با نگاهی از سر استیصال با اشاره به پیرزن گفت: «تو کوچه پیدایش کردم!» باد سردی میوزید و دندانهای پیرزن از سرما به هم میخورد. ساق پاهای برهنهاش یخزده بود و از سرما نمیتوانست حرف بزند.
با کمک مرد جوان سوار ماشینش کردیم. درجه بخاری را زیاد کردم و پتویی که در صندوق عقب داشتم، دورش پیچیدم. پیرزن همچنان میلرزید و بدون اینکه بتواند کلمهای به پرسشهایمان پاسخ دهد، بهتزده دستهای مرا در دستان چروکیدهاش میفشرد. حدود 20 دقیقهای گذشت تا کمی گرم شد و توانست کلماتی را بر زبان بیاورد. به او گفتم: «مادر جان! این وقت صبح برای چی اومدی بیرون؟ خونهات کجاست؟»
گفت: «من نماز خوندم و بعد نفهمیدم چه جوری اومدم تو کوچه.»
چند بار کوچهها را دور زدیم، پیرزن به هر خانهای میرسید، میگفت: «خونهام اینجاست» و ما نمیدانستیم باید زنگ خانهها را آن وقت صبح بزنیم یا نه.
دستهای نحیفش را با آن رگهای آبی برآمده در دست گرفتم و به او گفتم «خوب فکر کن، فامیل بچههات چیه؟» گفت «میدونم. اسم فامیل من...... است.» مرد جوان از جاپرید و گفت «آقای..... را میشناسم. بساز و بفروش است و ته کوچه بعدی ساختمان 5 طبقهای دارد.»چند دقیقه بعد مرد جوان پیاده شد و زنگ خانه را زد. از پشت آیفون تصویری، چند کلمهای پرسید و با اشاره به من خندید و گفت «همین جاست.»منتظر ماندیم که بیایند و مادر پیر را از ما تحویل بگیرند و برویم پی کارمان، اما کسی نیامد. به کمک جوان پیرزن را با پای برهنه پیاده کردیم و با آسانسور به طبقه پنجم بردیم. مردی 45ساله با چشمهای پف کرده منتظرمان بود. تا چشمش به ما افتاد با تشر رو به پیرزن گفت: «باز تو رفتی بیرون، بیا تو.»کمی مکث کردم و به او گفتم «لااقل آدرس خانه را به گردنش آویزان کنید!» پیرزن همچنان در آستانه در ایستاده بود و با مهربانی مرا میپایید.
روشن است، نگهداری از سالمند حوصله میخواهد و انرژی و البته عشق و عاطفه، اما فراموش نکنیم همین برگهای پژمردهای را که امروز زیر پاهایمان له میکنیم، روزی به ما نفس میدادند.
***
ترافیک همت امروز هم سنگین بود، اما اصلا آزاردهنده نبود، چیزی دیگر قلبم را میفشرد.
زهرا عرب / معاون سردبیر
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد