم، هیچکس را نباید مقصر بدانیم.
پس بیایید از همین امروز به خودمان قول دهیم، اندازه کار و خانهمان به داد این دل هم برسیم. اگر لازم دارد تکانی به آن بدهیم. اگر چیزی را نمیداند، متوجهاش کنیم. اگر راهی را اشتباه رفته، برش گردانیم. اگر...
خلاصه دوستش باشیم و طعم واقعی زندگی را به او هم بچشانیم. تا سال نو یک هفته باقی است.