حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شاید در برداشت اول این تصور وجود داشته باشد که جوانان مانند دیگر همقطاران فجری یعنی فیلم، موسیقی و تئاتر فجر در غیاب پیشکسوتان و بزرگان، توانستهاند مجالی برای نشان دادن تواناییهای خود پیدا کنند. اما واقعیت این است که امسال برخی از نامداران و تثبیتشدگان عرصه شعر معاصر هم در این جشنواره شرکت کرده بودند؛ کافی است نگاهی به فهرست اسامی برگزیدگان و تقدیریهای بخش شعر کودک و نوجوان بیندازیم تا با یکی دو نام شناخته شده روبهرو شویم.جوانان و رویشهای تازه شعر پس از پیروزی انقلاب اسلامی در یکی دو سال اخیر نشان دادهاند که در مقایسه با نسل جوان دهه 60 اگر جوهره شاعرانه بیشتری نداشته باشند، حداقل چیزی هم کم ندارند.به همین بهانه صفحه شعر جوان، امروز آثار برگزیدگان 2 بخش شعر کلاسیک و شعر نوی ششمین جشنواره بینالمللی شعر فجر را منتشر میکند، با این یادآوری که هیات داوران در بخش شعر نو تنها 2 شاعر جوان را به طور مشترک به عنوان رتبه سوم معرفی کرد و هیچ شاعری را شایسته عنوان اول و دوم ندانست.
حسن روشان ـ بجنورد (رتبه اول شعر کلاسیک)
1
چندیست باز فرصت لبخندمان کم است
یعنی هر آنچه میچکد از واژهها غم است
عمریست میکشیم بر این شانه مرگ را
این زندگی که نیست، خدایا جهنم است
در زیر بار ذلت و در زیر بار نان
دیریست، باز گردن اهل زمین خم است
جز اشک و شک به چشم اهالی ندیدهام
یعنی بساط فاجعه هر سو فراهم است
این جا ز ترس تهمت مردم، مسیح نیز
دنبال شاهدی پی تطهیر مریم است
حتی زبان و ذهن تمام پرندگان
مثل هوای آخر پاییز، مبهم است
گفتی چرا به خنده لبم وا نمیشود؟
هر چار فصل زندگی من محرم است
من خویش را سرودهام و زخم خویش را
شاعر شعورِ عاصیِ اندوه عالم است
ماندیم و سوختیم و شکستیم و ساختیم
دلتنگیام فراتر از اینها که گفتم است
2
اینجا نشسته است، کسی روبهروی من
یک شعر خوشتراش، به نام قشنگ زن
زیبا، اصیل، چونان تصنیفی از «بنان»
موسیقی مکرر دلشورههای من
دارد به شکل شعر، به من خیره میشود
او عاشق من است؛ یقینا، مسلماً
من قانعم به ریزش پلکی، اشارهای
من قانعم به خنده تلخی، عزیز من!
لختی مرا بخند، بخند و نگاه کن
گیرم که عاشقانه، گیرم تفنناً
عاشق شدن، جنون قشنگی است نازنین
آشفتهام شبیه دو چشم تو دائماً
داری در این مغازله تردید میکنی؟!
این بوف کور، با تو غریب است ظاهراً
این مرد آس و پاس، برای تو کوچک است
این گنگ خواب دیده، این روح بیکفن
من: شاخهای تکیده: تو: آغاز بغض گل
جاریست در تو وسوسه تازه وا شدن
«بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار»
داری تباه میشوی از عاشقم شدن
باران گرفته است؛ برو، خیس میشوی
این چتر کوچک است برای تو، خوب من!
رضا نیکوکار ـ رشت (رتبه دوم شعر کلاسیک)
1
زائری بارانیام، آقا، به دادم میرسی؟
بیپناهم، خستهام، تنها، به دادم میرسی؟
گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگیام
ضامن چشمان آهوها! به دادم میرسی؟
از کبوترها که میپرسم نشانم میدهند
گنبد و گلدستههایت را، به دادم میرسی؟
ماهی افتاده بر خاکم، لبالب تشنگی
پهنه آبی ترین دریا! به دادم میرسی؟
ماه نورانی شبهای سیاه عمر من!
ماه من، ای ماه من! آیا به دادم میرسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بستهام
هشتمین دردانه زهرا! به دادم میرسی؟
*
باز هم مشهد، مسافرها، هیاهوی حرم
یک نفر فریاد زد، آقا... به دادم میرسی؟
2
می روی بعد تو پای سفرم میشکند
مهره به مهره تمام کمرم میشکند
مرگ میآید و در آینهها میبینم
زندگی مثل پلی پشت سرم میشکند
چار دیوار اتاق از تو و عکست خالیست
یک به یک خاطرهها دور و برم میشکند
من که مغرورترین شاعر شهرم بودم
به زمین میخورم و بال و پرم میشکند
نقشهها داشت برایم پدر پیرم... آه
بغض من پای سکوت پدرم میشکند
هیچکس مثل تو در سینه خود سنگ نداشت
بعد از این هرچه که من دل ببرم میشکند
*
نکته: رویشهای تازه شعر پس از پیروزی انقلاب در یکی دو سال اخیر نشان دادهاند که در مقایسه با نسل جوان دهه 60 اگر جوهره شاعرانه بیشتری نداشته باشند، حداقل چیزی هم کم ندارند
«میتراود مهتاب و غم این خفته چند»
خواب در پنجره چشم ترم میشکند...
شیما احمدی ـ تهران (رتبه سوم شعر کلاسیک)
1
خبری نیست از پرستوها، گفته بودند برنمیگردند
آسمان سیاه شهر مرا، این کلاغان سیاهتر کردند
شاخهها هیزمی رسیده شدند، میوه تلخ شاخه حسرت شد
چشم من خشک و زرد میبیند یا درختان شهر من زردند؟
شعبدهبازی است در هر کنج، شهر در باورش نمیگنجد
باغبانها به باغ دل دادند، از گل پونه مار پروردند
در گلو ناودان فرو میریخت، بغض یک آسمان شکستن را
لانه گرم لکلکان خالیست، دودکشهای خانهها سردند
کار دیگر گذشته است از کار، جای باران تگرگ میبارد
زخم شمشیر آسمان کاریست، زخمها زخم و دردها دردند
2
سبک هندی مرا غزل بسرا، زن هندو بیافرین از من
طبع شعرم شبانه گل کردهست گل شب بو بیافرین از من
بیشهها سربه سر پر از آهو، چشم تو جز مرا نمیبیند
من پلنگ آفریدهام از تو، ماه بانو بیافرین از من
مثل زنبور نیشدار عسل، قطره قطره مرا به بار آور
خانه خانه پر از عسل، قصری، مثل کندو بیافرین از من
روح چنگیز نیمی از شعرت نیمه دیگرت جنون دارد
یا مرا لیلیِ غزل بسرا، یا هلاکو بیافرین از من
چشمهایت دوباره معجزه کرد، آیههایی به خط نستعلیق
قلمت را به نام من بتراش، باز جادو بیافرین از من
قربان بهاری ـ تهران (رتبه سوم شعر نو)
1
ساختمان نیمه ویران
آتشنشانها
پلیسها/زخمیها/امدادگران/خبرنگاران
ترس رهگذران/کنجکاوی عابران
همه چیز آماده است
برای انفجار چمدان دوم
2
لباسهای نظامیمان را کندیم
اسلحهها را زمین گذاشتیم
با دستهای بالا رفته
کتری را گذاشتیم روی اجاق و
با سربازهای دشمن گرم شدیم به خوردن چای
نفرین سیاستمداران
قرار گذاشته بودیم
روی زمینی که بر سرش میجنگیدیم
گندم بکاریم/خانه بسازیم
بچههامان را بزرگ کنیم و...
همه چیز خوب بود
جز اینکه باید میجنگیدیم
با آنها که برای مزرعهمان
نقشه کشیده بودند
رسول پیره ـ کرج (رتبه سوم شعر نو)
1
همه چیز در این نسیم پنهان شده است
«پیرمرد و دریای» پسرعمو
سماور مادر/تنهایی من
عینک پدر/لبخند بزن/ و خانه را گرم کن
لبخند بزن
تا فکرکنم این دودی که از دور پیداست
قطاریست که تو را با خودش آورده
تا ترانههای فراموش شده به رادیو برگردد
تا شکوفههای لیمو را در زمستان
برپیرهنت بریزم
تا بادگیرها
نسیم و توفان را از هم نشناسند
لبخند بزن/ و خانه را به آتش بکش
لبخند بزن/گاهی لبخند لازم است...
حتی برای دوربین روبهرو
که تنهاییات را /بیصبرانه قاب گرفته است
2
هر درختی که قطع میشد
دری چوبی بود که سالها بعد به رویم باز نمیشد
هر پرندهای که برنمیگشت
آسمانی بود
که سالها بارانیاش را به تن میکرد
هر گلوله که شلیک میشد
زنی بود که از تنهایی میترسید
مردی بود که برای همیشه به عکسها میرفت
هر دستی که به سویم دراز میشود
ادامه خیانتی است
که سالها بعد در سینهام فرو خواهد رفت
هر صدا/ رادیویی جیبی است
که سربازی را از تنهایی در میآورد
هر نقشه سفری است
به دورها...
درهای چوبی، آلبومهای عکس، خیانت و رادیوی جیبی را تحمل میکنم
اما تحمل دوری را ندارم
نقشه را در دستانم مچاله میکنم
حالا هر کجا بروی
در مشت منی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....