[اگه به من بود، همین یه قانون رو برا صفحه میذاشتم:] 1-هر چی میخواد دل تنگت بگو آمممما: حاصل فکر و تلاش و قلم خودت رو بفرست [ولی خب، مسوولان امر یهچی دیگه میگن] 2-نام واقعی یا مستعار، یکیش چاپ میشه. اسامی خارجی و به قول مسوولان: مورددار و نامفهوم، میشن «بدون نام». 3-گفتم رونویسی از نوشتههای دیگران، ممنوع؟! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس، وگرنه، باس ببخشی اگه به خاطر کمبود جا، علامتِ [...] میآد تو متنت. 6-پارتیمارتیبازی نهریییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامه یا ایمیلت، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کن. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
باغبون: [...] من قبلا که کافه کاغذی بود، خیلی دوست داشتم براش نامه بنویسم و باهاش درد دل کنم و کلاً اون صفحه رو خیلی دوست داشتم، چون اون هیچ قانونی نداشت و بهتر از همه خیلی کم پیش میاومد که نامة کسی رو چاپ کنه و بیشتر جواب مینوشت و من از این که همة حرفها فقط توی دل کافهچی میمونه حس خوبی داشتم و این که فضاش خیلی صمیمی بود اما نمیدونم چرا یهو بیهوا دیگه برای همیشه رفت... صفحة شما رو هم خیلی دوست دارم اما یهجوریه، هول زدن برای چاپ شدن نامه و... من از اون وقتها که راهنمایی بودم بروبچ میخوندم و یادمه یه بار دوم یا سوم راهنمایی بودم که یه نفر از زندان نامه نوشته بود و خوب یادمه که چقدر دوشنبهها رو دوست داشت برای اینکه چاردیواری به دستش برسه. [...] و یادمه که چقدر بچهها سر اینکه دختر بودن بهتره یا پسر بودن بحث میکردن و چقدر یادمه که میخواستن بفهمن پاسخگو پسره یا دختر. اما اینها اصلا برای من مهم نبود. باورت میشه من اول جوابها رو میخونم بعد خود نامهها رو؟
وااای... یاااادته تو همممم؟ زندان و... اینا رو؟ من که در پوست خودمم نمیگنجیدم، رفتم پوستم رو عوض کردم، یه رنگ روشنش رو خریدم! لطفت کم نشه جوون (باورمم میشه. بعد تازه حالا فک کن من چقد برعکسم! که اول نامهها و ایمیلا رو میخونم بعد جوابای خودمُ مینویسم! بعد باز از اونور وقتی مطالب چاپ میشه، بازم اول اونا رو میخونم بعد اینا رو!! ینی میگی کار دنیا برعکس
شده؟!هیییسممم؟... لابدایهیم دیگه!)
پیمان مجیدی معین: هیچ وقت نتونستم بهت بگم دوسِت دارم و حالا که همهچی عوض شده فکر نکنم بتونم بگم چقدر ازت متنفر شده. تو هم همیشه از همین سکوت من بیزار بودی و ازم فاصله گرفتی. ما چقدر همدیگه رو اذیت کردیم! ...پس بذار حالا یه چیزی بهت بگم، یعنی هیچی، ولش کن.
رؤیا میرزایی از ملایر: گاه باید لال بود/ بیصداتر از سکوت/ یا فقط یک گوش بود/ با دو لالة سترگ/ میشود یک چشم شد/ با دو پلک بازِ باز/ گاه میباید فقط یک جسم شد/ همچو یک تندیس تنها، بینیاز/ تا به نزدیک تو ساکن بشوم/ تا به تمثال تو مانند شوم/ تا شبیه آینه/ رخ و رخگونه تو را نقش شوم/ تا به تو خیره و حیران بشوم/ به نگاه تو بیندیشم و آزاد شوم/ دور آسمان ذهنت بپرم/ پر و پروانه شوم/ بال خود وا کنم و مثل تو پرواز شوم/ تا سکوتت شنوم/ تا همآواز و نگاه تو شوم/ تا ندای بیکلام تو شوم/ تا همیشه، هر کجا، در هوای تو پَرم/ گاه نه بلکه همیشه، من مثال تو شوم.
هه هه هه ! بینم؟ متخصص دم دستت نه رییی؟ یه متخصص اینجا که میگه: برعکس... گاه باید به جای لال بودن، حرف زد، صدایی کرد، کلامی گفت... (متوجهیییی؟! حالا هی لجبازی کن!)
رؤیای زمستانی: مثل همةدوشنبههای این عمرم! بعد از کلاس جاریم به سمت اولین دکة روزنامهفروشی [میروم]. بیمحابا برمیدارم روزنامه را و بینگاهی به فروشنده پول را میگذارم و میروم... امروز حتی در میانة راه نگاهت نکردم. سوار مترو که شدم، مثل همیشه خواندمت. اسمها را، آشناها را، غریبهها را، شما را... درد گرفت وجودم. پیچید توی قلبم و رسید به چشمهایم؛ اما نبارید! نخواستم گریه کنم! شاید بیشتر از یک سال باشد که ننوشتم برایت. حالا واژهها بیرنگ است. مانده تا رنگ بگیرند دوباره برای نوشتن روی کاغذ. اسمها... این اسمها که خودم بانیشان هستم، از وجودم سرچشمه میگیرند، از بودنم...
روشنک رضاپور از تبریز: افتخار نسل خورشید/ زیبندة بالندگی/ نیلگون آبهایت جاری در رگهایمان/ خروشان گامهایت جلوهگاه پایندگی/ غرش شیرانهات یادگار کوروش افسانهای/ قامت مردانهات دشمنشکن/ هیبت
آبهایت دشمنستیز/ ای خلیج همیشه فارس/ بر نامت سپاس.
علی اصغر رضایی از بهشهر: این رو که میگم باور کنید لقلقة زبون نیست، بند بند وجودم میگه: یکی از بهترین و حتی دلخوشانهترین صفحات مورد علاقة مطالعة من همین صفحه است. چون حرف دلِ دوستانه. به قول معروف «کلامی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند». خطاب سخنم با دوستان و عزیزانیه که از نوشتن، کمی هراس دارند. سنگ صبوران همراز! هیچگاه از نوشتن نهراسید و جا نزنید. تا میتونید سیاهمشق کنین. بنویسید و خط بزنید و نُت برداری کنین. اونچه که در ذهنتان رژه میرند و میچرخن بر روی برگة کاغذ متوقفش کنین. موقع پاکنویس ضمن لذت بردن از مرور مطالب با حرف دلت هم به نوعی تداعی خاطره میکنین. در یک کلام: «خواهی شوی نویسا، هی بنویس و هی بنویس».