طنز

در جا زدن فرهنگی

کتاب‌های دست دوم، بامیه‌های چرب و شیرین اما کهنه و خاک گرفته، خیارشور‌های بزرگ و پلاسیده که فروشنده با دست‌هایی که حداقل یک ماهی رنگ آب را به خود ندیده است.
کد خبر: ۴۶۱۱۹۸

از ته پیت حلبی 24 کیلویی درمی‌آورد و به خورد ما می‌داد، خیابان‌های کثیف، جوی‌های پر از موش، ازدحام همیشگی مردم، سینماهایی با مراجعان رنگارنگ، سربازهای خسته، جماعت منتظر در صف اتوبوس، مسافرهای ساک به دست، گداهای حرفه‌ای، کاست‌های لس‌آنجلسی، جیب‌زنی، کیف‌قاپی، الفاظ رکیک، کتک‌کاری، اجناس بنجل (آن موقع چین هم نبود، نمی‌دانیم این همه جنس بنجل را از کجا می‌آورند!) و در آخر شاید خرید کتاب، خاطرات خوب و بد ما از میدان انقلاب و راسته کتابفروشی‌های آن است (البته اتفاقات دیگری هم در میدان انقلاب می‌افتاد که خدا را شکر سن ما قد نمی‌دهد)، اما چطور شد یاد میدان انقلاب و خاطرات خوب و بد آن افتادیم، عرض می‌کنیم.

راستش را بخواهید تصمیم گرفتیم از این به بعد هر چند وقت یک بار یا شاید هم همین یک بار، به مناطق مختلف تهران برویم و با متر خودمان بسنجیم که از نظر فرهنگی در این چند ساله پیشرفتی داشته‌ایم یا زبانم لال...

از آنجا که ما خیلی اندیشمندیم، با خودمان فکر کردیم که با توجه به پیشرفت‌های سرسام‌آور ما در این چند سال اخیر (ملتفت هستید که در تمام زمینه‌ها، دنیا را ترکانده‌ایم!) الان راسته کتابفروشی‌های خیابان انقلاب با توجه به افزایش چشمگیر دانشجو در سال‌های اخیر (خوشبختانه از نظر تولید دانشجو به خودکفایی رسیده‌ایم!) به یک مکان کاملا فرهنگی تبدیل شده، اما خیلی زود به اشتباه خودمان پی ببریم.

چون بدبختی پیدا کردن جای پارک و ازدحام مردم و تنه‌زدن‌های مکرر ملت همیشه شتابان ما و له کردن کودکان زیر دست و پا و انبوه تراکت‌های تبلیغاتی و ته سیگارهای روی زمین و کثیفی خیابان‌ها و بوق ممتد ماشین‌ها و شنیدن مکرر الفاظ رکیک و عربده‌زن‌های خیابان انقلاب (به جان شما، یکی از همین دادزن‌ها چنان بیخ گوش ما نعره زد که «کتاب‌های درسی و آموزشی ... طبقه پایین» که بعد از سه روز کماکان گوشمان سوت می‌کشد!) و پیاده‌روهایی پر از نشانه‌های آدمیت (آب دهان، دماغ و...) مثل سابق کماکان سر جایشان بود و به همه اینها برخورد نه چندان مناسب (راستش را بخواهید کاملا نامناسب) فروشنده‌های کتاب هم اضافه شده بود، خلاصه یک ساعتی که آنجا بودیم، دریغ از یک سر سوزن پیشرفت. ناچار تصمیم گرفتیم سراغ محل دیگری برویم تا شاید...

به هر بدبختی‌ای که بود سوار اتوبوس شدیم (بماند که داخل اتوبوس چه بلاهایی سر ما آمد)‌ و بعد از این که لای جمعیت اندکی له شدیم، از ادامه گردش علمی‌مان منصرف و در اولین ایستگاه از اتوبوس پیاده و با یک فروند! پیکان اسقاطی راهی منزل شدیم و طی مسیر برگشت مدام فکر می‌کردیم که این همه ادعای فرهنگ غنی و این همه ژست‌های روشنفکرانه در این خصوص را از کجا آورده‌ایم، در حالی که از نظر فرهنگی هنوز همان جایی هستیم که پنجاه سال قبل ... بگذریم.

جسارت که نباشد، نقل می‌کنند در سرزمینی بسیار دور، بچه شتری از مادرش پرسید که چرا ما کوهان داریم؟ مادرش در جواب گفت: «ما در کوهان خود آب و غذا ذخیره می‌کنیم تا وسط صحرا براحتی زندگی کنیم.» بچه شتر گفت: می‌فهمم، اما چرا پاهای ما اینقدر دراز است؟ مادرش گفت: «برای راه رفتن در صحرا این گونه دست و پای دراز ضروری است.»

دوباره بچه شتر گفت: می‌فهمم، اما چرا مژه‌های ما اینقدر بلند و ضخیم است؟ مادرش گفت: «این مژه‌های ضخیم، در روزهای طوفانی از چشم‌های ما محافظت می‌کند.»

بچه شتر دیگر نگفت، می‌فهمم! فقط کمی فکر کرد و گفت: همه اینها را می‌دانم، می‌دانم کوهان ما برای ذخیره آب و غذا و مژه‌های ضخیم ما برای حفاظت از چشم‌ها و پاهای بلندمان هم برای راه رفتن در صحراست، اما ...، اما نمی‌فهمم! ما در این باغ وحش چه غلطی می‌کنیم؟

واقعا ما هم اگر این همه مترقی و پیشرفته و بافرهنگ هستیم...

مهیار عربی - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها