گشت و ‌گذاری در تبریز به همراه بهمن جلالی

یادم هست،‌یادت نیست؟

هنوز هم هر وقت از کنار یک عتیقه‌فروشی رَد می‌شوم، یاد مردی می‌افتم که به من گفت هر چی که چشمت را گرفت، بِخر! گفتم اگر پولش را نداشتم چی؟ گفت دلت که بخواهد پولش هم جور می‌شود! همین جمله باعث شد تا من آن شمعدان کوچک برنجی با نقش و نگارهای زیبا را از فروشنده تبریزی بخرم.
کد خبر: ۴۶۱۸۴۳

حالا دو‌ سه سالی است که آن مرد دنیادیده، دنیای خاکی ما را جا گذاشته و رفته است، اما همه می‌دانند و خواهند دانست که ‌بهمن جلالی‌، مرد بزرگی بود که با عکس‌هایش جاودانه شد.‌ برخی آدم‌ها چون می‌‌خواهند خودشان را بزرگ جلوه بدهند، خودشان را به آدم‌های بزرگ سنجاق می‌کنند، اما من تصمیم ندارم خودم را کنار مرحوم بهمن جلالی جای بدهم تا از بزرگی این مرد وام بگیرم، اما تقدیر من این بود که در یکی از سفرها با جلالی همسفر شوم و آن وقت بود که این حرف پدرم برایم عینیت یافت که اگر می‌خواهی‌ سفر بهت خوش بگذرد باید همسفر خوب داشته باشی. اگر همسفر، دانا و همدل باشد، سفر خاطره‌انگیز و فراموش نشدنی می‌شود و من یکی از این سفرهای خاطره‌انگیز را با بهمن جلالی تجربه کردم.

در دهه 70 انجمن سینمای جوان، جشنواره‌های استانی برگزار می‌کرد و در همین جشنواره‌ها بود که اساتید فیلمسازی و عکاسی به استان مربوطه می‌رفتند و در چند روز برگزاری جشنواره برای جوانان در باب فیلمسازی و عکاسی سخن می‌گفتند و آثار آنها را نقد می‌کردند. ره‌آورد همین جشنواره‌ها، فیلمسازان و عکاسانی بودند که از شهرستان‌ها به دنیای حرفه‌ای‌ها راه می‌یافتند.‌ درست یادم نیست سال 73 بود یا 74، جشنواره قرار بود در تبریز برگزار شود و ما هم که در بخش تولید و آموزش سینمای جوان در تهران بودیم باید به تبریز می‌رفتیم. مهدی عبداللهی، مسعود امیرلویی، مهین عباس‌زاده و من صبح اول وقت رفتیم فرودگاه. در آنجا بود که بهمن جلالی و افشین شاهرودی و بقیه هم به ما پیوستند. از همان فرودگاه بود که من به همراه عباس‌زاده و امیرلویی نشستیم کنار جلالی و گروه 4 نفره‌مان شکل گرفت. 4 نفری که بیشتر جاهای تبریز را با هم دیدیم و بهمن جلالی عزیر برایمان از گوشه و کنار این شهر گفت. وقتی حرف می‌زد انگار زاده تبریز است و همه تاریخش را می‌داند و با رازهای این شهر آشناست.

شیرین مثل لطیفه

به تبریز که رسیدیم، مینی‌بوسی آمد تا ما را به هتل محل اقامتمان ببرد. در مسیر ‌ بود که جلالی، یکی از همسفران را که نامش یادم نیست تشویق کرد که از قنادی معروف شهر که از کنارش می‌گذشتیم، ‌لطیفه‌ بخرد. «مگر می‌شود به تبریز آمد و کامت را با لطیفه شیرین نکرد!» جلالی کنار گوشم گفت: این شیرینی را هیج جای دنیا نمی‌توانی پیدا کنی... همان طور هم شد. بعد از آن لطیفه‌های زیادی در قنادی‌های مختلف دیدم، چند تایی از آنها را خریدم و با وَلع یکی از آنها را به دهان گذاشتم، اما هیچ ‌کدام کامم را شیرین نکرد. هنوز هم به دنبال همان لطیفه‌ای هستم که برای اولین بار در تبریز خوردم. لطیفه‌ای که شد یک خاطره.

روز دوم گروه 4 نفره‌مان عازم ‌ائل گولی شد. کنار یکی از بساطی‌های اطراف کاخ آبی شاه نشستیم و در استکان‌های کوچک و کمر باریک، چای خوردیم و بهمن جلالی به رسم همیشه سیگار بهمن کوچکی آتش کرد و همچنان که به آن پُک‌های عمیق می‌زد از زیبایی‌های کاخ وسط دریاچه گفت و این که شب‌ها زیبایی این دریاچه و کاخش، شگفت‌انگیز می‌شود و گفت که شاهان قاجار راه‌های لذت بردن از دنیا را بلد بوده‌اند و گفت، چه خوب که حداقل این‌ عمارت‌ها را آباد کردند تا حالا ما بیاییم و کنارشان بنشینیم و از تماشای آنها لذت ببریم. داشت برای امیرلویی می‌گفت که در روز و شب از چه زوایایی باید از عمارت عکس بگیری که زیباتر شود که حرفش را قطع کرد و مقابل مردی که روبه‌رویش ایستاده بود، بلند شد و سلام و احوالپرسی و چاق سلامتی و... ما را هم معرفی کرد و گفت از دوستانش هستیم و مرد را هم معرفی کرد که از دوستان قدیمی‌اش‌ است و ساکن تبریز. مرد با لهجه زیبای آذری، جلالی را به ناهار فردا دعوت کرد و او با فروتنی و شوخی گفت: من در این سفر تنها نیستم. می‌بینی که ما 4 نفریم و مرد آذری همه را فردا ناهار به منزلش دعوت کرد.

کوفته تبریزی با چاشنی خربزه

سفر تبریز پر از خوش‌شانسی بود. اگر به تبریز سفر کنی باید در هتل اقامت کنی و از غذاهای رستوران‌ها بخوری. حتی اگر رستورانی ادعا کند که غذاهای سنتی و محلی به مشتریانش می‌دهد، اما هیچ غذایی، آنی نمی‌شود که در خانه طبخ می‌شود و تو به عنوان مهمان در خانه میزبانی مهربان آن را میل کنی و کوفته تبریزی هم شود یکی از خاطرات خوب زندگی‌ات. یادم هست، فردای آن روز نزدیک ظهر رفتیم خانه دوست آقای جلالی. یادم هست، قبل از ناهار از هنر حرف زدیم، اما آنچه از هنر مهم‌تر بود انواع بوی غذاهایی بود که در خانه پیچیده بود. مرد میزبان و همسر و دخترش در پذیرایی قبل از ناهار، سنگ تمام گذاشتند و ثابت کردند که زنان آذری در مهمان‌داری و خانه‌داری سرآمد زنان ایرانی‌اند. به اتاق ناهار‌خوری که دعوت شدیم، روی میز‌ ناهارخوری در ظرف‌های زیبایی دو قله‌کوه افراشته به چشم می‌آمد! یکی از آنها کوفته تبریزی بود که با افتخار وسط میز نشسته بود و دیگری خربزه‌ای بود که پوست گرفته شده بود و مانند کله‌قندی شیرین در دو طرف میز، آدم را به خوردن دعوت می‌کرد. جلالی اهل مزاح بود و خنده‌رو. میزبانان که برای لحظه‌ای کوتاه اتاق را ترک کردند با خنده گفت: فقط یک آذری اصیل خربزه را به این شکل تزیین می‌کند.‌ کوفته‌ تبریزی که در خانه دوست جلالی خوردم اولین و آخرین کوفته تبریزی اصیلی بود که تا ‌امروز خورده‌ام. کوفته هم رفت جای لطیفه و شد یک خاطره.

دهکده ای در دست زنان

روز بعد همراه همه مهمانان جشنواره راهی کندوان شدیم. هر کدام یک دوربین عکاسی به دست داشتیم. فکر می‌کردیم باید همه شگفتی‌ها و زیبایی‌های این دهکده سنگی را روی نگاتیو‌هایی که در دوربین‌ها داشتیم، ثبت کنیم. وقتی رسیدیم، دهکده سنگی تقریبا در دست زنان بود؛ چون مردان در دشت پایین کوه‌های سنگی مشغول زراعت بودند.هنوز هم گاهی فکر می‌کنم کندوان را در خواب دیده‌ام و آن روستای شگفت‌انگیز فقط یک رویاست. رویایی که در آن بهمن جلالی دوربینش را از کیفش بیرون نیاورد. تنها بالای کوهی سنگی نشسته بود و مانند عقاب اطراف را نگاه می‌کرد. صدای شاتر دوربین‌ها فضا را پر کرده بود. در یکی از پیچ‌هایی که راه‌های روستا را به هم متصل می‌کرد، زنی مشغول دوشیدن گاوی بود. چشمانش عجیب بودند، سیاه و با نفوذ. دوربین را به سمتش گرفت. از جا پرید و صورتش را برگرداند. آن ‌همه زیبایی پشت به من کرد. به آذری چیز‌هایی می‌گفت که نمی‌فهمیدم. مهین عباس‌زاده برایم ترجمه کرد، زن می‌گفت عکس نگیر! اگر شوهرم بفهمد ناراحت می‌شود... عکس نگیر...! وحشت زن از دعواهای مردش و ترسی که در ذهن او لانه کرده بود، باعث شد تا دوربین را در کیفم بگذارم. بگذار چشمان زیبای زن از دوشیدن شیر سفید لبریز شود. حیف آن چشمان است که از ترس پر شود. بگذار صخره‌ها محل امنی برای زن زیبا باشد. زنان زیبای زیادی در دنیا هستند که زیبایی خود را به رُخ جهانیان می‌کشند. بگذار این زن زیبا در خَفا بماند... .‌ بالا و پایین رفتن از صخره‌ها خسته‌مان کرده بود. داشتیم سوار اتوبوس‌ها می‌شدیم که برگردیم تبریز. تقریبا همه سوار شده بودند، جلالی را دیدم که روی یکی از صخره‌ها، دوربین به دست ایستاده بود. انگار آن چیزی را که ارزش عکس گرفتن داشته باشد، پیدا کرده بود... .

طاهره آشیانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها