خاطرات هولناک امانم نمی‌دهد

با اعتراف شین به قتل پدرش دادگاهی برای او تشکیل شد و اعضای هیات‌منصفه 32 سال حبس را برای او صادر کردند. مرگ دلخراش پدر شین سبب شد خانواده‌اش هم او را طرد کنند و حتی یک‌بار هم ملاقاتی نداشته باشد.
کد خبر: ۴۶۲۰۵۹

«برای خیلی از افراد زندگی در زندان تازه به آنها یادآوری می‌کند که چه لذت‌هایی را از دست داده‌اند و چطور فرصت‌هایشان را یکی‌یکی از بین برده‌اند. زندانی که باشی همه زندگیت مثل فیلمی هر روز از جلوی چشمانت می‌گذرد و این قاعده هیچ استثنایی هم ندارد. وقتی پشت میله‌ها مجبوری تمام روزت را سپری کنی و شب در حالی که اصلا خسته نیستی مجبور به خوابیدنی، چاره‌ای جز فکر کردن نداری. مغزت آنقدر کار می‌کند تا بالاخره خسته‌ات کند و به خواب بروی. آنچه در طول یک‌سالی که من زندان را تجربه کرده‌ام و به من گذشته چیزی جز مرور زندگی‌ام نبوده است. زندگی پر از سختی و مشکلاتی که هر روز که می‌گذرد جزء کوچک دیگری از آن را به یاد می‌آورم. خاطرات هولناکی که گاهی اوقات فکر می‌کنم هیچ‌وقت از آنها خلاصی پیدا نخواهم کرد و امانم نمی‌دهند. مغز انسان آنقدر پیچیده و در عین حال پیشرفته است که هیچ چیز را جا نمی‌اندازد و من هم دچار همین آگاهی شده‌ام. آگاهی بیش از حد از خاطرات گذشته و زندگی‌ای که هر روز آن سبب شد آینده‌ام رقم بخورد. آینده‌‌ای که هرگز اینچنین آن را تصور نمی‌کردم.»

شین باتن، پسر 26 ساله‌ای که به اتهام قتل پدر 47ساله‌اش زندانی شده است. با اعتراف شین به قتل پدرش دادگاهی برای او تشکیل شد و اعضای هیات‌منصفه 32 سال حبس را برای او صادر کردند. مرگ دلخراش پدر شین سبب شد خانواده‌اش هم او را طرد کنند و حتی یک‌بار هم ملاقاتی نداشته باشد. چیزی که برای یک متهم به قتل که به حرکت وحشیانه‌اش اعتراف کرده است معمولا اتفاق عجیبی نیست. او تنها شده و زمان زیادی دارد تا در سلول زندان به زندگی‌ای که خودش آن را تباه کرده فکر کند. اشتباهات بزرگی که آینده‌ای تاریک را برایش به ارمغان آورده است.

از من متنفر است

«حق دارند مرا دوست نداشته باشند. خودم خوب می‌دانم هیچ‌کس دیگر به من علاقه‌ای ندارد. حتی مادرم که در همه زندگیم عزیزترین فرد برایم بوده و او را عاشقانه دوست داشته‌ام اکنون از من متنفر است. او حتی از زمان دستگیری‌ام تاکنون یک کلمه هم با من حرف نزده و به ندرت نگاهم کرده است. گاهی اوقات زمانی‌که در دادگاه‌ها او را می‌دیدم با خودم فکر می‌کردم که چه در مورد من فکر می‌کند. حتما خودش می‌داند که هر اتفاقی که افتاده شاید او هم سهمی در آن داشته است. دوران کودکی زجرآوری که من داشتم سبب شد هیچ‌وقت پسری عادی نباشم و همیشه با همه متفاوت باشم. ناراحتی‌های عصبی و استرس‌های بیش از حد از دوران کودکیم همیشه همراهم بود و مادرم می‌توانست مرا از وضعی که داشتم نجات دهد. شاید هم نمی‌توانست. هنوز نمی‌فهمم در مغزش چه می‌گذشت که حاضر بود با پدری که داشتم زندگی کند. پدری که خصوصیات بدش بسیار بسیار بیشتر از وجوه مثبتی بود که می‌شد در او یافت کرد. اما مادرم تحمل می‌کرد.»

پسری که پدرش را کشت

شین وقتی که دستگیر شد قبل از هر سوال و جواب ماموران، خودش داوطلبانه شروع به صحبت و اعتراف کرد. او که خودش با پلیس تماس گرفته و آنها را در جریان واردکردن چندین ضربه چاقو به پدرش قرار داده بود، اعلام کرد پدرش دیگر نفس نمی‌کشد و برای همیشه از شرش خلاص شده است. ماموران پلیس و آمبولانس دقایقی بعد در منزل خانواده شین حضور پیدا کردند. جسد بی‌جان پدر که بر اثر خونریزی بیش از حد و پاره‌شدن رگ گردنش روی زمین افتاده بود حکایت از قتلی بی‌رحمانه داشت. شین که هنوز آلت قتل را از دستانش نینداخته بود دورتر روی مبلی نشسته بود.

او بدون هیچ مقاومتی خود را تسلیم ماموران پلیس کرده و ساعاتی بعد در حضور بازجو به جزئیات قتلی که مرتکب شده بود اعتراف کرد. او مدعی شد که پس از بحث و جدل طولانی با پدرش در حالی که خودش می‌دانست کنترل رفتارش را از دست داده به سوی این مرد حمله‌ور شده و شروع به ضربه‌زدن به او کرده است. نیازی به توضیحات بیشتر در مورد این قتل نبود. وجود اثر انگشت او روی آلت قتل کاملا همه‌ چیز را ثابت می‌کرد. شین قاتل بی‌رحمی بود که پدرش را از پا در آورده بود.

همه ما مقصریم

«در فاجعه‌ای که در خانه ما رخ داد و من آن را رقم زده‌ام همه‌‌مان مقصریم. مادرم کوتاهی می‌کرد و اشتباهات پدرم را نادیده می‌گرفت. مشکلات من با پدرم به سال‌ها قبل برمی‌گشت. من فرزند اول خانواده بودم و به همین خاطر شاید فشار بیشتری در زندگی روی من می‌آمد. خواهر کوچک‌ترم سال‌ها بعد به دنیا آمد و دیرتر و کمتر متوجه وخیم بودن اوضاع خانوادگی‌مان شد. حدود 4 یا 5 ساله بودم که برای اولین بار پدرم به سوی مادرم حمله‌ور شد و شروع به کتک زدن او کرد. در جای خودم خشک شده بودم و نمی‌دانستم چه عکس‌العملی باید نشان دهم.

او دیوانه‌وار کتک می‌زد و فریاد می‌کشید و مادرم هیچ چیزی نمی‌گفت. وقتی به خودم آمدم سرجایم ایستاده بودم و اشک‌ تمام صورتم را پوشانده بود. مادرم در حالی که بینی‌اش خون‌آلود بود به سمتم آمد و مرا به اتاق برد. ساعت‌ها در حالی که مرا در آغوشش گرفته بود گریه می‌کرد و من که نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده سکوت کرده بودم.

اولین خاطره برخورد آنها مثل یک فیلم همیشه از جلوی چشمانم رد می‌شود و رهایم نمی‌‌کند. بارها و بارها این اتفاق تکرار شد. بعدها که بزرگ‌تر شدم بعد از هر بحثی که میان‌ آنها در می‌گرفت می‌دانستم که پدرم مطمئنا باز کنترلش را از دست می‌‌دهد و به سوی مادر بی‌گناهم حمله‌ور می‌شود.

گاهی قبل از شروع این دعواها از خانه خارج می‌شدم و گاهی هم به سوی پدرم حمله می‌کردم. کوچک‌تر از آن بودم که کاری از دستم بر بیاید، اما باز هم فکر می‌کردم از این که بایستم و خرد شدن مادر بی‌گناهم را ببینم بهتر است. کتک می‌خوردم و اجازه نمی‌دادم بیشتر از آن روی مادرم دستش را بلند کند. اما بی‌فایده بود. هر چند سال که می‌گذشت مصرف مواد مخدر و الکل او بیشتر و بیشتر می‌شد و کنترل رفتارش را از دست می‌داد. نمی‌دانم چرا مادرم با وجود وضعیت بسیار بدی که داشت باز هم حاضر بود به زندگی‌اش با پدرم ادامه دهد.

تنها کسی که در خانه‌مان از دست او در امان بود خواهر کوچک‌ترم بود. انگار علاقه خاصی به او داشت و به خودش اجازه نمی‌داد به او نزدیک شود. خواهرم که همیشه شاهد کتک‌خوردن‌های مادرم بود خیلی زود نشان داد که روحیه لطیفش قادر به تحمل این همه خشونت جلوی چشمانش نیست. او دچار ناراحتی‌های روحی شدید بود که از 4 سالگی‌اش آنها را بروز می‌داد. زندگی در خانه‌ای که همه پایه‌هایش ویران بود سخت می‌گذشت و من هم چاره‌ای برای آن نمی‌دیدم. سال‌های سال شرایط به همین شکل پیش می‌رفت. پدرم با این که می‌دید من بزرگ‌تر شده‌‌ام و از مادرم طرفداری می‌کنم، اما باز هم دست از رفتارهای وحشیانه‌ای که داشت برنمی‌داشت. با مادرم صحبت می‌کردم که او را ترک کند و همه ما را از وضعیت اسفناکی که داشتیم نجات دهد، اما نمی‌توانست. به من می‌گفت که از جدا شدن وحشت دارد و نمی‌تواند با دختر کوچک مریضش هیچ جا برود.

وقتی وارد دبیرستان شدم دوستان زیادی پیدا کردم که زندگی هر کدامشان شباهت‌هایی به من داشت. برای همه روزگار سخت می‌گذشت و یاد می‌داد که باید در مقابل سختی‌ها مقاومت کرد. کم‌کم من هم شبیه پدرم شدم. به حرف هیچ‌کس گوش نمی‌دادم و سر هر موضوع کوچکی دعوا و جدل راه می‌انداختم. تا 18سالگی بیش از 10 بار در پاسگاه پلیس بازداشت شده بودم، اما اهمیتی برایم نداشت.

انگار زندگی کردن را همین طور یاد گرفته بودم و نمی‌دانستم که بهتر زیستن هم یک راه است که می‌شود به آن فکر کرد. زندگیم سراسر مشکل و دردسر بود. روشن بود با شرایط بدی که در آن گرفتار شده‌ام آینده خوبی نخواهم داشت. از خانواده‌ام که پول توجیبی نمی‌گرفتم و به همین خاطر هرچه داشتم از دزدی‌های کوچکی بود که با دوستانم انجام می‌دادیم. از سرقت وسایل داخل خودروها تا برداشتن وسایل از فروشگاه‌های بزرگ زنجیره‌ای، انواع و اقسام خلاف‌هایی بود که من بدون کوچک‌ترین ناراحتی مرتکب آنها می‌شدم.

کم‌کم خودم می‌فهمیدم که اخلاقم شبیه به پدرم شده است. او با وجود سال‌های سال خشونت هنوز هم دست از کارها و رفتارهای زشتش در خانه برنداشته بود و مادرم را به باد کتک می‌گرفت. شبی که با او درگیر شدم به او گفتم که بالاخره یک روز انتقام همه بدبختی‌هایی که به زندگی من و خواهر و مادرم وارد کرده را از او می‌گیرم. او که جراتش را در من نمی‌دید بی‌تفاوت به من گفت هرگز نمی‌توانم کوچک‌ترین آسیبی به او برسانم. حرفش که تمام شد انگار دیوانه شده بودم. به سمتش حمله کردم و هر چه می‌توانستم به بدنش چاقو زدم. با تمام توانم ضربات را وارد می‌کردم و فریاد می‌زدم. انگار خشم همه این سال‌ها کار خودش را کرده بود. وقتی به خودم آمدم همه چیز تمام شده بود. من که تنها چند ساعت با پدرم در خانه تنها مانده بودم او را کشته و خودم را قاتل کرده بودم. چاره‌ای نبود. باید به پلیس زنگ می‌زدم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها