تلنگر

یک صبح سردتر از اسفند

صبح زود با 2 انگیزه از خانه خارج شدم؛ اول این‌که در ترافیک آزاردهنده بزرگراه همت گرفتار نشوم و بعد هم به چندکار عقب افتاده اداری برسم. چند کوچه بالاتر چشمم به جوانی 27 یا 28 ساله افتاد که دست پیرزنی را گرفته بود و از کوچه می‌گذشت. فکر کردم می‌خواهد به بیمارستان برود. نزدیک‌تر که شدم ترمز کردم. پیرزن کفش و جورابی به پا نداشت. از جوان پرسیدم «چی شده؟ جایی می‌روید برسانمتان.»
کد خبر: ۴۶۱۸۰۲

با نگاهی از سر استیصال با اشاره به پیرزن گفت: «تو کوچه پیدایش کردم!» باد سردی می‌وزید و دندان‌های پیرزن از سرما به هم می‌خورد. ساق پاهای برهنه‌اش یخ‌زده بود و از سرما نمی‌توانست حرف بزند.

با کمک مرد جوان سوار ماشینش کردیم. درجه بخاری را زیاد کردم و پتویی که در صندوق عقب داشتم، دورش پیچیدم. پیرزن همچنان می‌لرزید و بدون این‌که بتواند کلمه‌ای به پرسش‌هایمان پاسخ دهد، بهت‌زده دست‌های مرا در دستان چروکیده‌اش می‌فشرد. حدود 20 دقیقه‌ای گذشت تا کمی گرم شد و توانست کلماتی را بر زبان بیاورد. به او گفتم: «مادر جان! این وقت صبح برای چی اومدی بیرون؟ خونه‌ات کجاست؟»

گفت: «من نماز خوندم و بعد نفهمیدم چه جوری اومدم تو کوچه.»

چند بار کوچه‌ها را دور زدیم، پیرزن به هر خانه‌ای می‌رسید، می‌گفت: «خونه‌ام اینجاست» و ما نمی‌دانستیم باید زنگ خانه‌ها را آن وقت صبح بزنیم یا نه.

دست‌های نحیفش را با آن رگ‌های آبی برآمده در دست گرفتم و به او گفتم «خوب فکر کن، فامیل بچه‌هات چیه؟» گفت «می‌دونم. اسم فامیل من...... است.» مرد جوان از جاپرید و گفت «آقای..... را می‌شناسم. بساز و بفروش است و ته کوچه بعدی ساختمان 5 طبقه‌ای دارد.»چند دقیقه بعد مرد جوان پیاده شد و زنگ خانه را زد. از پشت آیفون تصویری، چند کلمه‌ای پرسید و با اشاره به من خندید و گفت «همین جاست.»منتظر ماندیم که بیایند و مادر پیر را از ما تحویل بگیرند و برویم پی کارمان، اما کسی نیامد. به کمک جوان پیرزن را با پای برهنه پیاده کردیم و با آسانسور به طبقه پنجم بردیم. مردی 45ساله با چشم‌های پف کرده منتظرمان بود. تا چشمش به ما افتاد با تشر رو به پیرزن گفت: «باز تو رفتی بیرون، بیا تو.»کمی مکث کردم و به او گفتم «لااقل آدرس خانه را به گردنش آویزان کنید!» پیرزن همچنان در آستانه در ایستاده بود و با مهربانی مرا می‌پایید.

روشن است، نگهداری از سالمند حوصله می‌خواهد و انرژی و البته عشق و عاطفه، اما فراموش نکنیم همین برگ‌های پژمرده‌ای را که امروز زیر پاهایمان له می‌کنیم، روزی به ما نفس می‌دادند.

***

ترافیک همت امروز هم سنگین بود، اما اصلا آزاردهنده نبود، چیزی دیگر قلبم را می‌فشرد.

زهرا عرب ‌/‌ معاون سردبیر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها