حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
او مردی متواضع، مودب و کمی جدی به نظر میرسد، حدود 4 ماه پیش الضوء، یکی از افراد بسیار نزدیک به رهبر لیبی محسوب میشد و زمان حکومت قذافی رئیس سازمان مخوف امنیت کشورش بود. او بیش از 3 دهه به این رژیم خدمت کرد تا اینکه 20 اکتبر سال گذشته با کشته شدن قذافی و به ثمر نشستن انقلاب مردم لیبی زندگیاش بهطور کامل دگرگون شد.
امروز منصور الضوء 56 ساله در زندان مصراته، سومین شهر بزرگ لیبی به سر میبرد. هنوز هیچ اتهام، جنایت و اشتباهی در مورد او به اثبات نرسیده است با این حال معلوم نیست چه زمانی آزاد خواهد شد. او براحتی با درخواست مصاحبه با ما موافقت کرد و از روزهای واپسین عمر یکی از رهبران درندهخوی جهان عرب برایمان گفت.
داستانی که رئیس سابق سازمان امنیت لیبی نقل میکند تصویری از آشوب، اغتشاش و مرگ است. او میگوید: قدافی پس از آغاز ناآرامیها بدون هیچ برنامه یا حتی کنترلی براوضاع و شرایط، تنها راه مرگ را در پیش گرفته بود و به هیچ گزینه دیگری فکر نمیکرد. با سقوط طرابلس در ماه آگوست، قذافی و نیروهای نظامیاش به سوی شهر سرت زادگاهش روانه شدند، اما سرت شهری به کوچکی یک اتاق بود که هیچ راه گریزی نداشت.
الضوء میافزاید: «وقتی ما به شهر سرت رسیدیم من و عبدالله سنوسی ( رئیس سابق سازمان امنیت لیبی) از معمر قذافی خواستیم که هر چه زودتر آنجا را ترک کنیم، اما او به توصیه ما گوش نکرد و گفت هر کس از این اوضاع و شرایط میترسد، میتواند از اینجا برود. او حتی برای این منظور دستور کتبی نیز صادر کرد زیرا معتقد بود دوست ندارد با فرار کردن به خاک کشورهای همسایه، آنها را به دردسر بیندازد.
پس از استقرار در شهر شروع به جستجوی خانههای خالی از سکنه کردیم تا مایحتاج غذایی خود را جمعآوری کنیم. چند روز یک بار هم محل اختفایمان را تغییر میدادیم، اما حملات هوایی ناتو هر روز بیشتر و بیشتر میشد و شرایط را برای ما سختتر و ناامیدانهتر میکرد.»
رو در رو با مرگ
الضوء رفتار و حالات قذافی در آن شرایط بحرانی را چنین طور توصیف میکند: «او ترجیح میداد در خاک لیبی بمیرد تا این که کارش به دادگاه بینالمللی کشیده شود، مدام از مرگ صحبت میکرد و پیشبینیاش این بود که در شهر سرت (زادگاهش) کشته خواهد شد. قذافی حاضر نبود تحت هیچ شرایطی لیبی را ترک کند، اما با اینکه زیاد از مرگ حرف میزد، فکر میکنم آن را کاملا نپذیرفته بود تا اینکه سرانجام در روز 20 اکتبر پیشبینیهایش به واقعیت تبدیل شد.
با تمام این اوصاف او از شرایط پیش آمده اصلا نترسیده بود، ما هیچوقت اثری از بیم و هراس در چهرهاش ندیدیم. فقط زمانی که از طرف دوستان قدیمیاش در اروپا مثل سیلویو برلوسکنی نخستوزیر سابق ایتالیا، تونی بلر نخستوزیر سابق انگلستان و اردوغان مورد بیمهری قرار گرفت بسیار عصبانی شد. تا آن زمان قذافی فکر میکرد سران این کشورها دوستان واقعیاش هستند، اما آنها برای حل مشکل او حتی خود را به زحمت هم نینداختند.»
منصور الضوء درباره وضعیت نیروهای نظامی قذافی میگوید: آنها نیروهای داوطلب بیتجربه اما وفاداری بودند که بدون بهرهمندی از هیچگونه تعلیم و تربیتی در مواجهه با شرایط غیرمترقبه لیبی با شدت هر چه تمامتر در مقابل مخالفان دولت ایستادگی میکردند. با وجود این نیروهای بیتجربه، هیچ کس از قذافی توقع نداشت که آنقدر احمقانه وارد عمل شود و در شهر کوچکی مثل سرت به تله بیفتد. در واقع قذافی مرد تصمیمگیری نبود و قدرت ارادهای هم از خود نداشت، قدرت واقعی کنترل جنگ در دست پسرش معتصم بود. پسر دیگر او سیف العرب با جنگ و خونریزی کاملا مخالف بود و سرانجام در یکی از حملات هوایی ناتو کشته شد. در تمام مدت تعقیب و گریز، خانواده قذافی بهدلیل ترس از شناسایی توسط نیروهای ناتو حتی جرات استفاده از تلفن ماهوارهای را هم نداشتند، میتوان گفت که دنیای آنها در روزهای واپسین حکومتشان خیلی کوچک و تنگ شده بود.
یک اشتباه کوچک
خادم وفادار قذافی روزهای آخر عمر او را اینگونه حکایت میکند:
«مرگ و تباهی بر سرمان سایه افکنده بود. ترس از حملات هوایی ناتو از یک سو و حملات مخالفان رژیم از سوی دیگر، تنها راه فرار را برایمان باقی گذاشته بود. قرار بود ما آخرین روز ساعت 4 صبح از شهر سرت خارج شویم، اما نیروهای کم تجربه همراهمان در آن ساعت یا خواب بودند یا در حال درست کردن چای و صبحانه. با جمعآوری و آماده کردن آنها، ساعت 8 صبح به راه افتادیم. با 50 ماشین سفید رنگ و یک شکل که به آرامی پشت سر یکدیگر حرکت میکردند به سمت پلهای اطراف شهر روانه شدیم که این مساله خود نیز گویای یکی دیگر از بیتدبیریهای نظامیمان بود تا اینکه ناگهان با حمله نظامی نیروهای ناتو مواجه شدیم. من و قذافی در یک خودرو بودیم. اولین انفجار، خودرویی را که 5 متر جلوتر از ما بود کاملا منهدم کرد. خودروی ما هم صدمه دید و کیسههای هوای (ایربگ) باز شده خودرو شرایط را برای نجات جانمان سخت تر کرده بود. همه چیز بسیار آشفته بود. حمله ناتو تلفات و مجروحان زیادی برایمان بهجا گذاشت. من قذافی را از خودرو پیاده کردم و هر دو به سمت ساختمان کوچکی که نزدیک کانالی سر پوشیده کنار جاده بود فرار کردیم. در همان لحظه من از ناحیه پشت و پا ترکش خوردم. نیروهای ناتو ما را زیررگبار بیوقفه گلوله قرار داده بودند. آخرین باری که من قذافی را دیدم، داخل کانال نشسته بود و با ابوبکر (یونس جعفر وزیر دفاعش) و معتصم (پسرش) حرف میزد. با اینکه مرگش حتمی بود، اما اثری از وحشت و هراس در وجودش دیده نمیشد. او حتی در آن شرایط بحرانی شوخی هم میکرد. در یک لحظه معتصم تلاش کرد به سمتی دیگر فرار کند که دستگیر شد، اما بهخاطر شدت جراحات بعد از مدت کوتاهی جان باخت، بعد از آن من بیهوش شدم. اکثر نظامیان همراه ما نیز یا به ضرب گلوله یا زیر حملات شدید هوایی ناتو جان باختند.»
وقتی از منصور الضوء سوال میشود که چرا تا آخرین لحظات در کنار رهبر سابق لیبی باقی ماند، در جواب میگوید: «زیرا ما فامیل بودیم». هنوز هم میتوان حس وظیفه شناسی و وفاداری را در چهره او دید.
حالا او رهبر خود را از دست داده، کسی که در تمام شرایط بحرانی و زیر فشار مخالفان همواره در کنارش بود. الضوء معتقد است که قذافی اشتباهات زیادی مرتکب شد که بزرگترین آن متهم کردن مردم کشورش به خیانت بود. اما القاعده نیز در شکلگیری این آشوبها و اغتشاشات بیتقصیر نبود و حتی هنوز هم در تلاش است که در آینده لیبی نقش داشته باشد. جمله پایانی منصور الضوء این است: اگر حملات ناتو نبود، قذافی هرگز شکستنمیخورد.
الجزیره / مترجم: صدیقه حاج نوروزی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....